...

کسی باور نمی کند لبخندش می توانست
پلی باشد
که جمعه را
به همه ی روزهای هفته
پیوند بزند 

احمدرضا احمدی

کسی چه می‌داند شاید این جهان جهنم سیاره دیگری است!

ساعت موبایلم زنگ می زند..خاموشش می کنم..ساعت را نگاه می کنم ۷ است..یادم می آید زودتر گذاشته ام تا آبی بریزم بر تنم..روز قبلش ورزش بودم و با همان تن و بدن کثیف خوابیده ام..خودم را می زنم به خواب چند دقیقه دیگر این ور و آن ور می شوم ..می خواهم طبق معمول حمام صبح را دودر کنم..فکر می کنم اما..عصر می خواهم بروم تئاتر..اوه چه غلطی کردم..دیروز ییهو به سرم زد که خیلی وقت کار فرهنگی نکرده ام..چند تا بد و بیراه به خودم می گویم..به زور خودم را از تخت پرت می کنم در حمام ..تنها حسن خانه کوچک و حمام در اتاق همین است..چند دقیقه ای بیشتر می خوابی.. آب سرد است..فکر می کنم ۳ سال دارد می شود که در این خانه ام و هیچ کس اهمیت نمی دهد که شوفاژخانه احتیاج به تعمیر دارد..خودم را گربه شور می کنم به قول مادر بزرگم و می آیم بیرون..دیرم شده خیلی دیر..با این وجود دلم نمی آید سالادم را درست نکنم..بعد فکر می کنم شاید هوس ورزش کنم بند و بساط ورزشم را جمع می کنم و می گذارمش دم در..بعد یادم می آید که به خودم قول داده ام از امروز روزی ۱ ساعت فرانسه بخوانم سخت شده لامذهب و اگر نخوانم کم می آورم سر کلاس..کتابهای فرانسه ام را می کشم بیرون و آنها را هم می گذارمشان دم در..بعد یادم می افتد بند مایوی تازه ای که دیروز خریده ام یکم بزرگ است نمی داانم عوضش می کندلعنتی یا نه در اتاق پرو نوشته بود به دلیل مسائل بهداشتی از تعویض لباس زیر معذوریم فکر می کنم مایو لباس زیر می شود یا نه! کیسه مایو را هم بر می دارم اما قاطی وسایل دیگر دم در..آرایش ملایمی می کنم و لباسهایم را می کشم تنم ..ساعت را نگاه می کنم ۵ دقیقه از ۸ گذشته با عجله همراه با کوهی از وسایل خودم را پرت می کنم در ماشین و قیقاجی (؟) می روم به سمت اداره سر ۸:۱۵ کارتم را فرو می کنم توی حلق دستگاه کارت زنی..به صبحانه پایین نمی رسم اما ۸:۱۰ در رستوران را می بندند...آسانسورها طبق معمول آخرین طبقه اند ترجیح می دهم با پله برم ..امروز همکارم نیست..کامپیوترم را روشن می کنم..دیشب آیتمهای گودرم را صفر کردم..اما چند نفری گویا خواب نداشته اند و نصفه شب آپ کرده اند..نگاه می کنم اما بچه های بلاد کفرند..حوصله خواندن ندارم..بالاترین را باز می کنم..باز خبر بازداشت و اعتصاب غذا..باز خبر چه قدر ایران جای زندگی نیست و چه مملکتیه داریم ..یکی از سایتهای آن طرفی را باز می کنم تابناک را..خبر اول..تقویت رشد عضلات با پوست سیب است..کاهش ۷۰ درصدی قیمت چادر مشکی..ایجاد ایستگاه پلیس در نقاط جرم خیز..و خلاصه مدل همه چی آرومه من چه قدر خوشبختم..هر دو را می بندم..حالم را بهم می زنند.. 

امروز از آن روزهای کشدار بی حوصله گی است..حسش می کنم..از صبح حسش کردم..از نیشم که همیشه تا بناگوش باز است و امروز بسته حسش کردم..امیدوارم ماه زدگان بهرام تشکر حال امروزم را خوب کند..امیدوام

...

می خواستم بمانم،
رفتم.
می خواستم بروم،
ماندم.
نه رفتنم مهم بود و
نه ماندن...
مهم من بودم
که نبودم.

گروس عبد الملکیان

یادداشتهای نیمه شب

می گوید نگهش می دارم... تا ته ته دنیا نگهش می دارم تا همیشه به یادت باشم ..

می گویم پس من چه نه عکسی نه ناخنی نه تار مویی در جعبه که به عطرت آغشته باشمش..

می گوید بهتر که نداری هر وقت نگاه می کنم به یادگاریهایت  بیشتر و بیشتر دلم فشره می شود..  

 می گوید خوابت را دیدم 

می گوید نقش اول خوابم بودی 

می خندم 

میخندد 

می گویم دلم برایت خیلی تنگ می شود 

می گوید هر لحظه هر ساعت به تو فکر می کنم 

می گویم دلم برای خودمان برای آن وقتهای خودمان تنگ است 

می گوید هر لحظه هر ساعت دلم تنگ خودمان است

می گویم ...می گوید... 

 هر روز بیشتر می خواستمت .. 

هر روز بیشتر  بدون تو نفس کشیدنم سخت بود ..هر روز بیشتر از خواستنت قلبم تیر می کشید..

می گوید..می گویم 

 می دانستم آخرش هیچ است خواستم زودتر نباشم نباشی تا زودتر به دردمان عادت کنیم..

می فهممش ..می فهمدم..

می دانیم تا ابد در قلب هم می مانیم من با تکه ناخنی برای او و او با قلبش که به من داد.. 

 

رسم تلخ

یه آدمی رو همراهی میکنی که تنها نره‬
‫وقتی رسید به مقصد... برات دست تکون میده
‫اون وقت تو میمونی و راهی که باید تنها برگردی
‫همون تنهایی 
 
اینو یه جایی خوندم نمی دونم کجا اما به نظرم جالب اومد ...

کاش می شد شعر سفر بیت آخری نداشت...

در راستای تیشه به ریشه زدن بی حوصله گیم این دو روز را رفتم سمت ابهر و زنجان و غار کتله خور ..خوب بود..هوا خوب بود..جاده زیبا بود..همسفرانم خوب بودند..خوش گذشت..همین!

حال خوشی ندارم..امیدوارم کلافگی ناشی از روزهای قرمز تقویم باشد..چون اصلا اعصاب افسردگی و این حرفها را ندارم..دلم تفریح می خواهد باز..مهمانی ..مسافرت..آدمهای جدید.. 

خسته شده ام از آدمهای دور و ورم...آدمهای جدید می خواهم با طرز و فکر و مدل جدید..دوست نه..اعصاب دوست ندارم..برای دوست باید وقت بگذاری..آدم های جدید می خواهم که باهاشان الکی خوش باشم برنامه های جدیه خودم را داشته باشم اما وقتی دلم تفریح بخواهد آدمهای جالبی باشند که همیشه تفریح در آستینشان داشته باشند.. 

چه خودخواهم من!