هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد چنان که من رها شدم

بی وفا

بعد از این دیگر نیایم بی وفا حتی به خوابت..

می شوی تنهای تنها می دهم اینسان عذابت..

می روی اما به دنیای فراموشی با غم سردی که می دانم هم آغوشی..

کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بوده بودم..

تو فریبم داده بوده بودی من فریبت خورده بودم..

راه من از راه تو گشته جدا دارم از تو من شکایت با خدا..

ترک جانم کرده ای جانا چرا..بی وفایی بی وفایی بی وفا..

 

۲۷ ساله شدم

۵ ساله می شوم با چانه شکسته پر از بخیه از ایوان خانه پرت شده  بودم با دوچرخه..

۷ ساله می شوم با مقنعه کج و کثیف در راه مدرسه به خانه.. تخس تر از ۵ سالگی..

۱۰ ساله می شوم می دوم توی کوچه با دوچرخه با همه بچه ها با اعتماد به نفس مسابقه میدهم و می برم و غش غش می خندم..

۱۵ ساله می شوم کتابهایم را می جوم شاگرد اول می شوم..

۱۸ ساله می شوم عاشق می شوم صورتم گل می اندازد دفترچه خاطرات دارم.. توی دفترچه خاطراتم می نویسم عشق که می گویند همین جوریست؟

۲۰ ساله می شوم  هر روز جای بخیه روی پیشانیم را وارسی می کنم به امید آن که بهتر شده باشد ..

۲۱ ساله می شوم شیطنت می کنم بیش از پیش عاشقم دیگر نه شب شب است و نه روز روز اما همچنان جای بخیه پیشانیم برای مهم است

۲۴ ساله می شوم روز شماری می کنم برای سالی که تولدم را با هم جشن بگیریم عشق آتش می کشد و من دیگر بیم رسوایی به سر ندارم

۲۷ ساله می شوم او دیگر نیست منم و شب که شب است و روز که روز .. یاد گرفتم که آدمها را از زندگیم حذف کنم..دیگر خودم را توی آینه نمی بینم چه برسد به جای زخم کهنه روی پیشانی..دوست دارم مشروب بخورم تا گلو که یادم برود کجا بوده ام..چه ها دیده ام..چه ها کشیده ام و چه قدر همیشه تنها بوده ام..

۲۷ ساله شدم.....تمام!!!

 

گفتگو با خدا

 
 
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ...
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.::
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و

خسته ام این دستها خسته اند و چرا انقدر خسته اند؟دقیق می شوم دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم اما نه فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند مغزم درد می کند از حرف زدن چه قدر حرف زده ام چه قدر درذهنم حرف زده ام خروار خروار با لحن و حالت های متفاوت مغایر متضاد و ... گفته ام و شنیده ام خاموش شده و باز بر افروخته ام رخاش کرده و باز خوددارشده ام خشم گرفته ام و لحظااتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند..

                                                                محمود دولت آبادی(از رمان سلوک)

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است

  عاشق شدم ، گفتند دروغ است

 گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »