نوشتن پاییز کنار اسمت و گذاشتن آن همه برگ زیر پاهایت دیگر شاعرانه نیست
این نوشته و غروب لابه لای شاخه ها هم دیگر نه عاشقانه است و نه شاعرانه
چند پاییز را پیر کرده ایم و چه قدر پیر شدیم به پای آدمهایی که تنها عابر بودند نه عاشق!
من پاییز را نمی بینم.من زمستان را بهار را نمی بینم
من فقط تو را می بینم که سبزی و روشن و خودم را که به رنگ های روزگار و تقدیر دل باخته ام
من مهر را بیشتر از اسفند و یا اردیبهشت را بیش از مرداد دوست ندارم
من تو را دوست دارم که من عابر را عاشق کرده ای
و رنگ رفته ام را در رنگین کمان پیراهنت در آمیختی تا زیبایی فصلهایت جهانم را از تیرگی و شعرهای تکراری نجات دهد
محمد مرکبیان
روی بالکن اولین خانه ای بودم که روی پای خود ایستادنم را شروع کردم.خانه قدیمی دو طبقه ای بود و نقشه جالبی داشت. بالکنی که می گویم یک پا برای خودش حیاطی بود و به کل کوچه دید داشت و کل کوچه نیز به ما هم. هفته دوم عید بود یادم نیست یازدهم بود یا دوازدهم با نگرانی گوشی به دست سر تا سر بالکن حیاط طورم را قدم می زدم و و شماره ات را می گرفتم.از دلشوره در حال خفگی بودم..یادم نیست چه قدر گذشت همین قدریادم هست که هوا روشن بود و من اینقدر قدم زدم و شماره ات را گرفتم که هوا تاریک شد. بار چندم بود یادم نیست که گوشی را با خونسردی جواب دادی و گفتی چه خبره نذر کردی به مناسبت 13 بدر 13 بار پشت هم زنگ بزنی و من همانجا بود که انگار آب یخ روی سرم ریختند و وا رفتم و اشگ در چشمم حلقه زد.گفتی عمه دوستم خانم س مریض بود یا مرده بود یادم نیست اما باید هوای دوستت را می داشتی و نمی شد که تنها بگذاریش .
پ.ن 1:دیشب اما خواب این صحنه را دیدم که می گویی نیت کردی به مناسب 13 به در 13 بار به من زنگ بزنی.. بعد از 9 سال فکر کنم .در خواب همانقدر وا رفتم که 9 سال پیش.مغز آدم عجب چیز جالبی است هیچ چیز از آن پاک نمی شود .کاش همان روز فهمیده بودم که خانم س از من برایت مهم تر است.
پ.ن2:جالب است که برای خانوم س مهم است که پیج فیسبوک مرا چک کند !