۱-کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ی رضا قاسمی را می خوانم کتابی است که از اولش جذب می شوی ادامه دهی ..همان صفحات اول پاراگرافی خواندم که به دلم نشست:
دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم.اینطور بارم آورده بودند که بترسم.از همه چیز.از بزرگ تر که مبادا بهش بر بخورد.از کوچکتر که مبادا دلش بشکند .از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد.از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید...
۲- فردا می روم تئاتر مرد بالشی .محمد یعقوبی و آیدا کیخایی کارگردانیش را کرده اند باید کار خوبی باشد..شام با دوستان آیدا کیخای نسبتا خوب از آب درآمده بود برای اولین کار آیدا عالی بود...
۳-خیلی اتفاقی با چند تا از بچه های گروه اوازی تهران آشنا شدم یک سی دی بیشتر ندارند به اسم وکاپلا..از دستش ندهید سبک جدیدی است ..در واقع آکاپلای ایرانی است که مطلقا هیچ آلت موسیقی در آن وجود ندارد..دوستش داشتم جدید بود برایم..
4-شبها دکستر می بینیم ..کلا ماهواره و تلویزیون ایران تعطیل است یعنی اصلا نداریم..اینست که کلا نه می دانم در ایران چه خبر است و نه در دنیا تنها از صدای بوق بوق ماشین ها می فهمم که مردم خوشحالند و همین کافی است..
امتحان کنید خیلی فاز می دهد به خدا..
تعطیلات را به عادت همیشگی رفتیم طبیعت گردی سمت استان گلستان ..بکر بود و زیبا و عجیب غریب..خوش گذشت مثل همیشه...اینبار حتی کمی بیشتر خوب بود..
پ ن1: دلم برای خودمان می سوزد..ملت فراموشکاری هستیم که از بسکه در حقمان ظلم شده همیشه به حداقل ها راضییم..می گویند خداوند به قد و اندازه ظرف انسان ها بهشان نعمت عطا می کند چه درست است این حرف..این روزها به یاد آن روزها بغض می کنم همینطور بی خود و بی جهت..
(پ ن )بی ربط؛ برای انجام کاری احتیاج به پایان نامه فوق لیسانسم داشتم..بین فایلهایم نسخه آخر پایان نامه را پیدا کردم ..مال سال ۸۶ است.. ۶ سال پیش
صفحه دومش نوشته ام: تقدیم به پدر و مادر عزیزم که همه دنیای من هستند و همواره با همراهیشان مایه پیشرفت من بوده اند ..
به همه نبودنها ورفتنها عادت میکنیم با زمان،یا دیگرانی به جای رفته ها جایگزین میکنیم. اما پدر و مادرمان تنها کسانی هستند که وقتی میروند انگار یک تکه از قلب ما را با دستهایشان میکنند و میبرند. اول زخمیست،درد و خونریزی دارد .بعد زخمش خوب میشود اما احساستان از آن تکه قلب نداشته همیشه با شماست
انگار یک بخشی از ما در وجود دیگری بوده که حالا نیست و هر روز که نه ولی زمانهای زیادی قلبمان احساس خلا میکند....... زیاد تلاش نکنیم برای فراموشی، این تکه قلب را آنها به یادگار میبرند از فرزندی که با دل و جانشان بزرگ کرده اند
آنها هم دست خودشان نیست این داستان طبیعت است سخت و سنگین و غمگین.... دل بسپاریم..