اگه من نخوام برم خونه..

سرکارم نخوام بمونم..

 در عین حال حوصله هیچ کیم نداشته باشم

 تازه دلم بخواد هر کس جلوم ظاهر میشه خفش کنم

و دوست داشته باشم که خودمو پرت کنم زیر ماشین

و بلند بلند  با خودم حرف بزنم و بخندم شایدم گریه کنم ( نه گریم نمی یاد)

و به اولین نفری که بهم تلفن کرد بدترین حرفایی که بلدم بزنم

بعد تصمیم بگیرم برم سینما و سه سانس پشت سر هم فیلم ببینم

بعد برم رستوران اینقدر بخورم که احساس خفگی بکنم

و بعد تا صبح تو خیابون راه برم

بعد کی می تونه بگه من دیوونم؟؟؟!!!

 

 

 

 

 

روزها ولی هنوز می گذرند و فاصله ها به هر ثانیه کش می ایند...

اینبار تنها جاده را گم کرده ام....

آهسته در گوشم خواند:"رنج هدیه‌ای‌ست گنگ از سوی خدای درونمان" و آهسته‌تر رفت.

تیگلاط

 مرض بی قراری گرفته ام! نه خوابم می برد نه خوابم نمی برد...نه گرسنه ام نه سیرم!

نه خوشحالم نه ناراحت..نه گریه می کنم نه می خندم..

دیگر نه خودم را می خواهم نه این نفس را که به سختی می آید و می رود...

امروز تولد بهترین دوستیه که تا حالا توی زندگیم داشتم..

 فکر کنم قبلا راجع بهش حرف زده بودم..

شاید تعداد دفعه هایی که این دوستمو دیدم بتونم بشمارم اما با این وجود همیشه حس کردم که کنارمه..

خیلی دلم می خواست یه سالم که شده روزه تولدش با هم باشیم اما خوب نشده دیگه همیشه بقیه براش تولد گرفتن..

در هر صورت دوست جونه من تولدت مبارک و خوشحالم از اینکه دوستی مثل تو دارم و همیشه به این موضوع افتخار می کنم..

گفتم اینو اینجا بنویسم که همیشه دم دستم باشه بخونمش یه جوری انگار داره باهام حرف می زنه....

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
      تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای به جستجوی تشنه ها
  خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد

چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما
          هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد

نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای
         قرار عاشقانه ام  شتاب بر شتاب شد

نه فرصت شکایتی نه قصه و روایتی
                تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد

نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
     نیامده به خود نگر که دوره شباب شد

 

آدم وقتی خونه کامپیوتر نداشته باشه و پنجشنبه جمعه هم نیاد سر کار مجبور میشه شعر به این قشنگیو دیر تایید کنه...

...

رفتم سراغ دفتر خاطرتم 

 شروع کردم به خوندنش

همش وقت رفتن بود

ولی همون یه ذره بودناشم بهترین خاطره های زندگیم بودن

نگاه کردم روی ساعتم بازم وقت رفتن بود....

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...