ماه ها بود که می خواستم یک روز آخر هفته سحر خیز باشم ..این هفته شد..بعد از ماه ها پنجشنبه زود بیدار شدم ..حتما فکر می کنید می خواستم بروم پارک بدوم یا چمیدانم دوچرخه سواری کنیم و خلاصه از این دست کارهای ورزشی که اصرار داشتم صبح زود باشد..نخیر بنده اعتقاد دارم که ورزش را در هر ساعت شبانه روز می توان انجام داد..اما صبحانه خوردن را نه ...
کافه شمرون باغ موزه هنر را از دست ندهید..صبحانه عالی ..فضای دلنشین ..هوای مطبوع اردیبهشت ماه و خوب اگر یار غارتان هم همراهتان باشد که صد البته بهتر...
گفتنش را سخت کرده بودم ... سخت که نه ..جرات می خواست گفتن اینکه می خواهم انتخاب کنم ..که دوست داشته باشم..که دوست داشته شوم..
حق داشتم به خدا بعد از آن شاهکار زندگیم...
بعد از آن یک دهه اشتباه دوست داشتنم ...
بعد از آن ...بگذریم
گفتم..سخت نبود..بعضی آدمها انگار قدمشان سبک است در زندگی آدم به قول مادربزرگم..
این روزها را زیر باران زندگی کردم و از خیس شدن نترسیدم و خودم را سپردم به باران بدون هیچ چتری ..
خیس شدیم و خندیدیم و مهربانی کردیم و از سر تا ته لاله زار را پیاده رفتیم و با ذوق چیزی را که می خواستیم پیدا کردیم و باز خندیدیم و فکر کردیم که چه قدر خانه قشنگ می شود با این چراغی که سه ستاره کوچک آویزان است از سه سیم بلند و باز خندیدیم از اینکه سقف خانه می شود مثل یک آسمان کوچک که فقط سه تا ستاره دارد..
خیس شدیم و خندیدیم و زیر باران پارک لاله را گز کردیم و سردمان شد و باز خندیدیم و مهربانی کردیم و غذای لبنانیی خوردیم که اصلا لبنانی نبود ..
و من همش در فکر بودم که تو چه قدر بزرگواری که حتی یکبار هم به روی من نیاوردی که همه چیزت را به خاطر من رها کردی و آمدی و من شرمنده می شوم و لپهایم سرخ می شود و یک لبخند زیر پوستی از ته دل می زنم و به تو نگاه می کنم و تو می گویی چرا مرا اینطوری نگاه می کنی و من می گویم هیچ فقط دلم برایت تنگ شده بود و تو می خندی که من که اینجایم پیش تو آمده ام که برای همیشه باشم و من باز لبخند می زنم که نه دلم تنگ شده برای آدمی که این روزها پیدا نمی شود کسی مثل او...
(این پست را آبان ۹۰ نوشته بودم اما نمی دانم چرا پابلیشش نکرده بودم!)