زندگیه منم تبدیل شده به این فیلمای سینمایی درام..از اون فیلمایی که تقریبا به نیمه که می رسه از طرف یه ناشناس به قهرمان اصلی یه تلفن زده میشه و یه سری از واقعیتایی که تا حالا نمی دونسته گفته می شه و کل زندگیشو بهم می ریزه بقیه فیلم تبدیل می شه به جدال قهرمان اصلی با خودش که بتونه با این واقعیتای تلخ کنار بیاد و تلاش برای اینکه زندگیشو از نو بسازه از اون فیلمایی که واقعا نمی شه آخرشو حدس زده چی می شه؟؟ اینکه واقعا قهرمانه می تونه همه چیو فراموش کنه و زندگیه تازه ای شروع کنه یا..
بگذریم
این چند روز خیلی به زندگیه گذشتم به اتفاقات خوب و بد به ادمایی که به زندگیم وارد شدن و خیلی بی سر صدا و بعضی وقتام با جنجال بیرون رفتن فکر کردم به لحظه هایی که از ته دلم خندیدم و وقتایی که مثل بارون اشک ریختم..خیلی فکر کردم ببینم تا حالا دل کیو شکستم به نتیجه نرسیدم چون مطمئن بودم که هیچ وقت درحق کسی بدی نکردم همیشه هر وقت احساس کردم یه نفر از دستم ناراحت شده سعی کردم به عناوین مختلف از دلش در بیارم حتی اگه ناراحت شدنش به نظرم بی معنی بوده باشه نمی دونم اسمشو چی می شه گذاشت ؟؟!!
در هر صورت هنوز توی بهتم خیلی وقتا آدم انتظار شنیدن یه چیزایی رو ندارن و وقتی می شنون تا چند روز اول مثل وقتی که آدم عزیزشو از دست می ده مات و مبهوتن و بعد از چند روز تازه شروع می کنن به گریه کردن
بهر حال این نیز بگذرد
هیچ اتفاق خوبی نیفتاد....
ساحل افتاده گفت: گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم ؟
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت:
هستم اگر می روم گر نروم نیستم
اقبال لاهوری
نوشته های وبلاگ توکای مقدسو اغلب می خونم چند روز پیش یه پستی نوشته بود با عنوان دلم رو به چه چیزایی خوش کردم منم تصمیم گرفتم با اجازه ایشون توی وبلاگ خودم به این سوال جواب بدم و از همه دوستایی که وبلاگمو می خونن هم بخوام که بهش جواب بدن
...
به اینکه بالاخره یه روزی بفهمم از زندگی چی می خوام
به اینکه بالاخره بفهمم بابا اینقدم مهم نیست آدم چند کیلو اضافه وزن داشته باشه
به اینکه یه روزی از پشت میز نشینی خلاص بشم و یه کار پرتحرک داشته باشم
به اینکه بفهمم که زندگی رو نباید اینقدر سخت گرفت نباید اینقدر برای هر کاری قانون گذاشت باید معتقد بود به اینکه هر چه پیش آید خوش آید
به رستورانای مختلفی که غذاشونو امتحان می کنم
به مسافراتای چند وقت یه بارم و پیدا کردن دوستای جدید
به مامان و بابام و اینکه یه روزی یه زندگی بی دغدغه براشون فراهم کنم
به اینکه یه روزی ای میلمو باز کنم و اون میلی که خیلی وقته منتظرشمو ببینم
به چندر غاز حقوق ماهیانم
به خوندن وبلاگ دوستام و آپ کردن چند وقت یه بار وبلاگ خودم
به گوش دادن هر روزه آهنگای قدیمی
به تعطیلیای آخر هفته یا اول هفته که با پنجشنبه جمعه بشه ۳ روز و برم خونه و مامانم برام خورشت کرفس بپزه
به کارتای هدیه سامان که ادارمون به مناسبت عیدای مختلف بهمون می ده
به دیدن خواهر و بچه خواهرم از وب کم
به اینکه بالاخره این موسسه آرینپور وقت بده من برم تعیین سطح و بتونم تا قبل از عید کلاس IELTS برم و امتحان بدم
به اینکه یه پولی از آسمون برسه و من بتونم چک مهرمو پاس کنم
به رسیدن یه خبر خوش که نمی دونم چیه
به اینکه یه روزی یه ماشین شاسی بلند داشته باشم
به مجرد بودن و بی قید بودنم
به رسیدن پاییز که عاشقشم
به اینکه یه روزی یه جایی اون کسی که دلم می خواد و نمی دونم کیه باشم..
و به....
شماها دلتونو به چی خوش کردین؟؟
نمی دونم چه ربطی بین نداشتن اعصاب و خوردن snickers وجود داره که از صبح بی وقفه دارم می خورم
احتمالا این همکار من اگه می دونست من در خوردن کاکائو اینقدر بی جنبم هیچ وقت این همه شکلات برای من سوغاتی نمی اوورد
در هر صورت الان حال و روزم مثل این مردای عیال واری می مونه که موعد سررسید چکاشون داره می رسه و نمی دونن چه خاکی باید به سرشون بریزن و بدبختیاشونو با غر زدن سر عهد و عیالشون خالی می کنن
یا یه مثال علمی تر
مثل این حشره هایی(اعم اززنبور مگس کک ساس....) که پشت یه پنجره موندن و بدون اینکه فکر کنن راه درستو انتخاب کنن خودشونو بی وقفه می زنن به پنجره
حالا سه حالت داره یا اینکه یکی از راه می رسه و پنجره رو براشون باز می کنه و آزادشون می کنه
یا اینکه اینقدر خودشونو می کوبن به پنجره که خودکشی می کنن
و حالت سوم اینکه وسطای خودزنی یادشون می افته که یه چیزی هم به نام عقل و شعور وجود داره که می تونن بهش مراجعه کنن و راه درستو انتخاب کنن
در هر صورت امیدوارم من جزء دسته سوم باشم
راستی یه چیز جالب کلیه اعضای خانواده اعم از مامان و بابا و.. ودوستو فامیل مثل خاله و خان باجی و..و همکار از نوع رئیس و خیلیای دیگه که الان حضور ذهن ندارم خدمتتون بگم و البته زیادم مهم نیست کمر همت بستن تا منو شووهر بدن و همین جور کککککککککییییس های(کیس کامپیوترو نمی گما...) مختلف برام پیدا می کنن یکی نیست بگه بابا بیکارین شماها برین به زندگیتون برسین که همتون سر کارین.. احتمالا احساس می کنن من باید آخرین شانسامو امتحان کنم منم که با خیال راحت می رم می شینم و یه قهوه می خورم و(بعضی وقتا تنوع می دم بهش مثلا نسکافه می خورم) خیالم راحته که هیچ وقت کسایی که اونا بهم معرفی می کنن
یک اپسیلون اون چیزی که من می خوام نیست(منظورم از نظر سطح فکریه)
بگذریم اجازه می دم که اونا هم خوش باشن و فکر کنن دارن کار مفیدی می کنن
خوب می خواستم نوشتنو ادامه بدم شانس اووردید منشیمون الان زنگ زده می گه ببین خانوم..ساعت 3:30 جلسه است و من ساعتو نگاه می کنم می بینم اگزکتلی ساعت 3:30 می باشد
فعلا بای بای
روح روز تابستانى و
نفس گلسرخى.
تابستان اما سپرى شدهاست و
موسم گل به آخر رسیده.
کجا رفتهاند؟
که مىداند، که مىداند.
خون قلب منى و
جان آرامشى.
قلب من اما سرداست و
جانم به سیاهى درنشسته.
کجائى تو اى یار؟
که مىداند، که مىداند.
امید سالیان منى و
آفتاب برفهاى زمستانم.
سالها اما
زیرآسمانى ابراندود بهپایان رسیدهاست.
کجا یکدیگر را بازخواهیم یافت؟
که مىداند، که مىداند.....
پل لارنس دنبر- ترجمهی احمد شاملو