آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم کسی را باور کنم

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام
که سال‌های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام!

 

" قیصر امین پور"

حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می‌کنی
وقت رفتن است.
باز هم همان حکایت همیشگی؛
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود،
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!!!