-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 مهرماه سال 1386 09:35
من هرگز نخواسته ام که از عشق افسانه ای بیافرینم؛ باور کن! من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم کودکانه و ساده و روستایی من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم. آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم. آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید. لحظه دست باد بر گیسوان تو لحظه نظارت سرسختانه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 مهرماه سال 1386 08:40
دلت میگیره. هرکسی هم میخواد باشی فرقی نمیکنه اما وقتی باد پاییز میاد و میشینه رو صورتت دلت هوایی میشه. یه چیزی رو می خواد که تا قبلش نمی خواست، یه کسی رو می خواد تا کنارت باشه و با هم قدم بزنین زیر آفتاب مرده و تو حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی ... برگ های زرد و سرخ که پخش زمین شدن و یه عالمه درخت سر به فلک کشیده و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 مهرماه سال 1386 08:54
چهارشنبه ها رو دوست دارم..چون تو به من زنگ می زنی به تیرگی های دلم آبی کمرنگ می زنی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 مهرماه سال 1386 08:48
روز اول پاییز.. پاییزو دوست دارم هنوز ..
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 شهریورماه سال 1386 09:23
دلم می خواهد باز هم بنویسم که چرا رفتی؟ ولی مهم همان رفتنت بود که اتفاق افتاد به چه سادگی! چه ساده بعد از آن همه دوستت داشتن های عاشقانه عشق را ما بین کاغذ باطله ای مچاله کردی و هر چه باداباد گفتی! و عشق قصه ای شد پر غصه! و من امروز از تو و خاطره آن عشق بیزارم! و دریغا عشق! (جنسیت گمشده)
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 شهریورماه سال 1386 08:58
هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد بیگانه ای شد یار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من وای از این چشمی که می کاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در مینهد تا بشنود شاید آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد که اندوهت ز چیست فکرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت...
-
شاید باران۲
شنبه 10 شهریورماه سال 1386 13:55
نه باران بیاید یا نیاید تورا از یاد برده ام...
-
شاید باران۱
شنبه 10 شهریورماه سال 1386 13:52
روزهاست به انتظار ایستاده ام.. شاید باران بتواند خاطره ی تو را بشوید پژمان الماسی نیا
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 مردادماه سال 1386 12:27
بالاخره دفاع کردم..دقیقا ساعت ۹ امروز... این ۱سال اخیر هر کار جدیدی می خواستم شروع کنم می گفتم بعد از دفاع اما الان هیچ احساس خاصی ندارم مغزم به جای اینکه خالی شده باشه سنگین شده نمی دونم چرا صبح دقیقا نیم ساعت قبل از جلسه کل خاطره های این ۳ سال اخیر مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شد یه دفعه به خودم اومدم دیده اشک تو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 مردادماه سال 1386 16:28
حال که رسوا شده ام می روی..واله و شیدا شده ام می روی حال که غیر از تو ندارم کسی ..وین همه تنها شده ام می روی حال که چون پیکر سوزان شمع..شعله سراپا شده ام می روی حال که همراه خراباتیان همره صحرا شده ام می روی حال که در بحر تماشای تو غرق تمنا شده ام می روی حال که رسوا شده ام می روی.واله و شیدا شده ام می روی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 مردادماه سال 1386 15:35
نمی خواهم درختی همیشه سبز باشم می خواهم برگهای پاییزیم را ببینم و لختی زمستانم را حس کنم و بشکفم در بهار و ببارم در تابستان فریبا عرب نیا
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 مردادماه سال 1386 15:34
حالا دیگر ۵ شنبه های عزیز عزیز تر شده اند چون با خودم قرار دارم خودم که هرگز ترکم نمی کند فریبا عرب نیا
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 مردادماه سال 1386 14:52
من مامانمو می خوام
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 تیرماه سال 1386 09:36
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 تیرماه سال 1386 11:15
این روزها با تمام وجود معنای تنفر را درک می کنم..
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 تیرماه سال 1386 11:15
این روزها با تمام وجود معنای تنفر را درک می کنم..
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 تیرماه سال 1386 11:08
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند. شریعتی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 تیرماه سال 1386 09:20
می گویند به انتها رسیدن هر ارتباط عمیق عاشقانه ای حسی دارد مثل حس از دست دادن عزیزی ! باور نداشتنش، تهی شدنش، بغض کردنش، زار زدنش، ضجه زدنش همه به از دست دادن عزیز دلبندی می ماند که حالا باید باور کنی زیر خروارها خاک با دستهای خودت مشت مشت خاک ریخته ای رویش روی همان دستها که فکر می کردی پناه است و روی آن دو پایی که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 تیرماه سال 1386 17:25
چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ... فدریکو گارسیا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1386 08:47
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 خردادماه سال 1386 09:25
بهترین راه برای دفع کردن یه آدم اینه که تمام وجودت تلاش بشه برای جذب اون آدم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 خردادماه سال 1386 09:11
بازم انگار یه نفر با دستاش داره گلومو فشار می ده ..اینقدر فشار می ده که رنگ صورتم باموهام یکی میشه فقط دو تا چشم قهوه ای توی صورتم برق می زنه..البنه نه اون برق شیطنت ۱۸ سالگی..دو تا چشم قهوه ای که زل زده به روبروش و داره به خودش فشار می یاره که همونطور پررو روبرورو نگا کنه و اشکاش نریزه پایین.. البته نه به معصومیت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 خردادماه سال 1386 14:23
دوست دارم خیلی زیاد....فکر کردن اصلا نمی خواد
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اردیبهشتماه سال 1386 11:55
یه جمعه دیگه اومد..روزا چه قدر تند تند می گذرن الان دارم سیمین بری رو گوش می دم.. امروز بهتر از دیروزم..نمی دونم دیروز باز چه مرگم بود آزرده ام خواهی چرا تو ای نوگل زیبا..افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها در هر صورت خدا رو شکر می کنم که گذاشت من یه روز دیگه از خواب بیدار بشم و به من یه فرصت دیگه داد تا اشتباهایی رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1386 16:35
همیشه تنهایی منو دیوونه می کنه و کارای عجیب غریب می کنم الان دارم این آهنگو گوش می دم عاشقم من عاشقی بی قرارم ..کس ندارد خبر از دل زارم..آرزویی جز تو در دل ندارم.. من به لبخندی از تو خرسندم..من به تو ای مه آرزومندم..بر تو پابندم.. از تو وفا خواهم..من ز خدا خواهم..تا برهت بازم جان..تا به تو پیوستم..از همه بگسستم.. خیز...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 فروردینماه سال 1386 08:15
دیشب توی شب از خواب بیدار شدم و این به ذهنم رسید که صبح که می یام سر کار اولین کاری که می کنم این شعرو اینجا بنویسم سالی که نکوست از بهارش پیداست جالب اینکه به ۵ ثانیه نرسید که دوباره خوابم برد خدایا با تمام وجود ازت خواهش می کنم امسال من مثل بهارم نباشه
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 فروردینماه سال 1386 08:45
آدم مهربانی بود ٬ تصمیم گرفت مرغ عشق هایش را رها کند تا آزاد باشند . یک شب سرد زمستانی زیر برف ... خاطرات یک گنجشک
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 فروردینماه سال 1386 08:26
می دونم که هر مسافری بالاخره باید بره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 فروردینماه سال 1386 08:11
صبر نعمت بزرگی است از خداوند می خواهم در این روزها آن را از من دریغ نکند ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 فروردینماه سال 1386 08:50
پنج دقیقه وقت دارم به خودم فکر کنم!!!!!!