سکوت و دیگر هیچ

هیچ وقت تا این وقت شب پشت میز کارم نبودم چه برسد به اینکه در حال تایپ کردن باشم..سکوت جالبی است فقط صدای انگشتهایت را روی کیبورد می شنوی و بس.. نه صدای زنگ تلفنی  نه صوت نخراشیده همکاری نه صدای فنهای کامپیوترهایی که دارند روزهای آخر عمرشان را نشخوار می کنند و نه صدای هیچ جنبده ریز و درشتی که روی اعصابت باشد..

در گذرگاه جهان عشق ها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند..

یک وقتهایی کسی را آزار می دهی با روح و روانش بازی می کنی ..می تواند یک لحظه باشد با یک حرف نیش دار که اقتضای آذر ماهی بودنت است..  یا اینکه در مقطعی از زمان نان استاپ روی مغز طرف راه بروی ..خلاصه کلام اینکه آزار می دهی اما خودت نمی فهمی یعنی  فکر شده نیست برنامه ریزی شده نیست این بازی کردنت با روان آدمها..حتی وقتی می فهمی آزارشان داده ای حاضری همه جوره جبران کنی..عذاب وجدان می گیری عجیب و غریب ..فاز احساس گناه خفه ات می کند جوری که طرف نه تنها از ته دل می بخشدت که حتی احساس می کند زیادی سخت گرفته و حساس بوده ..

یک وقت هم هست که خودت می دانی.. اصلا اعتراف می کنی که می توانی آزار بدهی جوری که زخمش تا ابد بماند و همیشه تازه باشد حتی یک جور حس غرور داری  از این تواناییت ..ابرازش می کنی..افتخار می کنی..احساس قدرت می کنی.. این آدمها را نمی شود هیچوقت بخشید..درک کرد.. ندید..برای اینجور آدمها فقط می شود متاسف بود..


پ.ن1: تئاتر مردی برای تمام فصول فرمان آرا حال آدم را خوب می کند

پ.ن2: یعنی می شود 8 آذر بشود

خوبم..

کم سرمایه ای نیست

داشتن آدمهایی که حالت را بپرسند!

ولی

از آن بهتر داشتن آدمهایی است

که وقتی حالت را می پرسند

بتوانی بگویی خوب نیستم!