دیشب توی شب از خواب بیدار شدم و این به ذهنم رسید که صبح که می یام سر کار اولین کاری که می کنم این شعرو اینجا بنویسم

 سالی که نکوست از بهارش پیداست

جالب اینکه به ۵ ثانیه نرسید که دوباره خوابم برد

خدایا با تمام وجود ازت خواهش می کنم امسال من مثل بهارم نباشه

 آدم مهربانی بود ٬

تصمیم گرفت مرغ عشق هایش را رها کند تا آزاد باشند .

یک شب سرد زمستانی زیر برف ...

خاطرات یک گنجشک

می دونم که هر مسافری بالاخره باید بره...

صبر نعمت بزرگی است از خداوند می خواهم در این روزها آن را از من دریغ نکند ...

پنج دقیقه وقت دارم به خودم فکر کنم!!!!!!

من تنها نموندم شماها جمع شدین یه جای دیگه!!!!!