روحش شاد

هنوزم بعد از ۴ سال عادت نکردم !! ازچند ساعت قبل از برگشتنم همش کلافم

جالب اینه که توی راه برگشت همش منتظرم به تابلوی که روش نوشته گرگاب برسیم وباعث بشه تا نزدیکای کاشان بازم به همون خاطرات تکراریم فکر کنم

 خدا به راننده عمر بده که این دفعه به جای شاخه گلی برای عروس و رفیق بد مربای شیرینو گذاشت و منو از خلسه در اوورد

چه سالیه این سال ۸۷ به فاصله خیلی کم دو تا عزیز رفتن اول نادر ابراهیمی الانم خسرو شکیبایی مرگ شکیبایی واقعا غیر منتظره بود چند دفعه هامونشو دیدم چه قدر با صداش حال می کردم روحش شاد

این چند روز اینقدر فیلم دیدم که چشام داشت از حدقه در می یومد ام بی سی پرشیا اره ی یکو نشون داد مثل اینکه  می خواد تا پنجشو هر پنجشنبه بزاره خوشم می یاد از این فیلمای وحشتناک 

نمی دونم چرا الان یه دفعه یاد این جمله اسکارلت اوهارا افتادم!!

فردا روزی دیگر است!!

 

 

.

هزاران رازم اندر سینه پژمرد


دریغا و دریغا محرمی نیست...

...

همیشه تنهائی
در آستانه وحشت
در آستانه تب

کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد
که هستی ام تنها
در انعکاس صدایی ز دور می آید
و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد

مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس صدایم درون شب جاری ست
کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم
که در سیاهی شب خنجری در کتفم

 

۱۱ تیر!

تا حالا راجع به هومیوپاتی شنیدین؟من فقط یه چیزی تو مایه های اینکه یه جور طب سنتیه و کل نگره و به بیماری به عنوان کلیتی از یه فرد نگاه می کنه می دونستم..امروز به توصیه یکی از دوستام پیش یکی از این هومیوپاتیست ها رفتم و عجیب حرفایی که می زد برام جالب بود خیلی با اعتقادات من که کلا ضد دارو هستم سازگار بود همین باعث شد که یکم سرچ کنم و یه چیزای بیشتری راجع بهش بخونم..در هر صورت که به نظرم طب جالبه و ارزششو داره که بیشتر راجع بهش بدونیم

در هر صورت امروز ۱۱ تیره و پارسال این موقع ها بود که احساس می کردم زندگیم به آخر رسیده..ولی جالب اینکه این ۱ سال خیلی زودتر از سالهایی که منتظر یه چیزی و یا یه اتفاقی بودم گذشت..ولی امروزم بعد از گذشت ۱ سال هنوز سر از کار خدا در نیووردم و حکمت بعضی اتفاقا رو نمی فههم ولی چیزی که خیلی مهمه اینکه که واقعا به اینکه توی هر اتفاقی حتما حکمتی هست اعتقاد دارم

خوش باشید

نمی دونم!!

خدا بداد برسه امروز جو گیر شدم و دارم دانشگاهای مالزیو سرچ می کنم..چه قدر بده که آدم توی زندگی خودشم ندونه می خواد چه کار کنه  و تنها چیزی که بدونه این باشه که از وضعیت موجود راضی نیست

جدیدا همش به این موضوع فکر می کنم که خوب که چی ؟؟تا چند سال دیگه قراره بیام وقتمو توی این اداره تلف کنم  و ۴ تا کلاس برم و دلمو خوش کنم که دارم زندگی می کنم

احساس می کنم زندگی کردن باید یه چیزی فراتر از اونی باشه که من دارم تجربش می کنم

ولی نمی دونم حد این فراتر بودن چه قدره و یا اصلا من درست فکر می کنم یا دارم توی رویاهام سیر می کنم

احساس اینکه روزا و ساعتا و دقیقه ها هی تند تند می گذرن و من همینجور پشت این میز نشستم دیوونم می کنه

به قول یه همکلاسیه قدیمی که پارسال رفت بلاد کفر برای PHD خوندن در جواب حرف من که تا پارسال مقادیر زیادی وطن پرست بودم و قتی ازش پرسیدم ای بابا انگیزت برای رفتن چیه؟؟!!

 گفت باورت نمی شه چند وقته به این فکر داره داغونم می کنه که این قصاب و نانوا به چه امیدی زندن که هر روز همون کارای تکراری دیروزو می کنن باور کن چون می خوام هر روزم مثل دیروز نباشه دارم می رم

 اون موقع بهش خندیدم و گفتم بچه جون اونجا هم بری بعد از۲ سال همه چی برات عادت می شه

 گفت تا اون موقع یه فکر دیگه ای می کنم تا زندگیم تبدیل به روزمره نشه..

اون موقع بهش خندیدم اما الان مشغله ذهنی خودمم شده یکنواختی روزای زندگی 

نمی دونم  و بازم نمی دونم

من مامانمو می خوام

من مامانمو می خوام...

من می خوام امروز بهش کادو بدم نه هفته دیگه...

من دلم می خواست الان ماچ بارونش کنم ...

اینم شد زندگی...