...

امشب بیا دلم بد جور هوایت را کرده است به قولت وفا کن...

...

چند سالی بود روزها برایم مثل برق و باد می گذشتند آنقدر که به وحشت افتاده بودم از این سرعت هر چی می دویدم به پایش نمی رسیدم..اما این ۴۰ روز برایم یک عمر بود ۴۰ سال بود..راستی ۴۰ روز شد که تو رفته ای و من هنوز باور نمی کنم..همه تحسینم می کنند که عجب دختری تربیت کرد قوی و محکم غافل از اینکه من نه محکمم و نه قوی تنها حس معلق بودن دارم نمی دانم حس عجیبی است انگار که روی زمین راه نمی رم انگار که این روزها این خودم نیستم که راه می روم حرف می زنم می خورم می خوابم.. 

راستی نمی دانم چرا از آن شب که بخوابم آمدی هر شب قبل از خواب مبارزه می کنم با خواب دیدنم خنده دار است اما می ترسم که دوباره به خوابم بیایی اما هر بار که نیمه شب از خواب بیدار می شوم جلوی چشمهایم هستی به تنها چیزی که فکر می کنم تویی انگار و باز هم باورم نمی شود

پنجشنبه ساعتها نشستیم بر سر مزارت گفتیم رویش بنویسند ؛خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد؛سه تایی حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و از این ۴۰ روز گفتیم و از مامان که چه قدر لوسش کرده ای ..راستی یک چیز یواشکی فقط بین من و تو .. همه که جمع می شوند خانه مان عموها و خاله هاو شوهر خاله ها از همه شان حرصم می گیرد وقتی می بینم فقط تو نیستی دلم می خواهد بقیه هم جلوی چشمم نباشند اما خیلی خانومانه لبخند می زنم و از همه تشکر می کنم اما حالم از همه شان بهم می خورد گفتم که بین خودمان است هیچ کس این را نمی فهمد هیچ وقت..

...

دیشب که به خوابم آمدی شب که نبود البته  هوا داشت نم نمک روشن می شد 

انگار که سبک شدم وقتی که گفتی چرا گریه می کنی و من فقط در چشمهای مهربانت زل زدم و باز اشک ریختم گفتی گریه نکن دختر من جایم خیلی خوب است خیلی راحتم با هق هق گفتم می دانم راحتی فقط دلم برایت خیلی تنگ می شود دوبار پلک زدی و گفتی به همین راحتی است هر وقت دلت تنگ شد به خوابت می آیم و آنوقت سبکبال بدون اینکه به من نگاه کنی انگار که کسی صدایت کرده باشد با ۵ ۶ تا بچه شروع کردی به دویدن و از دیدگانم محو شدی ..از خواب که پریدم چند بار خواب را با خودم در حالیکه اشکهایم شر شر در حال ریختن بودتکرار کردم تا یادم نرود اما انگار سبک شده بودم حس لذت عجیبی داشتم از دیدنت ...کاش به جای گریه بغلت کرده بودم کاش..اما قول دادی که هر وقت دلم تنگ شد به خوابم بیایی..تو همیشه آدم خوش قولی بودی می دانم که می یایی..امروز که خوابم را برای مامان تعریف کردم همانطور که آرام اشک می ریخت گفت دیروز هزینه شب هفت را دادم به خانمی که  سرپرستی چندین بچه یتیم را دارد حتما بچه های خوابت نماد همان است..

....


وای بابا دختر کوچیکه لوس و ننرت طاقتش تموم شده دیگه نمی تونه ادای محکم بودن در بیاره ..دیگه نمی تونه جلوی اشکاشو بگیره

بابا دختر کوچیکت دیگه نمی تونه خیلی قرص و و محکم ضجه های مامانو گوش بده و الکی دلداریش بده  وقتی خودش به هیچ کدوم از حرفاش اعتقادی نداره

بابا دختر کوچیکت دیگه نمی تونه سکوت وحشتناک برادرشو تحمل کنه

بابا فقط تو می دونستی من فقط ادای قوی بودن دارم فقط تو می دونستی با یه تلنگر می شکنم

فقط تو می دونستی دختر کوچیکت عادت داره همه غم و غصه هاشو توی خودش بریزه و پیش بقیه کوچیک جلوشون بده ..فقط تو بودی که همیشه هوامو داشتی که نشکنم..اما بابا این دفعه بدجوری شکستم

بابا قرار نبود اینقدر زود بری ..قرار نبود بخوابی و دیگه بیدار نشی..قرار نبود اینقدر زود پشتمو خالی کنی

بابا بهم گفتن شب تا صبح نشینم پیشت ..مگه می تونستم این آخرین شانسو از خودمو بگیرم  امابابا  چرا بغلت مثل همیشه گرم نبود ..بابا چرا مثل غریبه ها بودی باهام...چرا هر چی تا صبح صدات کردم جواب ندادی و فقط لبخند می زدی..بابا تو که همیشه عاشق این بودی من بیام توی بغلت بخوابم..اما این دفعه هر چی دست و پامو جمع کردم و خودمو لوس کردم بغلم نکردی ...بابا من که همیشه دختر بابا بودم..یادت که نرفته منو یه جور دیگه دوست داشتی

بابا چه قدر دلم برای بغل مهربون و صبور و گرمت تنگ شده

بابا کاش منم امشب بخوابم و دیگه بیدار نشم ..