چه خوب که آن پست چرکنویسم را که خیلی دوستش داشتم و هر روز می خواندمش و جمله هایش را پس و پیش می کردم و عین دختر عزیز دردانه ام نوازشش می کردم تا بالاخره یک روز آماده ببینمش برای نشانش دادن به همه هیچ وقت به هیچ کس نشان ندادم!! چه خوب که ماند در همان یادداشتهای چرکنویسم که هرچند وقت یکبار بازش کنم.. بخوانمش..کیف کنم..لبخند بزنم و یادم بیاید که یک زمانی چه قدر این چرکنویس را دوست داشتم!
از
همین میترسم. به یه چیزی یا کسی عادت میکنی، اونوقت اون چیز یا اون کس
قالت میگذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمیمونه. میفهمی چی میخوام
بگم؟.... اونهایی رو که میگذارن و میرن دوست ندارم. اینه که اول خودم
میگذارم میرم.اینجوری خاطر جمعتره...
رومن گاری
طرف چند روزه رو مخ منه و تریپ افسردگی برداشته که زنم داره ازم جدا می شه ..تو زنی بگو من چه کار کنم که برگرده...می گم آخه چه کارش کردی دختر به این مظلومی گفته مهرم حلال جونم آزاد..می گه به خدا هیچی من عاشقشم...همه چیزمه...
اونوقت الان اس ام اس زده..می یای بریم چند روز کیش یا هر جایی که تو دوست داری!!!!!!!!!
سی ساله شدم و احساس می کنم سی سالگیم را دوست دارم..