من اینجا بس دلم تنگ است..

یه جایی حوالی قلبم سوزش خیلی بدی داره شایدم خود قلبم باشه نمی دونم زیادم مهم نیست.. فکر کنم آخرین تیری که رها شد خوب نشانه گرفت..

حال خوشی ندارم !چرایش را نمی دانم ! کاش می دانستم چطور وقتی همه چیز خوب و بروفق مراد است آدم می تواند حال خوشی نداشته باشد.. 

قیافم چه قدر مضحک و احمقانه می شود وقتی سعی می کنم به خوشبختیهایم به خیلی چیزایی که دارم و خیلی از آدمها ندارند و گویا باید باعث افتخارم باشد لبخند بزنم.. 

دوست داشتم می رفتم یک جای خیلی دور..دور می رفتم جایی که هیچ آشنایی نبود.. 

که اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است...

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد!!

کاش منم مثل اهالی ماکوندو به طاعون بی خوابی دچار می شدم نه به خاطر بی خواب شدنش به خاطر فراموشیه که بعد از چند ماه بی خوابی دچارش شدن 

این روزا عجیب یاد تجریش و امام زاده صالحو می کنم .. 

اما مزاده صالح..هر سه شنبه..پخش کردن خرما بین آدما و دستای غریبی که دراز می شدن و اشکایی که گلوله گلوله از چشما جاری می شدن..و با تمام وجود چیزیرو طلب می کردن ..یاد کبوترای حیاطش و اون حس و حال که می افتم همین مونده که قلبم از سینه در بیاد.. 

یاد سرمای اون سال و برف و باروناش و پشتکار من برای رفتن هر هفته به اونجا تا بلکه با سرتق بازیم امامزاده صالح از رو بره

یاد قدم زدن تو بازار تجریش و بوی ادویه ها و سبزیای تازه رو بلعیدن 

یاد اون موقعی که فوق لیسانس قبول شده بودم و برای اولین بار پامو توی کلاس گذاشتم و فکر می کردم با ورود من چه تحول عظیمی تو دنیای علم و دانش قراره رخ بده   

کاش رها می شدم..  کاش این دست نامرئی  گلوی احساس من را اینقدر محکم و بی رحمانه  فشار نمیداد.. 

کاش رها می شدم از این خاطرات دور..  

کاش رها می شدم از خاطره هایی که مثل پیچک به تمام تنم پیچیده ..  

حسرت روزهای گذشته را نمی خورم چون معتقدم که هر دوره ای از زندگی جذابیتهای خاص خود را دارد.. اما چرا دروغ بگویم دلم برای اون چشمای سیاه و شیطان و عاشق ۲۲ سالگی تنگ شده!!! این روزها این چشمها همه جا با من است و مدام  به من سرکوفت می زند!! 

بارون

همیشه به نظرم چتر چیزه مسخره ای می اومده یه وسیله ای که فقط آدمای محافظه کار ازش استفاده می کنن آدمایی که فکر می کنن اگه دو قطره بارون بهشون بخوره سرما می خورن یا آدمایی که از ترس خیس نشدن لباسشون یا گلی نشدن کفششون چتر می گیرن که یه وقت خدای نکرده تیپشون بهم نریزه.. 

اما من زیر بارون که راه میرم همین که قطره های بارون می زنه به صورتم دلم می خواد پرواز کنم حس می کنم بارون همه ذهنیات بدمو می شوره و می بره و یه جور حس زنده شدن دوباره..حس سرمستی... 

اینا رو نوشتم که بگم دیروز عصر تو اوج بارش بارون چون مجبور بودم حتما یه کاریو انجام بدم ۲ ساعتی زیر بارون بودم همون موقع بود که به خودم گفتم گور پدر این تئوریای مسخرت دختر می دونی الان اگه یه چتر داشتی مثل موش آب کشیده نمی شدی و مثل سگ نمی لرزیدی!!!!  

خالی

این آهنگ خالی کامران هومنو که حتما همتون شنیدید بنده به دلیل عقب بودن چندین فاز از نسل جدید تازه شنیدم و خیلی ازش خوشم اومد از اتفاق خیلی با حس و حال خالی بودن من جور در اومد

 

دفتر خاطراتمو هر شب ورق می زنم 

اسم تو تو هر صفحشه می خونم و می شکنم    

 

خالکوبی کردم اسمتو روی تمام بدنم 

تا باورت شه اونیکه هر لحظه یادته منم    

 

هر کی می پرسه حالمو می گم همه چیز عالیه  

هیچ کی نمی دونه چه قدرجای تو اینجا خالیه    

 

حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی   

خالی یعنی بی تو  

بی تو یعنی خالی    

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی  

 

فکر می کنم نبودنت عادی می شه فردا برام 

فردا میاد باز می بینم هیچی به جز تو نمی خوام    

 

با هیچ کی حرف نمی زنم 

 هیچ جکی خنده دار نیست 

بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست

 

هر کی می پرسه حالمو می گم همه چیز عالیه  

هیچ کی نمی دونه چه قدرجای تو اینجا خالیه  

 

حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی  

 

خالی یعنی بی تو  

بی تو یعنی خالی   

 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی   

 

دفتر خاطراتمو هر شب ورق می زنم 

اسم تو تو هر صفحشه می خونم و می شکنم

حس خالی شدن!!

یه حس خاصی دارم مثل اینکه دارم از درون خالی می شم!! 

صبح ها با یه شور خاصی از خواب بیدار می شم و می گم امروز یه روز جدیده و مدام توی ذهنم تا برسم سر کار برای لحظه لحظه اش برنامه ریزی می کنم اما هنوز برنامه ریزیام نصفه مونده دلم وییییییییییژ می ریزه پایین مثل وقتایی که توی هواپیما نشستی و دارم آبنبات می خوری و لبخند می زنی بعد یه دفعه هواپیما شروع می کنه به حرکت کردن و بعد یه دفعه بلند شدن و بعد بمب صدای افتادن قلبتو می شنوی 

بعد از این خالی شدن و صدای بمب افتادن قلبم کل برنامه ریزیام یادم می ره و باز همون روزمره ها و باز همون فکر و خیالایی که مثل خوره به جونم افتاده و قدرت درست فکر کردنو ازم گرفته  

جای خالی سلوچ دولت آبادیو شروع کردم دقیقا حس این خانومه مرگانو درک می کنم خیلی خوب حس خالی بودنو توصیف کرده یه جوری که می خوای از شدت خوشی جیغ بزنی آخه خیلی جالبه یه نفر یه چیزی که تو ذهنته و خودتم دقیقا نمی دونی چیه رو به زبون بیاره اون موقع است که تشنج می گیری.. دیوونه می شی .. حس گنگی داری یه لحظه از خوشی می خندی و یه لحظه مثل بارون بهاری اشک می ریزی(خودمم نفهمیدم چی گفتم زیاد جدی نگیرید)   

این روزا سعی می کنم بیشتر چیز بخونم می گن برای جلوگیری از آلزایمر و افزایش تمرکز خیلی مفید دو مرضی که من شدیدا بهشون گرفتارم و روز به روز مزمن می شه

 

راستی من قراره برم دانشگاه درس بدم خودمم باورم نمی شه خیلی خیلی اتفاقی بود از شانسم جلسه اول چون تعداد بچه ها کم بود کلاسا تشکیل نشدن  و واقعا چه قدر خوب چون اصلا اعتماد به نفسشو نداشتم و پام از داخل می لرزید نمی دونم بچه ها می تونن یه نفرو که زیاد باهاشون تفاوت سنی نداره به عنوان استاد قبول کنن !!!! ولی به نظرم تجربه خوبی باید باشه  

کمر درد خیلی عجیبی گرفتم نمی دونم به خاطر حرکتاییه که توی ورزش اشتباه انجام میدم یا به خاطر این صندلیای غیر استاندار اداره یا شایدم کهولت سن!!!!!  

 

 

 

 

امن تر از آرزوهای من

خود م را تباه کرده ام
تا تو
خانه ای داشته باشی
امن تر از آرزوهای من
یادت باشد
یادم را جا گذاشتم
روی میز
تمام سوال های این سالها
هر که آمد بگو
این جا کسی بود
که دلش می خواست
همه خانه داشته باشند

دانه مپاش
دنبال پناه می گردم
کجا پنهانت کنم پرنده خسته
کجا؟
تیر و توفان
همه جا را نشانه رفته
حتی آغوش مرا


دریا
ماه را
در خود
فرو
می
برد
تا
پرده از زیباییهای مروارید بردارد
و تو
مرا
تا جهان را به گونه ای دیگر بسرایم
در گنج پنهان تو


آسمانی از ستاره
رو به روی من است
با این همه
تاریکم
تاریکتر از ترانه ای
که از تو
سهمی نبرده است
به کوچه بیا
روشن تر از تو ستاره ای نیست


خراب خواب و لمیده بر مبل
سیگارش را دود می کند
کوهستان عاشق
آن چنان پاک است
که بی وضو
دست به چشمه هایش نمی برد


هی طواف می کردی
هی شعر می خواندی
و کبوتران عاشق را
به عشق یا کریم
دانه می دادی
و مرا دعا می کردی
این جا
دور از تو
من
آواز داوود را زمزمه می کردم
 

(منتخب از مجله نشانی)