هرروز همون ساعت همیشگی بهت زنگ می زنم هر دفعه تلفنت خاموشه..به مامان می گم توروخدا تلفنشو خاموش نکنین بزارین دلم به صدای زنگش خوش باشه..اما هیچ کس دیگه منو نمی شنونه هیچ کس..
امروز هفتمین روز است که پدرم رفت و تا همیشه رخت عزا به تنم کرد..
شب را که با کابوس صبح کنی انگار نه انگار که تمام مدت خوابیده ای انگار که از فتح قله اورست بر گشته ای ..اما نه از فتح اورست که بر می گردی علاوه بر خستگی احساس غرور آفرین پیروزی را هم داری اما کابوس من طعم تلخ شکست داشت..تمام مدت در کابوسم زار می زدم و زار می زدم و حرفهایی را می زدم که مانده بود در دل خودم تا آن زمان ..که خجالت می کشیدم تا قبل از آن به کسی بگویم..که شرمم می شد کلاه گشادی را که سرم رفته بود بر زبان بیاورم..اما صبح بیدار شدم و سنگینی نگفتنش هنوز قلبم را آزار می داد..کی قرار است از شرش راحت شوم نمی دانم!
به خانه بر می گردم...
شب از نیمه گذشته است و این آلرژی لعنتی من که امسال با نفس تنگی همراه است نمی گذارد از ترس خفگی خواب به چشمم بیاید و مدام صحنه های این چند روز جلوی چشمم رژه می رود...
امسال تصمیم گرفتم بر عکس همیشه سرکی به خانه های دوستان و آشنایان و همسایگان قدیمی بزنم و ای کاش که این کار را نمی کردم...
دیشب از دیدن صورت تکیده و لاغر همسایه قدیمیمان و امشب از دیدن صورت ورم کرده از کورتون بهترین دوست خانوادگیمان اشک به چشمم آمد...
آن یکی را قند تکیده اش کرده بود و این یکی را سرطان مهمان خانه شان شده بود با خودم فکر کردم واقعا این زندگی ارزش این را دارد که این همه به خودمان سخت بگیریم وقتی که آخر و عاقبتش مردن در درد و رنج است و باز به قول خیام
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم