-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 مهرماه سال 1385 11:04
به جاست از یاد نبریم که اگر دانایی های کوچک گوناگونی که داریم ، ما را بسیار از هم متمایز می کند اما همه در نادانی بی پایان خود برابریم . کارل پوپر
-
حرف ها
شنبه 1 مهرماه سال 1385 11:32
حرفها هم مانند آدمهایند: گاهی که باید بیایند، نمیآیند یا آنقدر دیر می ایند که کار از کار گذشته. خلاص تیگلاط (هیچ منظور خاصی از این جمله ندارم فقط ازش خوشم اومد اینجا نوشتمش)
-
فقط به خاطر تو
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1385 08:41
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را،جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم، می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خ وب هستند ، می خواهم ایمان داشته باشم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 شهریورماه سال 1385 08:32
بیراهه میرفت تا اینکه به دوراهی رسید؛ چپ یا راست؟ همیشه و همهجا فرصتی برای انتخاب وجود دارد. تیگلاط
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 شهریورماه سال 1385 08:55
هنوز خوشحالم..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1385 08:37
۷ همیشه هم خوش یمن نیست....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1385 15:03
پروردگارا به من آرامش ده... تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.. به من دلیری ده.. تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم.. بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم.. مرا فهم ده.. تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.. جبران خلیل جبران
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 شهریورماه سال 1385 15:19
امروز یه لحظه حس کردم دیگه الوداع..اصلآ نترسیدم تازه یه جورایی خوشحالم شدم..حیف که نشد
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 شهریورماه سال 1385 15:42
آخ جون بالاخره ساعت۴ شد چه روز طولانیه بود..از شنبه ها بدم می یاد البته ازیکشنبه ها و دوشنبه ها و سه شنبه ها و چهارشنبه ها و پنجشنبه ها و جمعه ها هم...اواا فکر کنم واقعا خل شدم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 شهریورماه سال 1385 13:47
برای دستیابی به آنچه تاکنون نرسیده اید باید کسی شوید که تا کنون نبوده اید..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1385 16:38
والا بدبختی که یکی ۲ تا نیست...این از این طرف داره تو گوشم ور ور می کنه اون از اون طرف..(حالا نمی دونم این طرف اون طرفه یا اون طرف اینطرف) فکر کنم با توضیح واضحی که براتون توی پرانتز دادم کاملا قضیه را درک کرده باشید داشتم می گفتم دیگه یه جورایی احساس لجن بودن می کنم(چه جمله پرمعنایی..پر از مفهوم..) البته خودمم نمی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 شهریورماه سال 1385 23:56
بخواب دیر است.دود دیدگانت را ازار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت چشمان تو چه دارد که به شب بگوید.. تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند...شب های اندو هبار تو از من و تصویر پروانه ها خالی است. دیر است برای بازگشتن برای خواندن تصنیف...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 مردادماه سال 1385 09:09
چه خوشبخت است دکاندار مرد روزنامه فروش دسته کلید شیرآب لولا زنگ زده در آینه بغل ماشین یقه پیراهن . . . که هرروزبه آنها نیازمندی . . .
-
عشق
سهشنبه 24 مردادماه سال 1385 14:53
یکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید با شادمانی باهم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید همچون...
-
چوپان دروغگو
دوشنبه 16 مردادماه سال 1385 14:43
گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای...
-
جرم
سهشنبه 9 خردادماه سال 1385 15:57
دستانم بوی گل میداد، به جرم چیدن گل مرا گرفتند، اما هیچکس فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم
-
عشق
سهشنبه 9 خردادماه سال 1385 15:47
دهانات را میبویند مبادا که گفته باشی دوستات میدارم. دلات را میبویند روزگار ِ غریبیست، نازنین و عشق را کنار ِ تیرک ِ راهبند تازیانه میزنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُنبست ِ کجوپیچ ِ سرما آتش را به سوختبار ِ سرود و شعر فروزان میدارند. به اندیشیدن خطر مکن. روزگار ِ غریبیست، نازنین آن که بر...
-
برای تو
یکشنبه 7 خردادماه سال 1385 09:45
این نوشته را فقط برای تو نوشته ام این نوشته را با یک لبخند تلخ از دوری تو فقط برای تو نوشته ام. هیچ می دانی برای چه برایت می نویسم برای تمام عشقی که تو به من دادی و می دهی برای تمام آرزو های لطیفی که تو به من برشان گرداندی و در من چه قشنگ ته نشین شد. برای دستهایت که چه گرمند و چه بی دریغ یخهای دل مرا آرام آرام آب...
-
مردن
شنبه 6 خردادماه سال 1385 16:02
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی..اگر چیزی نخوانی ..اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ...اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی آغاز به مردن می کنی زمانیکه خوباوری را در خودت بکشی ...وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی آنرا عوض نکنی..اگر برای مطمئن در...
-
...
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1385 15:45
رهایم کردی و رهایت نکردم! گفتم حرف دل یکی ست! من همانم منتظرت خواهم ماند!! گوشهایم را به زخم زبان این و آن بستم و صدای تو را شنیدم!!! حالا من هستم اینگونه پریشان و از دیدن این همه نگرانی در آینه مبهوت! وکمی رنجور میدانم یکی از همین روزها در آینه تنها من هستم و من تنها به این فکر می کنم وقتی برگردی مرا باز خواهی شناخت
-
هر کس آنچه را دوست دارد می کشد
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1384 09:34
مرگ با زبان خاردارش تن او را می لیسید . او زنی را که به جان دوست داشته کشته است وازاین رو سزاوار مرگ است . بگذار این نکته نغز آویزه ی گوشت باشد که : « هر کس آنچه را دوست می دارد می کشد !...» گروهی با نگاه ، پاره ای باچرب زبانی ، فرومایگانی با بوسه ، دریادلان با عقب گردی که نشان استغناست . گروهی عشق خویش را در تابستان...
-
رنگهای فریب
چهارشنبه 10 اسفندماه سال 1384 09:46
از زبان روشنک: ندائی از عمق وجودم مرا بی امان ندا می دهد که : نشنو ! به هیچ آوازی گوش نده ! از میانِ بی شمار رنگهای فریب این دنیا چشم به هیچ رنگی جز آسمانِ پاک آبی ندوز ! جهان برایم دیگر هیچ ندارد و من بی نیاز شده ام اما نه از روی بی نیازی ، که از روی نداشتن و نخواستن زندگی ، کوچکتر از آنست که مرا برنجاند و زشت تر از...
-
پری دریایی
سهشنبه 4 بهمنماه سال 1384 14:56
پری دریایی برای عشق پرنس از همه چیز گذشت، اما پرنس عروس دیگری برگزید، قصر پدرم، پادشاه همه ی پری ها و دریا مردها را ترک کردم، همان جایی که روی سنگهای مروارید گونه اش، باغ جلبکهای سبز در اهتزاز بودند، خواهرهای عزیزم و دریای مهربان را پشت سر گذاشتم برای عشق یک پرنس، در ان طرف دریا روی خشکی ها زبانم را ساحر ستاند تا شربت...
-
...
دوشنبه 30 آبانماه سال 1384 15:10
حرفی را بزن که بتوانی بنویسی... چیزی را بنویس که بتوانی امضا کنی... و چیزی را امضا کن که بتوانی پای آن بایستی... نا پلئون بناپارت
-
التماس
دوشنبه 30 آبانماه سال 1384 15:02
التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد... تمنا بودن را بی رنگ می کند.... و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است....
-
کاش
دوشنبه 30 آبانماه سال 1384 14:45
کاش می شد هیچوقت منتظر نماندمنتظر با گوشهایی تیز برای شنیدن سلامی به گرمی از آن سوی دنیا سلامی که روزها و روزها به انتظارش نشسته ای. کاش می شد هیچ وقت منتظر نماند
-
سیب
دوشنبه 30 آبانماه سال 1384 13:40
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالها هست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرار کنان، میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا، - خانه کوچک...
-
مترسک
شنبه 28 آبانماه سال 1384 18:30
به قول یکتا و اقتباس از ککتاب دیوانه جبران خلیل جبران که حتما به شما توصیه می کنم اونو بخونین: یکبار به مترسکی گفتم "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ایی؟"گفت " لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم "... دمی اندیشیدم و گفتم " درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام " گفت " فقط کسانی که تن...
-
باران الهی
شنبه 28 آبانماه سال 1384 18:26
تا خود را برای باران الهی آماده نکنید و این ایمان را نداشته باشید که باران حتما خواهد بارید چیزی نصیبتان نخواهد شد و هر کس به اندازه گودالی که کنده است از باران نصیب می برد .....
-
جیرجیرک
چهارشنبه 25 آبانماه سال 1384 10:45
جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شده ام..خرس گفت الان وقت خواب زمستانی من است وقتی ۶ ماه دیگر بیدار شدم در این باره صحبت می کنیم و جیرجیرک هیچ نگفت...خرس وقتی بیدار شد جیرجیرک را ندید..خرس نمی دانست جیر جیرکها ۳ روز بیشتر عمر نمی کنند.........