ای دوست میترسم

و جای ترس است از مکر سرنوشت ....

حقا ، و به حرمت دوستی، که نمیدانم که این که می‌نویسم راه "سعادت " است

که میروم ،یا راه "شقاوت " .

و حقا ، که نمیدانم که این که نبشتم "طاعت " است یا "معصیت"؟!

کاشکی ، یکبارگی ،نادانی شدمی تا ، از خود ، خلاصی یافتمی !!!!

چون در حرکت و سکون چیزی نویسم ، رنجور شوم از آن بغایت

و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم ، هم رنجور شوم

چون احوال عاشقان نویسم نشاید

چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید

و هر چه نویسم هم نشاید

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید

و اگر گویم نشاد

و اگر خاموش گردم هم نشاید

 و اگر این را گویم نشاید واگر وانگویم هم نشاید ....

و اگر خاموش شوم هم نشاید....

علی شریعتی

شاید

شاید شاید شاید..از این شایدها زیاد هست که آخرشم نمی فهمیم این شاید حقیقت بوده یا توهم..

در هر صورت فکر کنم هم من اگر حتی کسی نباشه به نوشته هام نظر بده باید بنویسم هم تو اگر حتی کسی نباشه به حرفات گوش بده باید حرف بزنی

نهایتا چه در آسمان باشیم و چه در دوزخ تنهاییم.. و جبر زمانه می گه که تنهاییامونو فقط با خودمون قسمت کنیم و بس..

وقتی کسی نیست نظر بده آدم انگیزه نداره بنویسه...

ای دوست من

ای دوست من..آنچه از من برای تو نمایان می شود نیستم.

ظاهرم چیزی نیست جز لباسی که از نخهای تساهل و نیکی با دقت بافته شده است تا تو را از کوتاهی و غفلت من محافظت کند.

و اما آن ذات بزرگ و پنهان که او را من می خوانمش راز ناشناخته ایست که در اعماق درونم جای دارد و کسی جز من آ» را درک نتواند کرد و در آنجا برای همیشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.

دوست من نمی خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کنی زیرا سخنان من چیزی نیست جز پژواک اندیشه های تو و کردارم نیز جز سایه های آرزوهای تو

دوست من و قتی تو به آسمانت صعود می کنی من به سوی دوزخ خود سرازیر می شوم و با اینکه رود صعب العبوری در میان ما قرار می گیرد اما یکدیگر را صدا می زنیم و دیگری را دوست خطاب می کنیم.

من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی زیرا شعله هایش دیدگانت را می سوزاند

من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی و بهتر است که من در دوزخ خود تنها باشم.

راه من راه تو نیست اما در کنر هم و با هم قدم می زنیم.

دیوانه-جبران خلیل جبران 

آرزو

خسته‌ام....

از بسکه این طرف و آنطرف گشتم..

 آرزوهایم را مدام گم می‌کنم....

نمی دانم من مراقبشان نیستم یا خودشان از دست من فرار می کنند...

اما آرزویی که مراقبش باشی گم نشود که آرزو نیست..

آرزویی هم که از دستت فرار کند که همان بهتر که پیدایش نکنی..

می دانم که سرانجام پیدایشان می کنم اما نمی دانم وقتی پیدایشان کردم من را می شناسند..یا آرزوی یک نفر دیگر شده اند...

نمی دانم اصلا کی پیدایشان می کنم..اصلا نمی دانم آرزوهایم چند تا هستند بزرگترینشان چند ساله است

نمی دانم

 اما خسته ام....

 آرزوهایم را مدام گم می کنم...

زندگی

 

زندگی نغمه یکتای هنرمندی ماست..

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود..

صحنه پیوسته به جاست..

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد..

 

چیزی درونم اتفاق افتاده که با تمام جزئیاتش برایم تازگی دارد...

چیزی مثل پوست انداختن یک  پیله کرم ابریشم...

چیزی مثل متولد شدن یک نوزاد...

نپرسید چیست چون خودمم نمی دونم الان وقت ندارم بعدا بقیشو می گم که شبیه چیه شاید شما بفهمین(چه بانمک)

اگر که ستارگان پرنور می‌شوند
مگر نه آن‌ست که کسی نیازشان دارد؟
که ضروری‌ست، هر شب
آن‌جا بر فراز بام‌ها
دست‌کم، تک ستاره ای سوسو بزند؟!

 آخ خ خ که آدم چقدر کش میاد وقتی تازه برای ۱ ماه دیگه بهش وقت مصاحبه بدن....

 آخ خ خ که آدم چقدر کش میاد وقتی تازه برای ۱ ماه دیگه بهش وقت مصاحبه بدن....

 

اگر رویاهایت شکستند و فرو ریختند،

بیمناک مباش.

بی باک چنان باش که تکه ها را بر گیری،

و به دنیا لبخند بزنی.

چه . . .

رویاهایی که چنین آسان می شکنند،

آسان نیز از نو ساخته می شوند

دلتنگیهای آدمی را

باد ترانه ای می خواند

رویا هایش را

آسمان پر ستاره  نادیده میگیرد،

و هر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند.


سکوت
 
سرشار ازسخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.


در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من

ترجمه شاملو

ثانیه ها

جالبه ماه رمضون از راه رسیده و من برعکس سالهای پیشم که عجیب حسه خاصی داشتم توی این ماه اصلا انگار نه انگار ..یه جوری حالت خلسه روحی دارم..درست مثل آدمی که داره توی خواب راه می ره حرف می زنه فکر می کنه و داره توی خواب مهمترین تصمیمای زندگیشو میگیره..می دونی حس می کنم از بسکه سال به سال البته سال به سال که چه عرض کنم روز به روز سعی کردم دلمو صیقل بدم و چشممو روی همه بدیای دور و برم ببندم..دیگه چیزی از دلم نمونده باشه برای همینه که شاید امسال ماه رمضون هیچ حسی ندارم چون دلی نمونده که بخوام صیقلش بدم

البته اینایی که گفتم را به حساب ناله نگذار چون قرار شد اینجا ناله نکنیم که هر دومونم به شدت از ناله بدمون بیاد اینایی که گفت عین واقعیت بود

می دونی همیشه بدم می یومد یه روزی با خودم بگم کاش برمی گشتم به چند سال قبل همیشه سعی کردم یه جوری زندگی کنم که هیچ وقت همچین حرفی نزنم...ولی الان می تونم اعتراف کنم که دلم می خواد برگردم به چندین سال قبل..دقیقا چیزی که ازش همیشه می ترسیدم..انگار دارم سعی می کنم به هر روزم یه طناب وصل کنم و محکم بگیرمش تا اون روز نتونه تموم بشه..دارم با چنگ و دندون جلوی گذشتن ثانیه ها رو می گیرم ولی افسوس که تلاشم مذبوحانه ست

باید یه تکونی به خودم بدم باید یه کاری کنم که چند سال دیگه باز نخوام برگردم به امروز اون موقعست که دیگه کار از کار گذشته...

 

بازم پاپیون اونم قرمز

چه قدر دلم می خواست الان این آهنگ سیاوش قمیشی را با صدای خیلی بلند گوش می کردم

مثل یه نور کوچولو اومدی ستاره شدی و مثل یه قطره بارون اومدی سیل شدی و...

اما حیف که نمی شه..

همش مدیر جدید.. همش جلسه معارفه..هی باید توی جلسه پاپیون بزنی اونم از نوع پاپیون قرمز ..بعد خودتو معرفی کنی و یکی یکی هنراتو توضیح بدی و بگی که واقعا چه قدر برای این مملکت و این سازمان مفید هستی و چه قدر علم و دانش تو می تونه در توسعه روز افزون فناوریهای جدید کمک بکنه و خلاصه از این صحبتها..حالا خودت که حالت بهم می خوره هیچی بیچاره اون همکارایی که برای باره انومه که صحبتای قصار تورو می شنون البته خوب به تو ربطی نداره این تعویض مدیر اونم هر ۳ ماه یه بار این عواقبم داره..حالا ببینین مرکز تحقیقات یه سازمان بزرگ که هر سه ماه یه بار مدیرش عوض بشه چه کارای تحقیقاتی عظیمی می تونه انجام بده..کارایی که نه تنها کشور خودمونو بلکه کلیه کشورهای اتحادیه اروپا و اقیانوسبه و افریقای جنوبی و روسیه سفید و اینا را می تونه به ورطه نابودی بکشه..آهان امریکا رو یادم رفت بگم..

به جاست از یاد نبریم که اگر دانایی های کوچک گوناگونی که داریم ، ما را بسیار از هم متمایز می کند

اما همه در نادانی بی پایان خود برابریم .

کارل پوپر

حرف ها

حرف‌ها هم مانند آدم‌هایند: گاهی که باید بیایند، نمی‌آیند یا آنقدر دیر می ایند که کار از کار گذشته. خلاص

 تیگلاط  (هیچ منظور خاصی از این جمله ندارم فقط ازش خوشم اومد اینجا نوشتمش)