حرفی را بزن که بتوانی بنویسی...
چیزی را بنویس که بتوانی امضا کنی...
و چیزی را امضا کن که بتوانی پای آن بایستی...
ناپلئون بناپارت
التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد...
تمنا بودن را بی رنگ می کند....
و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است....
کاش می شد هیچوقت منتظر نماندمنتظر با گوشهایی تیز برای شنیدن سلامی به گرمی از آن سوی دنیا
سلامی که روزها و روزها به انتظارش نشسته ای.
کاش می شد هیچ وقت منتظر نماند
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالها هست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا،
- خانه کوچک ما
سیب نداشت.....
به قول یکتا و اقتباس از ککتاب دیوانه جبران خلیل جبران که حتما به شما توصیه می کنم اونو بخونین:
یکبار به مترسکی گفتم "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ایی؟"گفت " لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم "... دمی اندیشیدم و گفتم " درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام " گفت " فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند " آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من . یکسال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد . هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .
تا خود را برای باران الهی آماده نکنید و این ایمان را نداشته باشید که باران حتما خواهد بارید چیزی نصیبتان نخواهد شد و هر کس به اندازه گودالی که کنده است از باران نصیب می برد .....
جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شده ام..خرس گفت الان وقت خواب زمستانی من است وقتی ۶ ماه دیگر بیدار شدم در این باره صحبت می کنیم و جیرجیرک هیچ نگفت...خرس وقتی بیدار شد جیرجیرک را ندید..خرس نمی دانست جیر جیرکها ۳ روز بیشتر عمر نمی کنند.........