-
..
دوشنبه 28 تیرماه سال 1389 08:47
می گوید تمامی رازهای جهان در لبخند توست .. می گویم خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است..
-
باز هم ممنون
شنبه 22 خردادماه سال 1389 11:06
ممنون که حتی وقتی خودت نمی توانی بیایی برایم پیغام می دهی که حالت خوب است ..که کمتر بی قراری کنم و نگرانت نباشم.. ممنون که مثل تمام روزهای بودنت نگرانم هستی.. ممنون به خاطر همه روزهای در کنارم بودنت و تمام روزهای نبودنت که وجودت را در کنارم احساس می کنم ..
-
من پر از میل زوالم
جمعه 14 خردادماه سال 1389 21:51
از قبل قرار گذاشته بودیم این سه روز هر کس برای خودش تنها باشد بلکه خودمان را پیدا کنیم من ومامان و برادرم را می گویم.. روز دوم رو به پایان است و این دو روز تقریبا تمام کارهایی را که دوست داشتم انجام دادم بدون اینکه کسی را ببینم یا تلفنی جواب دهم..اما یک جای کار می لنگد نمی دانم کجایش ..اما هر چه که هست مطمئنام...
-
...
شنبه 8 خردادماه سال 1389 09:20
و آن گاه که می پندارم هرگز دگربار تورا نخواهم دید اشکهای اندوه من فرو می ریزد و آن گاه در چشم من این زندگی چه بی مقدار جلوه میکند..
-
اما تو باور نکن !
سهشنبه 4 خردادماه سال 1389 09:12
نامهام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت مینویسم حال همهی ما خوب است ! اما تو باور نکن
-
چه بی تابانه می خواهمت..
دوشنبه 3 خردادماه سال 1389 11:04
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست وفاصله تجربه یی بیهوده است بوی پیرهنت اینجا و اکنون کوه ها در فاصله سردند دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی...
-
نگران نباش
شنبه 1 خردادماه سال 1389 10:22
نگران نباش چیز مهمی نیست به نبودنت عادت میکنم اصلاً وقتی نیستی خلاقیتم گل میکند نمیگویم راضیام اما بارها بعدِ رفتنت سر از کشف الکل درآوردهام سجاد گودرزی ـ جنبش تنباکو
-
...
شنبه 25 اردیبهشتماه سال 1389 23:52
امشب بیا دلم بد جور هوایت را کرده است به قولت وفا کن...
-
...
شنبه 25 اردیبهشتماه سال 1389 09:51
چند سالی بود روزها برایم مثل برق و باد می گذشتند آنقدر که به وحشت افتاده بودم از این سرعت هر چی می دویدم به پایش نمی رسیدم..اما این ۴۰ روز برایم یک عمر بود ۴۰ سال بود..راستی ۴۰ روز شد که تو رفته ای و من هنوز باور نمی کنم..همه تحسینم می کنند که عجب دختری تربیت کرد قوی و محکم غافل از اینکه من نه محکمم و نه قوی تنها حس...
-
...
سهشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1389 15:54
دیشب که به خوابم آمدی شب که نبود البته هوا داشت نم نمک روشن می شد انگار که سبک شدم وقتی که گفتی چرا گریه می کنی و من فقط در چشمهای مهربانت زل زدم و باز اشک ریختم گفتی گریه نکن دختر من جایم خیلی خوب است خیلی راحتم با هق هق گفتم می دانم راحتی فقط دلم برایت خیلی تنگ می شود دوبار پلک زدی و گفتی به همین راحتی است هر وقت...
-
....
سهشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1389 22:21
وای بابا دختر کوچیکه لوس و ننرت طاقتش تموم شده دیگه نمی تونه ادای محکم بودن در بیاره ..دیگه نمی تونه جلوی اشکاشو بگیره بابا دختر کوچیکت دیگه نمی تونه خیلی قرص و و محکم ضجه های مامانو گوش بده و الکی دلداریش بده وقتی خودش به هیچ کدوم از حرفاش اعتقادی نداره بابا دختر کوچیکت دیگه نمی تونه سکوت وحشتناک برادرشو تحمل کنه...
-
...
چهارشنبه 25 فروردینماه سال 1389 12:41
هرروز همون ساعت همیشگی بهت زنگ می زنم هر دفعه تلفنت خاموشه..به مامان می گم توروخدا تلفنشو خاموش نکنین بزارین دلم به صدای زنگش خوش باشه..اما هیچ کس دیگه منو نمی شنونه هیچ کس..
-
پدرم رفت..
جمعه 20 فروردینماه سال 1389 11:55
امروز هفتمین روز است که پدرم رفت و تا همیشه رخت عزا به تنم کرد..
-
کابوس این سالها
سهشنبه 10 فروردینماه سال 1389 18:37
شب را که با کابوس صبح کنی انگار نه انگار که تمام مدت خوابیده ای انگار که از فتح قله اورست بر گشته ای ..اما نه از فتح اورست که بر می گردی علاوه بر خستگی احساس غرور آفرین پیروزی را هم داری اما کابوس من طعم تلخ شکست داشت..تمام مدت در کابوسم زار می زدم و زار می زدم و حرفهایی را می زدم که مانده بود در دل خودم تا آن زمان...
-
به خانه بر می گردم..
جمعه 6 فروردینماه سال 1389 14:07
به خانه بر می گردم...
-
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی .. چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
پنجشنبه 5 فروردینماه سال 1389 02:06
شب از نیمه گذشته است و این آلرژی لعنتی من که امسال با نفس تنگی همراه است نمی گذارد از ترس خفگی خواب به چشمم بیاید و مدام صحنه های این چند روز جلوی چشمم رژه می رود... امسال تصمیم گرفتم بر عکس همیشه سرکی به خانه های دوستان و آشنایان و همسایگان قدیمی بزنم و ای کاش که این کار را نمی کردم... دیشب از دیدن صورت تکیده و...
-
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن..
جمعه 28 اسفندماه سال 1388 14:24
اولین عیدی امسالم کتاب رباعیات محبوب من شمس لنگرودی است.. چشمها را می بندم و به عادت حافظ خواندنم پس از نیت صفحه ای را باز می کنم... از شش رباعی موجود این رباعی خیام نظرم را جلب می کند... از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن... فردا که نیامده است فریاد مکن.. بر نامده و گذشته بنیاد مکن.. حالی خوش باش و عمر بر باد مکن.. نه...
-
اینار هم با من باش..
سهشنبه 18 اسفندماه سال 1388 20:43
همیشه آدم بخشنده ای بوده ام یعنی اصلا یادم نمی آید تا کنون کینه کسی را به دل گرفته باشم.. اما اینبار نمی دانم چرا بعد از این همه سال انگار یک نفر هر روز با دست جای زخم مرا می کند و دوباره تازه اش می کند..نمی دانم چرا این کینه از دلم پاک نمی شود..نمی دانم چرا مدام منتظرم که بشنوم آنچه را که نمی دانم چیست اما هر چه که...
-
.
شنبه 8 اسفندماه سال 1388 21:19
همچنان همه چیز آرام است و زندگی با من سر مدارا دارد...
-
ترس از زندگی...
جمعه 16 بهمنماه سال 1388 12:03
دیشب از مهمانی که برگشتم به خودم قول دادم فردا صبح اولین کاری که می کنم نوشتن باشد نوشتن اینکه پارسال همین وقتها بود که در همین خانه دیشبی مهمان بودم مهمان دخترکی دوست داشتنی که دانشجوی هنر بود با یک سری آدمی که تا صبح نشستیم و از هر دری حرف زدیم و از خودمان گفتیم و خسته نشدیم و از مصاحبت همدیگر لذت بردیم که همان شب...
-
سلام ماهی ها!
یکشنبه 27 دیماه سال 1388 23:10
ماهی سیاه کوچولو به مادرش گفت:من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ.یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟ این تکه ای بود از کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی.. حتی ماهی کوچولو هم این سوال را از خودش کرد و به دریا رسید و من هنوز اندر خم کوچه...
-
می نویسم تا یادم نرود...
شنبه 12 دیماه سال 1388 17:43
می نویسم تا یادم نرود تمام احساسات لطیف زنانه ام تبدیل شده به فریادهای از ته گلو که بی محابا پرتابش می کنم به امید آنکه در آدم نماهای گوسفند صفت تاثیری داشته باشد و دریغ که تمامش آب در هاون کوبیدن است و فریادهایم محکم به دیوار می خورد و با شدت بیشتر بر سر خودم کوبیده می شود... می نویسم تا یادم نرود که چیزی که زندگی...
-
شب یلدا
دوشنبه 30 آذرماه سال 1388 21:09
امشب را زودتر می خوابم شاید که خواب در بلندترین شب امسال بشوید کهنه خاطرات تلخ سالهای گذشته را...
-
این روزها
سهشنبه 24 آذرماه سال 1388 09:31
این روزها نمی دانم به لطف این پارازیتهایی است که در هوا وول می خورد و از اتفاق گویا دقیقا به سمت خانه ما نشانه می رود که اینطور گیج می زنم و انگار روی هوا راه می روم یا به خاطر گیجی ذاتیم است که یکباره چشم باز می کنم و می بینم مثلا دم محل کارم هستم یا دوباره عصر شده و دارم کلید را درقفل درخانه می چرخانم.. این روزها...
-
تمام این ۲۹ سال
سهشنبه 10 آذرماه سال 1388 21:29
راستی ۲۹ ساله شدم...به همین سادگی..
-
...
چهارشنبه 4 آذرماه سال 1388 11:09
گفت : احوالت چطور است ؟ گفتمش : عالی است.. مثل حال گل !..حال گل در چنگ چنگیز مغول .. قیصر
-
بعد از هذیان نوشت..
یکشنبه 1 آذرماه سال 1388 11:27
فکر نمی کردم چیزی مثل یک ساعت گشتن در شهر کتاب و خریدن یک جامدادی ، دفترچه یادداشت و دو روانویس قرمز و سبز استدلر حالم را اینقدر خوب کند ...آنگونه که یادم برود نیمه های شب گذشته اینجا چه هذیانی نوشتم..
-
می نویسم پس هستم..
شنبه 30 آبانماه سال 1388 23:27
نمی دانم چرا نوشتن برایم سخت شده است.. همه چیز دور و برم خوب است اما نمی دانم این روح پرتلاطمم کی قرار است آرام بگیرد.. کی قرار است زیباییهای اطرافم را ببینم و صبح که از خانه بیرون می آیم خدا را به خاطر چیزهایی که به من داده شکر کنم.. خودم دیگر به نظر خودم هم غریبه می آیم...گاهی از خودم می ترسم.. چند روز دیگر ۲۹ سالم...
-
...
پنجشنبه 7 آبانماه سال 1388 23:52
کامیابی تنها در اینست که بتوانی زندگی را به شیوه خود سپری کنی....
-
من چه قدر خوشبختم...همه چی آرومه
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1388 10:26
یک کاناپه راحت....یک غذای خوشمزه .... فیلم شبهای روشن فرزاد موتمن و صدای گرم و پر احساس تو دیشب مرا ساخت و حس لذت عجیبی داشتم آنچنان که ثبتش کردم تا همیشه یادم بماند که چیزهای به نظر کوچک می تواند لذت وصف ناشدنی به انسان بدهد..