-
.
چهارشنبه 19 تیرماه سال 1387 10:32
هزاران رازم اندر سینه پژمرد دریغا و دریغا محرمی نیست...
-
...
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1387 13:46
همیشه تنهائی در آستانه وحشت در آستانه تب کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد که هستی ام تنها در انعکاس صدایی ز دور می آید و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد مرا به یاد بیاور مرا ز یاد مبر که انعکاس صدایم درون شب جاری ست کسی نمی داند که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم که در سیاهی شب خنجری در کتفم
-
۱۱ تیر!
سهشنبه 11 تیرماه سال 1387 14:45
تا حالا راجع به هومیوپاتی شنیدین؟من فقط یه چیزی تو مایه های اینکه یه جور طب سنتیه و کل نگره و به بیماری به عنوان کلیتی از یه فرد نگاه می کنه می دونستم..امروز به توصیه یکی از دوستام پیش یکی از این هومیوپاتیست ها رفتم و عجیب حرفایی که می زد برام جالب بود خیلی با اعتقادات من که کلا ضد دارو هستم سازگار بود همین باعث شد که...
-
نمی دونم!!
دوشنبه 10 تیرماه سال 1387 09:33
خدا بداد برسه امروز جو گیر شدم و دارم دانشگاهای مالزیو سرچ می کنم..چه قدر بده که آدم توی زندگی خودشم ندونه می خواد چه کار کنه و تنها چیزی که بدونه این باشه که از وضعیت موجود راضی نیست جدیدا همش به این موضوع فکر می کنم که خوب که چی ؟؟تا چند سال دیگه قراره بیام وقتمو توی این اداره تلف کنم و ۴ تا کلاس برم و دلمو خوش کنم...
-
من مامانمو می خوام
سهشنبه 4 تیرماه سال 1387 10:24
من مامانمو می خوام... من می خوام امروز بهش کادو بدم نه هفته دیگه... من دلم می خواست الان ماچ بارونش کنم ... اینم شد زندگی...
-
نمی دونم!!!
سهشنبه 21 خردادماه سال 1387 11:25
نمی دونم چرا جدیدا همه آدمایی که یه جوری بهشون اعتماد دارم یه کاری انجام می دن یا یه حرفی می زنن که ناامیدم می کنن و برای هزارمین بار بهم ثابت می شه که آدما واقعا اون چیزی که نشون می دن نیستن نمی دونم چرا جدیدا جایی که باید جواب بدم مغزم قفل می کنه و زبونم لال می شه و مات مات نگاه می کنم به دیوار یا سوت می زنم.. نمی...
-
چیزهایی که دوست می داریم و نمی داریم..
سهشنبه 7 خردادماه سال 1387 12:03
خوب خوب خوب اینم پاسخ به سوال بازی وبلاگی که نازبانو جان دعوتم کرده: اول چیزایی که عاشقشم ۱)مامان و بابام ۲)مسافرت به صورت کمپی به میزان وفور یه جوری که دیگه از بی حمومی تصمیم بگیرم برگردم خونه ۳)فیلم دیدن و همزمان چیز میز خوردن ۴)یک کیف پرپول داشتن به گونه ای که هر چی ازش بر می داری خالی نشه ۵)خورشت کرفس ۶)هر چی می...
-
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1387 12:11
افتادم روی دور بدشانسی..اعصاب ندارم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1387 13:55
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ..کس را وقوف نیست که انجام کار چیست..
-
جبران می کنم..
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1387 15:07
زمانی میرسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران میکنم» چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسفانگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد. نادر ابراهیمی
-
پرواز..
دوشنبه 26 فروردینماه سال 1387 17:38
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر خواهی شد..
-
به همین سادگی
شنبه 24 فروردینماه سال 1387 16:46
ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که آبش باید داد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 فروردینماه سال 1387 15:48
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد..
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 فروردینماه سال 1387 01:18
چه حس عجیبی دارم .. از ۲ ساعت پیش که نشستم پشت کامپیوتر و دارم email های قدیمیمو می خونم و با چند تا از همکلاسیای دانشگاهم می چتم احساس می کنم برگشتم به ۵ ۶ سال پیش به دوره لیسانسم.. انگار که یه نفر داره قلبمو فشار می ده و هر لحظه ممکنه نفسم بند بیاد.. بعضی وقتا فکر می کنم چه قدر خوبه که در حالت عادی اینقدر درگیر کار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1386 14:00
چه روز دلگیری.. از ولنتاین متنفرم.. امروز سفید رو هم دیدم..
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 بهمنماه سال 1386 10:00
خداوندا سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک که آنچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم و چیزی را که تو دیر میخواهی زود نخواهم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 دیماه سال 1386 09:16
هر چه که نگاه می کنم می بینم شیار عمیقی که روی روح من کنده ای آنقدر عمیق شده است که فکر کردن به آن هم دردم می آورد آنهم چه دردی ...چقدر خوبه خاطره ای مشترک با تو از یک روز برفی ندارم که این روزها خوره بشود و بچسبد بیخ گلویم و خفه ام کند ؛اطلسیهای خیس؛
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 دیماه سال 1386 09:41
از میان تمام بازی های کودکانه مان تنها یادم تو را فراموش را خوب بلد بودی ؛پژمان الماسی نیا؛
-
برف
یکشنبه 16 دیماه سال 1386 09:04
برف می بارد نرم برف می بارد سخت برف می بارد سرد و من در ابتدای این جاده همیشه نگاه گرم تو را به انتظار ایستاده ام مثل همیشه.... برف می بارد و انتظار تو را دفن می کند ؛پژمان الماسی نیا؛
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 دیماه سال 1386 11:07
از این شب هم که بگذری..دیگر نه خاطره ای از این مسافر می ماند..نه صدایی و نه تصویری.. تنها شاید گاهی به هوای صبح یادی در ذهنت تازه شود..شاید شب یلدا هم تنها..
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1386 08:27
هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد چنان که من رها شدم
-
بی وفا
چهارشنبه 14 آذرماه سال 1386 08:54
بعد از این دیگر نیایم بی وفا حتی به خوابت.. می شوی تنهای تنها می دهم اینسان عذابت.. می روی اما به دنیای فراموشی با غم سردی که می دانم هم آغوشی.. کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بوده بودم.. تو فریبم داده بوده بودی من فریبت خورده بودم.. راه من از راه تو گشته جدا دارم از تو من شکایت با خدا.. ترک جانم کرده ای جانا...
-
۲۷ ساله شدم
شنبه 10 آذرماه سال 1386 13:57
۵ ساله می شوم با چانه شکسته پر از بخیه از ایوان خانه پرت شده بودم با دوچرخه.. ۷ ساله می شوم با مقنعه کج و کثیف در راه مدرسه به خانه.. تخس تر از ۵ سالگی.. ۱۰ ساله می شوم می دوم توی کوچه با دوچرخه با همه بچه ها با اعتماد به نفس مسابقه میدهم و می برم و غش غش می خندم.. ۱۵ ساله می شوم کتابهایم را می جوم شاگرد اول می شوم.....
-
گفتگو با خدا
دوشنبه 5 آذرماه سال 1386 16:04
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ... گفتی: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 آذرماه سال 1386 14:44
خسته ام این دستها خسته اند و چرا انقدر خسته اند؟دقیق می شوم دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم اما نه فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند مغزم درد می کند از حرف زدن چه قدر حرف زده ام چه قدر درذهنم حرف زده ام خروار خروار با لحن و حالت های متفاوت مغایر متضاد و ... گفته ام و شنیده ام خاموش شده و باز بر افروخته...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 آذرماه سال 1386 14:25
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ! « دکتر علی شریعتی »
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آبانماه سال 1386 09:18
آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم کسی را باور کنم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آبانماه سال 1386 14:47
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام ! " قیصر امین پور"
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 آبانماه سال 1386 15:27
حسرت همیشگی حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است. باز هم همان حکایت همیشگی؛ پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود، آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 مهرماه سال 1386 09:35
من هرگز نخواسته ام که از عشق افسانه ای بیافرینم؛ باور کن! من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم کودکانه و ساده و روستایی من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم. آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم. آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید. لحظه دست باد بر گیسوان تو لحظه نظارت سرسختانه...