آخر هفته خوبی داشتم خودم بودم و خودم و کارهای عقب مانده ام .. هر خطی که روی لیست بلند بالایم می کشیدم لبخند ملسی می زدم و نفس راحتی می کشیدم...
پ ن ۱:دو تئاتر ولپن مهدی کوشکی و خاموشی دریا نیما دهقان را دیدم هر دو را دوست داشتم ولپن را اما کمی بیشتر...
آلزایمر احمدرضا معتمدی فیلم خوبی بود اگر ۱۰ دقیقه آخر پایش را نمی گذاشت روی گاز تا پایانی برای فیلم پیدا کند..در هر صورت نمی توان منکر سوژه جدید و بازیهای خوبش شد..دوستش داشتم ..ارزش دیدن دارد..
آنجا که پیشنماز مسجد گفت ای کاش اینقدر که این زن به مردش ایمان دارد ما به خدا و خودمان ایمان داشتیم تنم لرزید!
دیشب در جاده فکر می کردم به اینکه چرا چند وقتی است دستم به نوشتن نرفته است..
هر چه فکر کردم دیدم دلیل خاصی ندارد نه از خوشی بی حد و حصر بوده نه از انتهای افسردگی که همیشه آدمی واقع گرا بوده ام و نه هیچ وقت زندگی را مدینه فاضله ای می دانستم که فهمیدن اینکه نیست به افسردگیم بکشاند و نه جهنمی می دانستم که خوشی های زودگذر زندگی به اوج سرمستیم برساند.. فهمیده ام که زندگی اینقدر کوتاه است که باید فقط و فقط سعی کنی خودت را کمتر گیر و گرفتار روزمرگی کنی ..هر چه کمتر و کمتر فکر کنی راجع به بی سر و ته بودنش که حتما می رسی به پوچی..
طبق روال معمول خانواده و کار و کلاس و کتاب و فیلم و تئاتر و سفر اجزاء لاینفک زندگیم هستند
فقط تو هستی که آمده ای و رنگ جدیدی پاشیده ای به زندگیم یک رنگ ملایم و آرام بخش مثل آبی دریا..احساس می کنم این رنگ متفاوت است و دلنشین..
پ.ن1:یک پاییز دیگر هم آمد و همچنان این محبوب ترین فصل سالم را می ستایم..
پ.ن 2:چه قدر وقتی آدم نوشتنش نمی آید معلوم است!!!!!