من هرگز نخواسته ام که از عشق افسانه ای بیافرینم؛

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم

کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه دست باد بر گیسوان تو

لحظه نظارت سرسختانه ناظری برگذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که می خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره

های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم...


بار دیگر شهری که دوست می داشتم – نادر ابراهیمی

من هرگز نخواسته ام که از عشق افسانه ای بیافرینم؛

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم

کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه دست باد بر گیسوان تو

لحظه نظارت سرسختانه ناظری برگذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که می خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره

های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم...


بار دیگر شهری که دوست می داشتم – نادر ابراهیمی

دلت میگیره. هرکسی هم میخواد باشی فرقی نمیکنه اما وقتی باد پاییز میاد و میشینه رو صورتت دلت هوایی میشه. یه چیزی رو می خواد که تا قبلش نمی خواست، یه کسی رو می خواد تا کنارت باشه و با هم قدم بزنین زیر آفتاب مرده و تو حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی ...
برگ های زرد و سرخ که پخش زمین شدن و یه عالمه درخت سر به فلک کشیده و کلی صدای قار قار که میاد و یه سکوت عجیبی که آدم رو یاد کارت پستال می اندازه ..

چقدر دلم برای آفتاب پاییز تنگ شده بود .....
برای این رنگ ها ... برای این زردها ... سرخ ها ... سبزها ... و نارنجی ها...
وقتی که نم می خوردند و آدم حس می کنه کافیه یک کم با دست پس و پیشون کنه تا خدا را که پشتشون قایم شده ببینه ....

این روزها راه می رم و یک صدایی شعرهای سهراب را برام زمزمه می کنه ...

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز

این همه ......

از وبلاگ دلتنگیهای یک کرم دندون

چهارشنبه ها رو دوست دارم..چون تو به من زنگ می زنی

به تیرگی های دلم

آبی کمرنگ می زنی

روز اول پاییز..

پاییزو دوست دارم هنوز ..