این تعطیلات یه سفر خیلی خوب و یه عالمه تجربه جدید داشتم
اینقدر همه چیز عالی و دقیقا مطابق با زندگی دلخواهم بود که دلم نمی خواست برگردم
راجع به ماسال جایی که میرزا کوچک خان یخ زده بود یا به روایتی سرش بریده شده زیاد شنیده بودم ولی واقعا فکر نمی کردم اینقدرزیبا و اعجاب انگیز باشه
تپه های سرسبز ..هوای خنک توی مرداد ماه که شبا خنک بودنو رد می کرد به سرمایی که تا مغز استخونو می سوزونه می رسید..یه زندگی روستایی با کلی گاو و گوسفند و مرغ و خروس..
خوابیدن توی چادر و صبح با صدای ما ما ی گاو بیدار شدن
و یه سری آدمی که هیچ کدومشونو از قبل نمی شناسی اما بعد از سه روز احساس می کنی که چه قدر ناراحتی داری ازشون جدا می شی
در هر صورت که همه چی عالی بود و اون چند روز احساس می کردم توی آسمون دارم زندگی می کنم
نمی دونم یه سری اتفاقاتی داره می افته که واقعا نمی دونم چه جوری ادارشون کنم هیچ وقت اینقدر توی زندگیم احساس استیصال (؟؟؟!!!)نکرده بودم..
ولی مطمئنا این نیز بگذرد...
-"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
-"دل من گرفته زینجا,
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟"
-" همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم..."
-"به کجا چنین شتابان؟"
-"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..."
-"سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ,
به شکوفه ها, به باران,
برسان سلام ما را."
زمان :ساعت ۱۱ امروز
مکان:یکی از حوزه های دریافت فرمهای اطلاعات خانوار واقع در میدان ونک
بعد از کلنجار رفتن زیاد با خودم تصمیم گرفتم فرمو پر کنم و تحویل بدم..
می رم نزدیکترین حوزه به محل کارم توی میدون ونک ..
حدود ۴۰ نفر جلوم ایستادن!!! یاد صف شیر یارانه می افتم!!
به صورت آدمایی که تو صف ایستادن نگاه می کنم بیشترشون مسنن
چند تا خانوم سعی میکنن به یه نحوی توی صف بزنن خنده ام می گیره نه فکر کنم گریه ام می گیره
بعضیا زیر لب غر می زنن و فحش می دن
چند نفر با حالت فاتحانه از اتاق می یان بیرون و لبخند رضایت به خاطر فتح کبیری که انجام دادن روی لبشونه
مردم هم دیگه رو هل می دن تا به جای او چند نفر داخل بشن
حالم از خودم بهم می خوره از صف می زنم بیرون به در حیاط مدرسه می رسم
سرایداربه علت شلوغی دیگه کسیو راه نمی ده
مردم فریاد می زنن
چند نفر سرایدارو هل می دن که داخل بشن
من از بین جمعیت راهمو باز می کنم
چند قدم جلوتر ماشین گشت ارشاد ایستاده با اینکه قیافم هیچ ایرادی نداره سریع مقنعمو می کشم جلو از خودم بدم می یاد
خانومه داره ۲ تا دخترو ارشاد می کنه می خواد سوار ماشینشون کنه
نگاه می کنم به دخترا ایرادی توی تیپ و ظاهرشون نمی بینم
ولی حتما مشکلی دارن که دارن ارشاد می شن!!!!
سریع از جلوشون رد میشم
یکم جلوتر از گشت ارشاد سر خیابون ملاصدرا یه ماشین جلوم نگه می داره یه جوونکی که به زور 18 سالشه اصرار می کنه سوار بشم..ترافیک درست کرده..صد البته قصدش خیره!!!
احساس خفگی می کنم
بر می گردم اداره سعی می کنم یکم خودمو آروم کنم فکرمو منحرف کنم و بشینم سر کارام
بت چین شجریانو از بین آرشیو آهنگام پیدا می کنم
برقمون میره
احساس می کنم تب کردم
دیروز برای هزارمین بار صحنه ای دیدم که از زن بودن خودم حالم بد شد ..یه زن و مرد جوون توی خیابون مشغول بحث کردن بودن نتیجه بحث یک در گوشیه محکم به خانومه و فحشهایی بود که من از خجالتم شروع کردم با موبایلم ور رفتن و سوت زدن و در آخر دختره به حالت بسیار بی عار رفت پشت پسره روی موتور نشست و دستشو دور کمرش انداخت و من و بقیه آدمای توی تاکسی با چشمای از حدقه دراومده به این صحنه نگاه می کردیم
بگذریم
روزای خیلی شلوغی داشتم این مدت ..تا حالا براتون پیش اومده از صبح تا شب مشغول دویدن باشین و شب وقتی می رید بخوابید غیر از اون خستگیه جسمی خستگیه فکری هم آزارتون بده اونم به خاطر اینکه فکر می کنید هیچ کدوم از کارایی که از صبح انجام دادید آنچنان باب میلتون نبده و بدتر از اون هرچیم فکر می کنید متوجه نمی شید که اگه چه کاری انجام بدید بالاخره باب میلتون خواهد بود
بازم بگذریم
آخر هفته هم که طبق عادت ثانویه ولایت بودم و طبق معمول بسی فیلم دیدم و کتاب خوندم و غذاهای خوشمزه خوردم..نمی دونم چرا این بار همه فیلمام ترسناک بودن و از نوع خین و خین ریزی.. the eye دیدم که جسیکا آلبا بازی می کنه ای بدک نبود میشه یا بار دیدش p2 رو دیدم که داستان یه دختری بود که یکی از همکاراش شب ژانویه توی محل کارش اونو زندانی کرده بود و تلاش این دخترو به همراه صحنه های بسیار لطیف و رمانتیک جهت فرار کردن نشون می داد کلا از دختره خوشم اومد چون اگه من بودم مطمئنا در همون لحظات اول سکته می کردم و دار فانی رو وداع می گفتم
21 ام دیدم ازش خیلی خوشم اومد داستان یه پسر نابغه بود که برای تهیه شهریه دانشگاه هاروارد 21 بازی می کرد خلاصه جالب بود ببینیدش
راستی این انیمیشن پاندای کونگفوکارم ببین خیلی بامزهست
خوب من فعلا برم
دلم برای همه تنگ شده بود اما نمی دونم چرا حس نوشتنم نمی یاد
هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کامم؟؟!!
چون در این ساحل خاموش،
این خاموشی نزدیک،
آنچه می بینم،نمی خواهم و آنچه می خواهم،نمی بینم