-
آرزوی بزرگ..
شنبه 11 مهرماه سال 1388 20:30
نه چندان بزرگم که کوچک بیابم خودم را نه آنقدر کوچک که خود را بزرگ... گریز از میانمایگی آرزویی بزرگ است؟ قیصر امین پور
-
بوی پاییز
چهارشنبه 1 مهرماه سال 1388 13:32
سالهاست که صبح اولین روز مهر می آید بی آنکه دل آشوبه ای برای دیر رسیدن به مدرسه داشته باشم..بی آنکه کفشهای نو ام را جلو تختم جفت کنم و هر از چند گاه نیم نگاهی با لبخندی حاکی از رضایت به آن بیندازم.. بی آنکه یواشکی پاکن خواهرم را که شبیه کف پا بود در جامدادی خودم بگذارم و بی آنکه مامان را به خاطر خوراکیهای زنگ تفریح...
-
بازگشت
سهشنبه 24 شهریورماه سال 1388 13:22
8 ماه پیش رفتم.. وبلاگ جدیدی زدم هر روز نوشتم ..هر روز خودم تنها خواننده نوشته هایم بودم.. و هر روز احساس کردم که در سفرم و قرار است به زودی زود به خانه ام برگردم.. امروز به خاطر خودم برگشتم.. امروز فهمیدم که هیچ چیز و هیچ کس ارزش کوچ اجباری ندارد..
-
این خانه دیگر امن نیست
دوشنبه 16 دیماه سال 1387 12:55
دیشب حال بدی داشتم..دلم برای همه چیز تنگ شده بود حتی برای تلویزیون کهنه و قدیمیم که مطمئنام پیش هرکسی که هست او هم دلش برایم تنگ شده کم نیست ۵ سال با هم زندگی کرده بودیم!!البته ۵ سال آنقدرها هم زیاد نیست اندازه ۵ تا انگشت دست..به اندازه یک چشم بهم زدن می توان شمردش ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ اینجا هم دیگر امن نیست..خصوصی ترین...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 دیماه سال 1387 13:21
دیشب بعد از مدتها خوابت را دیدم.. شاید به خاطر اینست که این روزها همش در فکر آنم که چه خوب که اینبار با خیال راحت آمدی و مدام ذهنت درگیر آن نیست که چه کار کنی که بهترین باشد و آخرش هم به هیچ ختم نشود!!چه خوب که اینبار با وجدان راحت و شانه های خالی از مسوولیت آمدی... (صرفا یه یادداشت احمقانه بود جدی نگیرید!!!!!!)
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 دیماه سال 1387 11:49
چه بد که کلاچیزی برای نوشتن ندارم!!
-
یلدا
دوشنبه 2 دیماه سال 1387 09:29
شب یلدای خاطره انگیزی داشتم..عصر که از سر کار بر گشتم در خونم چهار طاق باز بود و همون چند تا خرت و پرتی که توی خونه داشتمو برده بودن..واقعا نمی فهمم اینکه توی روز روشن تلویزیون آدمو ببرن معنیش چیه..اینکه احتمالا امنیت داره توی کشورمون حرف اولو می زنه!!!
-
حالم خوبه بی خود وبی دلیل
جمعه 22 آذرماه سال 1387 01:51
هنوزم بعد از چهار سال و اندی حسی که از نشستن پشت این کامپیوتردارم هیچ وقت دیگه پشت هیچ کامپیوتری نداشتم اول از همه فولدر عکسای قدیمیمو باز می کنم و برای هزارمین بار می بینمشون بعضی جاها بی اختیار نیشم تا بناگوش باز می شه مثل وقتایی که عکسای بچه خواهرمو می بینم که تازه دندون دراوورده بوده و خدا زیادش کنه که چه قدر زشت...
-
آخر هفته رویایی
یکشنبه 17 آذرماه سال 1387 09:45
چه قدر خوبه که پرونده یه چیزی توی زندگی آدم تکلیفش روشن باشه..میدونین منظورم اینه که یا بتونی برای خودت مختومه اعلامش کنی و بفرستیش تو بایگانیه ذهنت و برای همیشه دور فکردن بهشو خط بکشی..یا اینکه فکر کنی اگه روش یکمی کار بشه به نتیجه می رسی اونوقت بزاریش تو پرونده های دردست بررسیت ..ولی وای به حال وقتیکه هیچ جوری نتونی...
-
۲۸ ساله شدم
شنبه 9 آذرماه سال 1387 08:21
همه چیز مثل آب روان است و من افتاده ام در این آب و آب همچنان مرا بی دریغ با خود می برد آنچه برایم مسلم است این است که زیر پایم خالیست هر چه که می بینم آب است و هر چه سعی می کنم پایم به زمین نمی رسد ..حس معلق بودن دارم و بس.. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی این دستگاه برای من همه چیز شود و خصوصی ترین احساستم را با خود ببرد...
-
من اینجا بس دلم تنگ است..
چهارشنبه 22 آبانماه سال 1387 16:24
یه جایی حوالی قلبم سوزش خیلی بدی داره شایدم خود قلبم باشه نمی دونم زیادم مهم نیست.. فکر کنم آخرین تیری که رها شد خوب نشانه گرفت.. حال خوشی ندارم !چرایش را نمی دانم ! کاش می دانستم چطور وقتی همه چیز خوب و بروفق مراد است آدم می تواند حال خوشی نداشته باشد.. قیافم چه قدر مضحک و احمقانه می شود وقتی سعی می کنم به...
-
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد!!
یکشنبه 19 آبانماه سال 1387 15:22
کاش منم مثل اهالی ماکوندو به طاعون بی خوابی دچار می شدم نه به خاطر بی خواب شدنش به خاطر فراموشیه که بعد از چند ماه بی خوابی دچارش شدن این روزا عجیب یاد تجریش و امام زاده صالحو می کنم .. اما مزاده صالح..هر سه شنبه..پخش کردن خرما بین آدما و دستای غریبی که دراز می شدن و اشکایی که گلوله گلوله از چشما جاری می شدن..و با...
-
بارون
سهشنبه 14 آبانماه سال 1387 08:58
همیشه به نظرم چتر چیزه مسخره ای می اومده یه وسیله ای که فقط آدمای محافظه کار ازش استفاده می کنن آدمایی که فکر می کنن اگه دو قطره بارون بهشون بخوره سرما می خورن یا آدمایی که از ترس خیس نشدن لباسشون یا گلی نشدن کفششون چتر می گیرن که یه وقت خدای نکرده تیپشون بهم نریزه.. اما من زیر بارون که راه میرم همین که قطره های بارون...
-
خالی
یکشنبه 5 آبانماه سال 1387 15:59
این آهنگ خالی کامران هومنو که حتما همتون شنیدید بنده به دلیل عقب بودن چندین فاز از نسل جدید تازه شنیدم و خیلی ازش خوشم اومد از اتفاق خیلی با حس و حال خالی بودن من جور در اومد دفتر خاطراتمو هر شب ورق می زنم اسم تو تو هر صفحشه می خونم و می شکنم خالکوبی کردم اسمتو روی تمام بدنم تا باورت شه اونیکه هر لحظه یادته منم هر کی...
-
حس خالی شدن!!
یکشنبه 5 آبانماه سال 1387 12:15
یه حس خاصی دارم مثل اینکه دارم از درون خالی می شم!! صبح ها با یه شور خاصی از خواب بیدار می شم و می گم امروز یه روز جدیده و مدام توی ذهنم تا برسم سر کار برای لحظه لحظه اش برنامه ریزی می کنم اما هنوز برنامه ریزیام نصفه مونده دلم وییییییییییژ می ریزه پایین مثل وقتایی که توی هواپیما نشستی و دارم آبنبات می خوری و لبخند می...
-
امن تر از آرزوهای من
چهارشنبه 1 آبانماه سال 1387 11:04
خود م را تباه کرده ام تا تو خانه ای داشته باشی امن تر از آرزوهای من یادت باشد یادم را جا گذاشتم روی میز تمام سوال های این سالها هر که آمد بگو این جا کسی بود که دلش می خواست همه خانه داشته باشند دانه مپاش دنبال پناه می گردم کجا پنهانت کنم پرنده خسته کجا؟ تیر و توفان همه جا را نشانه رفته حتی آغوش مرا دریا ماه را در خود...
-
بدون عنوان!
دوشنبه 22 مهرماه سال 1387 18:04
از هر چی ترسه حالم بهم می خوره از هر چی محافظه کاریه متنفرم از اینکه آدما این دوره زمونه برای حفظ کارشون برای اینکه نونشون بریده نشه سرشونو مثل کبک می کنن زیر برف حالم بهم می خوره از اینکه اگه یه نفر این وسط پیدا بشه و بپرسه چرا؟؟اونم نه به خاطر اینکه خیلی شجاعه و از عواقبش نمی ترسه فقط به خاطر اینکه از درد ناچاری زده...
-
۷/۷/۸۷
یکشنبه 7 مهرماه سال 1387 15:17
امروز ۷/۷/۸۷ به نظرم تاریخ قشنگیه من دقیقا ۱۰ سال پیش ۷/۷/۷۷ یه اتفاق خیلی خوب برام افتاد البته اون موقع فکر می کردم که خیلی خوبه و مطمئن بودم چون توی این تاریخ اینقدر ۷ هست حتما برام خوش یمنه بچه بودم دیگه ۱۸ سالم بود دقیقا با کلی احساسات لطیف در هر صورت این روز همیشه برام عزیز بود و الانم که ۱۰ سال گذشته بازم همون...
-
این نیز بگذرد
شنبه 30 شهریورماه سال 1387 14:51
زندگیه منم تبدیل شده به این فیلمای سینمایی درام..از اون فیلمایی که تقریبا به نیمه که می رسه از طرف یه ناشناس به قهرمان اصلی یه تلفن زده میشه و یه سری از واقعیتایی که تا حالا نمی دونسته گفته می شه و کل زندگیشو بهم می ریزه بقیه فیلم تبدیل می شه به جدال قهرمان اصلی با خودش که بتونه با این واقعیتای تلخ کنار بیاد و تلاش...
-
هیچ اتفاق خوبی نیفتاد....
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1387 10:20
هیچ اتفاق خوبی نیفتاد....
-
هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم؟
چهارشنبه 20 شهریورماه سال 1387 14:11
ساحل افتاده گفت: گرچه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم ؟ موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت: هستم اگر می روم گر نروم نیستم اقبال لاهوری
-
دلم رو به چه چیزایی خوش کردم؟؟
دوشنبه 11 شهریورماه سال 1387 15:02
نوشته های وبلاگ توکای مقدسو اغلب می خونم چند روز پیش یه پستی نوشته بود با عنوان دلم رو به چه چیزایی خوش کردم منم تصمیم گرفتم با اجازه ایشون توی وبلاگ خودم به این سوال جواب بدم و از همه دوستایی که وبلاگمو می خونن هم بخوام که بهش جواب بدن ... به اینکه بالاخره یه روزی بفهمم از زندگی چی می خوام به اینکه بالاخره بفهمم بابا...
-
هزیان نوشت
دوشنبه 4 شهریورماه سال 1387 15:31
نمی دونم چه ربطی بین نداشتن اعصاب و خوردن snickers وجود داره که از صبح بی وقفه دارم می خورم احتمالا این همکار من اگه می دونست من در خوردن کاکائو اینقدر بی جنبم هیچ وقت این همه شکلات برای من سوغاتی نمی اوورد در هر صورت الان حال و روزم مثل این مردای عیال واری می مونه که موعد سررسید چکاشون داره می رسه و نمی دونن چه خاکی...
-
که می داند..که می داند؟؟
یکشنبه 3 شهریورماه سال 1387 12:03
روح روز تابستانى و نفس گلسرخى. تابستان اما سپرى شدهاست و موسم گل به آخر رسیده. کجا رفتهاند؟ که مىداند، که مىداند. خون قلب منى و جان آرامشى. قلب من اما سرداست و جانم به سیاهى درنشسته. کجائى تو اى یار؟ که مىداند، که مىداند. امید سالیان منى و آفتاب برفهاى زمستانم. سالها اما زیرآسمانى ابراندود بهپایان رسیدهاست....
-
تعطیلات رویایی
سهشنبه 29 مردادماه سال 1387 10:56
این تعطیلات یه سفر خیلی خوب و یه عالمه تجربه جدید داشتم اینقدر همه چیز عالی و دقیقا مطابق با زندگی دلخواهم بود که دلم نمی خواست برگردم راجع به ماسال جایی که میرزا کوچک خان یخ زده بود یا به روایتی سرش بریده شده زیاد شنیده بودم ولی واقعا فکر نمی کردم اینقدرزیبا و اعجاب انگیز باشه تپه های سرسبز ..هوای خنک توی مرداد ماه...
-
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..
سهشنبه 22 مردادماه سال 1387 13:48
-"به کجا چنین شتابان؟" گون از نسیم پرسید. -"دل من گرفته زینجا, هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟" -" همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم..." -"به کجا چنین شتابان؟" -"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..." -"سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را چو از این کویر...
-
بدون شرح
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1387 15:11
زمان :ساعت ۱۱ امروز مکان:یکی از حوزه های دریافت فرمهای اطلاعات خانوار واقع در میدان ونک بعد از کلنجار رفتن زیاد با خودم تصمیم گرفتم فرمو پر کنم و تحویل بدم.. می رم نزدیکترین حوزه به محل کارم توی میدون ونک .. حدود ۴۰ نفر جلوم ایستادن!!! یاد صف شیر یارانه می افتم!! به صورت آدمایی که تو صف ایستادن نگاه می کنم بیشترشون...
-
بعد از چند روز..
دوشنبه 14 مردادماه سال 1387 09:47
دیروز برای هزارمین بار صحنه ای دیدم که از زن بودن خودم حالم بد شد ..یه زن و مرد جوون توی خیابون مشغول بحث کردن بودن نتیجه بحث یک در گوشیه محکم به خانومه و فحشهایی بود که من از خجالتم شروع کردم با موبایلم ور رفتن و سوت زدن و در آخر دختره به حالت بسیار بی عار رفت پشت پسره روی موتور نشست و دستشو دور کمرش انداخت و من و...
-
هیچ می دانی؟
شنبه 5 مردادماه سال 1387 10:28
هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کامم؟؟!! چون در این ساحل خاموش، این خاموشی نزدیک، آنچه می بینم،نمی خواهم و آنچه می خواهم،نمی بینم
-
روحش شاد
شنبه 29 تیرماه سال 1387 10:20
هنوزم بعد از ۴ سال عادت نکردم !! ازچند ساعت قبل از برگشتنم همش کلافم جالب اینه که توی راه برگشت همش منتظرم به تابلوی که روش نوشته گرگاب برسیم وباعث بشه تا نزدیکای کاشان بازم به همون خاطرات تکراریم فکر کنم خدا به راننده عمر بده که این دفعه به جای شاخه گلی برای عروس و رفیق بد مربای شیرینو گذاشت و منو از خلسه در اوورد چه...