هنوزم بعد از چهار سال و اندی حسی که از نشستن پشت این کامپیوتردارم هیچ وقت دیگه پشت هیچ کامپیوتری نداشتم اول از همه فولدر عکسای قدیمیمو باز می کنم و برای هزارمین بار می بینمشون بعضی جاها بی اختیار نیشم تا بناگوش باز می شه مثل وقتایی که عکسای بچه خواهرمو می بینم که تازه دندون دراوورده بوده و خدا زیادش کنه که چه قدر زشت بوده و یادمه اون موقع ها چه قدر بهم برمی خورد اگه کسی بهش می گفت بالای چشمت ابروهه..بعضی وقتام بی اختیار بر حسب طبیعت زر زروییکه دارم گوله گوله اشک می ریزم مثل وقتایی که می رسم به عکسایی که خیلی با دقت و ظرافت و سلیقه میکس شدن از هفت هشتایی از عکسای قدیمیم با سیبیل و وسط ابرو که چه قدرم احساس خوش تیپی کرده بودم توی عکسا.
بعد از اینکه خوب عکسارو دیدم و احساسات قلمبه شدمو ریختم بیرون می رم سروقت اینترنت نمی دونم چرا به این مسنجر این کامپیوتر ارادت خاصی دارم با اینکه کلی برای کانکت شدن جون می کنم اما دست بردار نیستم که .. آن لاین می شم و تا نصفه شب با دوستای قدیمی می چتم به یاد ایام..چیزی که برام جالبه آدما هیچ فرقی نکردن طرز حرف زدنا اظهار نظر کردنا تلاش برای جلب توجه کردنا همه چیز مثل چند سال قبله انگارفقط زمان داره تکرار می شه یه جوری که آدم وحشت می کنه
من بالاخره به آرزوی دیرینه ام جامه عمل پوشانیدم و موهامو فر زدم یه چیزی شدم تو مایه های ردگلیت
مامانم می گه خیلی بهت اومده اما فکر کنم قضیه سوسکه باشه
در هر صورت تنوعیه
فردا بر می گردم البته می شه امروز چون الان ساعت نزدیکای ۲ می باشد
حالم خوبه بی خود و بی دلیل و فردا روزی دیگر است
چه قدر خوبه که پرونده یه چیزی توی زندگی آدم تکلیفش روشن باشه..میدونین منظورم اینه که یا بتونی برای خودت مختومه اعلامش کنی و بفرستیش تو بایگانیه ذهنت و برای همیشه دور فکردن بهشو خط بکشی..یا اینکه فکر کنی اگه روش یکمی کار بشه به نتیجه می رسی اونوقت بزاریش تو پرونده های دردست بررسیت ..ولی وای به حال وقتیکه هیچ جوری نتونی با یه قضیه کنار بیای می شی مثل مرغ پرکنده شبا تا صبح همش خواب می بینی و مدام داری فکرای عجیب غریب می کنی و تصویر سازی می کنی اونم از نوع خفن..مدام داری دنبال این می گردی که خودتو برای به نتیجه نرسیدن محکوم کنی و به انواع و اقسام مختلف به خودت سرکوفت بزنی اون موقع است که تو زندگیت دچار گه گیجه یی فلسفی و بس خطرناک می شی که ممکنه به مرور زمان عقلتو زایل کنه..حالا بعضی آدما قابلیت اینو دارن که ان تا پروژه رو برای خودشون تا ابد باز نگه دارن و عین خیالشونم نباشه بعضی آمام مثل من...بگذریم
چند وقتیه صبحها با دلخوری میام سرکاریعنی بهتر بگم هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن از خواب ندارم مثلا دیروز صبح در حالیکه بی خود و بی جهت توی رختخواب غلط می زدم و خرس بدبختمو خفه می کردم یهو تصمیم گرفتم که دو ساعت دیر بیایم..کارم را دوست دارم اما از اینکه هر روز سرساعت بیایم و کارتم را توی حلق دستگاه کارت زنی فرو کنم و پشت میزم بنشینم تا وقت ناهار و باز سرساعت ناهار بخورم و سر ساعت کارت خروج بزنم و سر ساعت بخوابم و دوباره فردا روزاز نو روزی از نو خسته شده ام
فکر می کنم مشکل یکنواختی کار و قیافه افسرده همکارانم باشه..سکوت آدمهای دور و برم خسته ام می کنه
مداوم به یک اتفاق هیجان انگیز فکر می کنم که نمی دونم چیه اما احساس می کنم به زودی زود قرار ه اتفاق بیفته !!!!!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه عصر خسته و کوفته از دانشگاه برگشتم و درحالیکه از گرسنگی داشتم ملک الموتو زیارت می کردم و از بسکه انتگرال دوگانه و سه گانه توضیح داده بودم دهنم کف کرده بود در یخچالو باز کردم ودردسترس ترین چیز برای فرستادن به خندق بلا را سوسیس یافتم و همزمان که سوسیس را در تابه انداختم فیلمی از برگمان دردی وی دی فشار دادم و سوت زنان مشغول خردن سوسیس با مخلفات فراوان شدم و خلاصه چشمتان روز بد نبیند که نیمه های شب از شدت احساس گلاب به روتون از خواب بیدار شدم و اول سعی کردم به روی خودم نیاورم که نشد و چشمتان روز بد نبیند که تا جمعه شب ما در حال طی مسیر دستشویی تا اتاق خواب و بالعکس بودیم وآخر هفته بسیار رویایی را به حالت نیمه بیهوش سپری کردم و دروغ چرا اولین بار بود که از مردن ترسیدم!!!و جالب اینجاست که بنده حدود یک سال و اندی بود که سوسیس نزدیک دهان مبارک نبرده بودم!!!
همه چیز مثل آب روان است و من افتاده ام در این آب و آب همچنان مرا بی دریغ با خود می برد
آنچه برایم مسلم است این است که زیر پایم خالیست هر چه که می بینم آب است و هر چه سعی می کنم پایم به زمین نمی رسد ..حس معلق بودن دارم و بس..
هیچ وقت فکر نمی کردم روزی این دستگاه برای من همه چیز شود و خصوصی ترین احساستم را با خود ببرد به ناکجا آباد و من بدون رودربایستی و از ته دل بنویسم که آن خنده مصنوعی دیشب روی لبهایم فقط برای همان قصه تکراری و همیشگی(من خوشبختم)بود
و شب که همه جا ساکت شد و خانه خالی بروم روی تراس فسقلیم و به دورترین نقطه نگاه کنم و به مغزم فشار بیاورم تا تمام روزهای تولدم را به خاطر بیاورم و بعد از همه بین همه سالهای تولدم یکی را انتخاب کنم و فقط به آن فکر کنم و با ذوق کودکانه ضبط صوت قدیمیم را از زیر تخت بیرون بکشم و از جعبه آبی رنگم نوار کاست خاک گرفته ای را بیرون بکشم و تا صبح مثل خود دیوانه ها آهنگهایش را گوش دهم و"بوی خوش تو هر که زباد صبا شنید" حافظ را بخوانم و بخوانم تا خود صبح و خنده مصنوعیم تبدیل شود به قطرات شوری که این روزها بی اختیار جاری می شوند و چه قدر دلم می خواهد همه زندگیم را بدهم و این اشکها بی اجازه من وقت و بی وقت پایین نریزند و من را رسوا نکنند
28 ساله شدم ....تمام
پ.ن به جون خودم من حالم خیلی خوبه اصلانم دلم نگرفته!!! باور کنید