فقط به خاطر تو

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را،جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم،

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم، 

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند، 

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است ، 

 می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم ، 

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،

 به یک کلمه محبت آمیز،

به عدالت،

به صلح،

 به فرشتگان،

به باران،

 و  به ...

بیراهه می‌رفت تا این‌که به دوراهی رسید؛ چپ یا راست؟

همیشه و همه‌جا فرصتی برای انتخاب وجود دارد.

تیگلاط

هنوز خوشحالم..

۷ همیشه هم خوش یمن نیست....

پروردگارا به من آرامش ده...

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم..

به من دلیری ده..

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم..

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم..

مرا فهم ده..

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند..

جبران خلیل جبران

امروز یه لحظه حس کردم دیگه الوداع..اصلآ نترسیدم تازه یه جورایی خوشحالم شدم..حیف که نشد

آخ جون بالاخره ساعت۴ شد چه روز طولانیه بود..از شنبه ها بدم می یاد البته ازیکشنبه ها و دوشنبه ها و سه شنبه ها و چهارشنبه ها و پنجشنبه ها و جمعه ها هم...اواا فکر کنم واقعا خل شدم

برای دستیابی به آنچه تاکنون نرسیده اید باید کسی شوید که تا کنون نبوده اید..

والا بدبختی که یکی ۲ تا نیست...این از این طرف داره تو گوشم ور ور می کنه اون از اون طرف..(حالا نمی دونم این طرف اون طرفه یا اون طرف اینطرف) فکر کنم با توضیح واضحی که براتون توی پرانتز دادم کاملا قضیه را درک کرده باشید

داشتم می گفتم  دیگه یه جورایی احساس لجن بودن می کنم(چه جمله پرمعنایی..پر از مفهوم..) البته خودمم نمی دونم لجن در فرهنگ لغت چی معنی می شه..

دیگه چه حسی دارم..یادم نمی یاد فعلان..

یه جوری از همه بدم می یاد..البته حسه جدیدی نیست..کلا به جز یه تعداد محدودی هیچ وقت از کسی خوشم نمی یومده(آخی چه قدر تو روحیه شون تاثیر می ذاشته اون آدمایی که من دوسشون نداشتم..احتمالا تا حالا یا خودکشی کردن یا معتاد شدن..)

آهان نکته این بود که دیگه تحمل همون تعداد محدودم ندارم..حالا پیدا کنید پرتقال فروش را ..من مشکل دارم یا بقیه آدما.....؟؟؟؟؟؟؟

 

بخواب دیر است.دود دیدگانت را ازار می دهد.

دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد

دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت

چشمان تو چه دارد که به شب بگوید..

تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند...شب های اندو هبار تو از من و تصویر پروانه ها خالی است.

دیر است برای بازگشتن برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار..برای بوییدن کودکانه گلها

آیا هنوز می انگاری که من از پای پنجره ات خواهم گذشت؟یا کنار پله ها خواهم نشست؟

من پیش از این بارها گفته ام که التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد.تمنا بودن را بی رنگ می کند و انچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است.