-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 فروردینماه سال 1386 10:08
من تنها نموندم شماها جمع شدین یه جای دیگه!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1385 09:45
روباه گفت: -سلام. شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام. صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب... شازده کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! روباه گفت: -یک روباهم من. شازده کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته... روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1385 08:46
آدم وقتی می میره چه چیزی از دست می ده که آدمهای زنده هنوز اون رو از دست نداده اند ؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1385 16:35
کلمات قدرت نابودی و التیام هردو را دارند هنگامی که کلمات هم حقیقی باشند و هم محبت آمیز میتوانند دنیای ما را تغییر دهند بودا
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1385 11:58
افسردگی بهایی است که انسان برای شناخت خویش در زندگی می پردازد نیچه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1385 11:50
مردمان این جهان همگی کسانی هستند که از زمان حال بیزارند, از گذشته به نیکی یاد میکنند, بهترین دوران زندگی خود را دوران کودکی میدانند و همیشه منتظرند تا کسی در آینده بیاید و آنها را نجات دهد و من این هشدار را به شما میدهم که هیچ نجات دهنده بیرونی وجود ندارد , اگر میخواهید به آنجا که من رسیده ام برسید , باید به درون سفر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1385 09:42
گفت مسافری که دیر برمیگردد همان بهتر که برنگردد باورکن
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1385 09:42
گفت باید باور کنی آدمهای خاطره ها همان بهتر که در خاطره ها بمانند مسافری که دیر برمیگردد همان بهتر که برنگردد باورکن
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1385 09:40
احساس می کند به باتلاق نزدیکتر می شود ۲ قدم مانده به اندازه یک دم و بازدم مقاومت می کند نفسش را حبس می کند تا این دم و بازدم تمام نشود دستی از پشت او را هل می دهد فقط چشمهایش بیرون مانده صاحب دستها را می بیند لبخند تلخی می زند باتلاق او را می بلعد
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1385 09:39
احساس می کند به باتلاق نزدیکتر می شود ۲ قدم مانده به اندازه یک دم و بازدم مقاومت می کند نفسش را حبس می کند تا این دم و بازدم تمام نشود دستی از پشت او را هل می دهد فقط چشمهایش بیرون مانده صاحب دستها را می بیند لبخند تلخی می زند باتلاق او را می بلعد
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1385 09:39
احساس می کند به باتلاق نزدیکتر می شود ۲ قدم مانده به اندازه یک دم و بازدم مقاومت می کند نفسش را حبس می کند تا این دم و بازدم تمام نشود دستی از پشت او را هل می دهد فقط چشمهایش بیرون مانده صاحب دستها را می بیند لبخند تلخی می زند باتلاق او را می بلعد
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1385 09:38
احساس می کند به باتلاق نزدیکتر می شود ۲ قدم مانده به اندازه یک دم و بازدم مقاومت می کند نفسش را حبس می کند تا این دم و بازدم تمام نشود دستی از پشت او را هل می دهد فقط چشمهایش بیرون مانده صاحب دستها را می بیند لبخند تلخی می زند باتلاق او را می بلعد
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 اسفندماه سال 1385 16:08
زندگی من بنظرم همانقدر غیر طبیعی نامعلوم و باورنکردنی میاید که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم گویا یکنفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده اغلب به این نقش که نگاه می کنم مثل اینست که بنظرم آشنا می آید شاید برای همین نقش است شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می کند صادق هدایت
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 اسفندماه سال 1385 16:08
زندگی من بنظرم همانقدر غیر طبیعی نامعلوم و باورنکردنی میاید که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم گویا یکنفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده اغلب به این نقش که نگاه می کنم مثل اینست که بنظرم آشنا می آید شاید برای همین نقش است شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می کند
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1385 17:36
از روز والنتین متنفرم.. امروز که از خواب بیدار شدم اول توی آیینه نگاه کردم دست و رو نشسته.. نمی دونم این طوق زیر چشمهام از چیه؟؟ از گذشت زمان یا..؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1385 14:28
روزهای اندکی پشت سر گذاشته ام یکی از روزها آنچه که نباید از دست دادم روزهای بسیاری پیش رو دارم بی واهمه رهسپار می شوم چرا که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم چرا که یکی از روزها از دست داده ام آنچه که نباید پژمان الماسی نیا
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1385 08:42
بالا میرویم و بالاتر ـبه آهستگی یک مرگـ و ناگهان ـبه تندی یک عاشق شدنـ سقوط میکنیم و نمیمیریم ـبه تلخی یک فاجعه تیگلاط
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 بهمنماه سال 1385 09:14
به هیچ نیازم هست هیچ .... و سکوت ... سکوتی مدام
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1385 10:40
باز هم جمعه...حتی حس نوشتن هم ندارم..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 دیماه سال 1385 09:16
این جمعه هم گذشت...جمعه دیگر شاید
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 آذرماه سال 1385 09:01
آه که من این نبودم..وای که من این نبودم..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 آذرماه سال 1385 16:28
گویا به خواب شیرین ؛ فرهاد رفته باشد....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آذرماه سال 1385 09:13
هیچ چیز بدتر از آن نیست که در طول زندگی ات یک بار طعم شادی حقیقی را بچشی. چه در پس آن٬هر چیز دیگر ترا اندوهگین می سازد. حتی ساده ترین چیز ها. مکسنس فرمین
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آذرماه سال 1385 08:48
پیروزی متعلق به کسانی است که بیش از دیگران استقامت دارند. ناپلئون بناپارت
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آذرماه سال 1385 08:48
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود، دری دیگر باز می شود، ولی اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. هلن کلر
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 آذرماه سال 1385 12:03
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند امشب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی برآنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی...
-
چای تلخ
شنبه 18 آذرماه سال 1385 09:19
چای تلخ مزه زجر آفرین روزهای سرد انتظار من است یا مزه ی روزهای جدایی از تو بیا باهم این چای را قسمت کنیم احمد الماسی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آذرماه سال 1385 09:13
بسیار پیش تر از امروز دوستت داشتم در گذشته های دور آنقدر دور که هر وقت به یاد می آورم اتاق همین اتاق زیر شیروانی ما می شود غار غاری پر از تاریک و صدای بوسه های ما و قرن ها بعد تورا همچنان دوست خواهم داشت آنقدر که در خیالبافی آن همه عشق تو در سفینه ای نزدیک من من در سفینه ای دیگر بسیار نزدیکتر از خودم با تو دست می کشیم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 آذرماه سال 1385 15:02
همیشه فکر می کردم یک شب جمعه تنها که بمانم خواهم مرد... هفته ها گذشته و هنوز زنده ام جمعه دیگر شاید...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 آذرماه سال 1385 15:02
همیشه فکر می کردم یک شب جمعه تنها که بمانم خواهم مرد... هفته ها گذشته و هنوز زنده ام جمعه دیگر شاید...