انکار نمی کنم که امسال خیلی زود گذشت اما سخت گذشت خیلی سخت تر از آنچه کسی بتواند تصور کند..
آخرین پست سال قبل را می خواندم نوشته بودم :
؛
سال ۸۸ برایم خوب بود مثل هر سال خدا لطفش را تمام و کمال به من ارزانی داشت و مثل هر سال زیاده خواهی های مرا با بلند نظری خود نادیده گرفت و غرور بی جایم را به حساب عدم تکاملم گذاشت در ست مثل پدر و مادری که خودخواهی فرزندانشان را می گذارند به حساب بچگی شان حتی اگر صد ساله شوند..
با امید بسیار به لطف بیکرانش می روم که سال ۸۹ را بهتر از امسال بسازم...
؛
امسال اما این را نمی گویم گویا جواب نمی دهد اینگونه دعاها!!!
امسال می گویم ای خدایی که می گویند بخشنده و مهربان و رحیم و این چیزهایی اگر هستی کاری کن که من با تو آشتی کنم که از این قهر بودن تنها کسی که ضرر می کند من هستم اگر خدای کینه ایی باشی !!
و اما پیام نوروزی:
پیشاپیش سال نو را به تمام دوستان و دشمنانی که اینجا را می خوانند تبریک می گویم و امیدوارم امسال پر از اتفاقهای خوب باشد برایتان در کنار آدمهایی که دوستشان دارید..
هر سال چهارشنبه سوریها به رسم دوران جوانی که با دوستانم باغ یکی از بچه ها دور هم جمع می شدیم و به معنای واقعی آتش می سوزاندیم سعی می کنم که حتما جایی بروم یا کاری کنم که مدام نشینم در خانه و حسرت آن روزها را بخورم..
امسال همینطور که سرچ می کردم دیدم بهههه چه موقعیت اکازیونی فلان شرکت طبیعت گردی که خیلی هم معروف است و بر و بچه هایش را هم می شناسم یک تور چهارشنبه سوری گذاشته اند خداااااااااا..در یکی از کویرهای اطراف کاشان... فرصت را شکار کردم و خلاصه آخرین روز مرخصی امسالم را گذاشتم برای چهارشنبه سوری...
چشمتان روز بد نبیند از ساعت ۱۲:۳۰ که با یک ساعت تاخیر راه افتادیم ساعت ۸ رسیدم کویری که فکر کنم محل جمع آوری زباله های سمی در کاشان بود..این وسط مسطها را تعریف نمی کنم که چند بار دعوا شد و فحش های خار و خاشاکی که آدمها به ظاهر اتو کشیده و با کلاس ! نثار هم می کردند را نادیده می گیرم...خلاصه کلام چهار تا بوته ای آتش زدند و ۱۵۰ نفر آدم سرخوش از روی آتش می پریدند وجوجه کباب خامی هم دادند خوردیم و دیگر عیشمان تکمیل شد..
ساعت 4 صبح که کلید را چرخاندم توی در آپارتمان 60 متریم و یک نفس راحت کشیدم وقتی لحاف قرمزم را محکم پیچیدم دور خودم همزمان که به این فکر می کردم عمرا هیچ چهار شنبه سوریی دور همیهای سالهای دانشجوییم شود خوابیدم..الان می فهمم آن موقع هایی که ما به کتاب و کلاس و دانشگاه فحش می دادیم و بزرگترها می گفتند این روزها بهترین روزهای زندگیتان است قدرش را بدانید یعنی چه!
گنجشک ناز و زیبا... که میپری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک...دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی.... بابام رو تو ندیدی؟
دیدمش از اینجا رفت...اون بالا بالاها رفت
پیش ستارهها رفت... یواش و بی صدا رفت
****
ستاره آی ستاره... پولک ابر پاره
خاموشی یا میتابی... بیداری یا که خوابی
به من بگو وقتی که خواب نبودی... بابام رو تو ندیدی؟
دیدمش از اینجا رفت... اون بالا بالاها رفت
از این طرف از اون راه... رفته به خونهی ماه
****
ماه سفید و تنها... که هستی او بالاها
نقره نشون کهکشون.. چراغ سقف آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی.. بابام رو تو ندیدی؟
همین جا پیش من بود.. نموند و رفت زود زود
اون بالا بالاها رفت... بابات پیش خدا رفت
****
خدا که مهربونه... پیش بابام میمونه
گریه نمیکنم من.. تا شاد نباشه دشمن
کاش امروز را روز جهانی انسان می گفتند..به من که احساس خیلی بهتری دست می داد..
نه اینکه با زن بودنم مشکلی داشته باشم که خیلی هم دوستش دارم..
اما باز هم می گویم کاش می گفتند روز جهانی انسان!
پ.ن: همین الان رئیسم آمد و کلی تشویقم کرد رتبه پنجم را در تاخیر و تعجیل های سازمان کسب کردم(برای اولین بار بود که تا بناگوشم سرخ شد بسکه این مرد مودب است از خجالت آب شدم و یک لبخند پت و پهم خنگی زدم که خوب یعنی کاریست که شده!)
همیشه انسان معتقدی بودم..معتقد نه اما مذهبی..چون فکر می کنم همین به اصطلاح مذهب است که زمینه تفرقه و جنگ و خونریزی و کشتار را بین آدمها فراهم می کند..می گویم همین مذهب است که دست آدمها را باز گذاشته که هر گونه عملی را با عنوان دین انجام دهند و کسی نتواند دم بربیاورد..می گویم اگر همه آدمها به خدا به عنوان یک انرژی برتر اعتقاد داشته باشند دیگر تفاوتی وجود ندارد در دین مسیح و یهود و اسلام و مثلا مذهب شیعه و سنی..بگذریم که این یک سال اخیر در رابطه با همین انرژی برتر هم دچار شک شده ام و فکر می کنم به دنیا می آییم ..سختی می کشیم..شادی می کنیم.. می میریم و تمام..همه چیز تمام می شود..می گویم شک چون نه مطالعه ای کرده ام و نه تحقیقی.. و ممکن است روزی شکم به یقین تبدیل شود یا که نه بشوم یک معتقد دو آتشه..
اینها را گفتم چون دیشب با دوستی صحبت می کردم که تا دیروز فکر می کردم از نظر اعتقادی و از خیلی نظرهای دیگر شبیه به هم هستیم..بودیم واقعا هم بودیم.. یک ماهی بود به دلایلی کمتر دیده بودمش...لب که باز کرد به صحبت کردن حس کردم که مدل حرفهایش متفاوت شده است بیشتر که ادامه داد مطمئن شدم..شده بود یک پا مبلغ مذهبی.. یک سری فیلم به من داد از سمیناری که گویا اردیبهشت ماه در دانشگاه علامه برگزار شده بود و سخنران آن دکتر رائفی پور نامی بوده است..سخنرانی پیرامون مبارزه با شیطان پرستی بود..گویا که این دوست ما بدجور تحت تاثیر این سمینار ۵ ساعته قرار گرفته بود و بعدتر خودش هم مطالعاتی کرده بود و خلاصه چند ساعتی برای من سخنرانی می کرد..حرفهایش را سعی کردم بدون تعصب گوش دهم..اما واقعا درک نمی کنم چطور می شود یک ماهه افق فکری انسان کلا کنفیکون شود..احساس می کنم تفکری که انسان یک ماهه به آن برسد همان یک ماهه هم از دستش می دهد..بهر حال من هیچ نگفتم سعی کردم به نظراتش احترام بگذارم و شنونده خوبی باشم اما فکر کنم دیگر حرف مشترکی با این دوستم ندارم..
پ.ن ۱: دو تاتر فاوست کار محمدرضا نعیمی و ابرهای پشت حنجره رضا گوران را دیدم هر دویشان خوب بودند ارزش دیدن دارند ..
پ.ن۲:قرار است هفته اول عید را اینجا نباشیم..اما می دانم که مسافرتمان همراه است با اشک و آه همگی و از یوژوال منم که باید خواهر و مادرم را جمع و جور کنم ..دارد یک سال می شود که رفتی ..امسال یک قرن برایم گذشت چه مسوولیت سختی داشتی و هیچ وقت نفهمیدمش به جز این روزها که شانه هایم زیر بار مسوولیت نبودنت خم شدند..
پ.ن۳:چرا هر چه بیشتر اهمیت نبودنت را انکار می کنم بیشتر به مهم بودنش می رسم!