-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 آذرماه سال 1385 15:02
همیشه فکر می کردم یک شب جمعه تنها که بمانم خواهم مرد... هفته ها گذشته و هنوز زنده ام جمعه دیگر شاید...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 آذرماه سال 1385 08:45
هر روز که با گوشهای تازه از تنهایی آشنا میشویم، خیال میکنیم تنهاتر شدهایم از وبلاگ تیگلاط
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 آذرماه سال 1385 15:43
۲۶ یا ۶۲؟ کاش ۶۲
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 آذرماه سال 1385 10:05
« زندگی روحانی » در « عشق » خلاصه می شود.... به خاطر نیکی کردن یا کمک کردن یا حمایت از کسی « عشق » نورزید... در این صورت همنوع خود را چون شی ایی ساده انگاشته اید و خود را شخصی خردمند و سخاوتمند !. این هیچ رابطه ای با عشق ندارد. .. « عشق » یعنی با دیگری یگانه شدن و جرقه ی خدا را در دیگری یافتن. توماس مرتون
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 آذرماه سال 1385 09:46
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عاشق از خنده می در طمع خام افتاد حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آینه اوهام افتاد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1385 08:25
چه کنم با این کابوسهای شبانه؟...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آبانماه سال 1385 16:59
اگه من نخوام برم خونه.. سرکارم نخوام بمونم.. در عین حال حوصله هیچ کیم نداشته باشم تازه دلم بخواد هر کس جلوم ظاهر میشه خفش کنم و دوست داشته باشم که خودمو پرت کنم زیر ماشین و بلند بلند با خودم حرف بزنم و بخندم شایدم گریه کنم ( نه گریم نمی یاد) و به اولین نفری که بهم تلفن کرد بدترین حرفایی که بلدم بزنم بعد تصمیم بگیرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آبانماه سال 1385 09:25
روزها ولی هنوز می گذرند و فاصله ها به هر ثانیه کش می ایند...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 آبانماه سال 1385 13:43
اینبار تنها جاده را گم کرده ام....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 آبانماه سال 1385 13:24
آهسته در گوشم خواند:"رنج هدیهایست گنگ از سوی خدای درونمان" و آهستهتر رفت. تیگلاط
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 آبانماه سال 1385 09:20
مرض بی قراری گرفته ام! نه خوابم می برد نه خوابم نمی برد...نه گرسنه ام نه سیرم! نه خوشحالم نه ناراحت..نه گریه می کنم نه می خندم.. دیگر نه خودم را می خواهم نه این نفس را که به سختی می آید و می رود...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 آبانماه سال 1385 09:14
امروز تولد بهترین دوستیه که تا حالا توی زندگیم داشتم.. فکر کنم قبلا راجع بهش حرف زده بودم.. شاید تعداد دفعه هایی که این دوستمو دیدم بتونم بشمارم اما با این وجود همیشه حس کردم که کنارمه.. خیلی دلم می خواست یه سالم که شده روزه تولدش با هم باشیم اما خوب نشده دیگه همیشه بقیه براش تولد گرفتن.. در هر صورت دوست جونه من تولدت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 آبانماه سال 1385 08:41
گفتم اینو اینجا بنویسم که همیشه دم دستم باشه بخونمش یه جوری انگار داره باهام حرف می زنه.... از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد نرفته کام تشنه ای به جستجوی تشنه ها خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد نه شور عارفانه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 آبانماه سال 1385 08:38
آدم وقتی خونه کامپیوتر نداشته باشه و پنجشنبه جمعه هم نیاد سر کار مجبور میشه شعر به این قشنگیو دیر تایید کنه...
-
...
شنبه 13 آبانماه سال 1385 09:00
رفتم سراغ دفتر خاطرتم شروع کردم به خوندنش همش وقت رفتن بود ولی همون یه ذره بودناشم بهترین خاطره های زندگیم بودن نگاه کردم روی ساعتم بازم وقت رفتن بود....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 آبانماه سال 1385 15:52
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 11:08
ای دوست میترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت .... حقا ، و به حرمت دوستی، که نمیدانم که این که مینویسم راه "سعادت " است که میروم ،یا راه "شقاوت " . و حقا ، که نمیدانم که این که نبشتم "طاعت " است یا "معصیت"؟! کاشکی ، یکبارگی ،نادانی شدمی تا ، از خود ، خلاصی یافتمی !!!! چون در حرکت و سکون چیزی نویسم ، رنجور شوم از آن...
-
شاید
شنبه 29 مهرماه سال 1385 09:25
شاید شاید شاید..از این شایدها زیاد هست که آخرشم نمی فهمیم این شاید حقیقت بوده یا توهم.. در هر صورت فکر کنم هم من اگر حتی کسی نباشه به نوشته هام نظر بده باید بنویسم هم تو اگر حتی کسی نباشه به حرفات گوش بده باید حرف بزنی نهایتا چه در آسمان باشیم و چه در دوزخ تنهاییم.. و جبر زمانه می گه که تنهاییامونو فقط با خودمون قسمت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 مهرماه سال 1385 09:53
وقتی کسی نیست نظر بده آدم انگیزه نداره بنویسه...
-
ای دوست من
جمعه 21 مهرماه سال 1385 15:16
ای دوست من..آنچه از من برای تو نمایان می شود نیستم. ظاهرم چیزی نیست جز لباسی که از نخهای تساهل و نیکی با دقت بافته شده است تا تو را از کوتاهی و غفلت من محافظت کند. و اما آن ذات بزرگ و پنهان که او را من می خوانمش راز ناشناخته ایست که در اعماق درونم جای دارد و کسی جز من آ» را درک نتواند کرد و در آنجا برای همیشه ناشناخته...
-
آرزو
شنبه 15 مهرماه سال 1385 09:05
خستهام.... از بسکه این طرف و آنطرف گشتم.. آرزوهایم را مدام گم میکنم.... نمی دانم من مراقبشان نیستم یا خودشان از دست من فرار می کنند... اما آرزویی که مراقبش باشی گم نشود که آرزو نیست.. آرزویی هم که از دستت فرار کند که همان بهتر که پیدایش نکنی.. می دانم که سرانجام پیدایشان می کنم اما نمی دانم وقتی پیدایشان کردم من را...
-
زندگی
چهارشنبه 12 مهرماه سال 1385 09:00
زندگی نغمه یکتای هنرمندی ماست.. هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.. صحنه پیوسته به جاست.. خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد..
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 مهرماه سال 1385 13:48
چیزی درونم اتفاق افتاده که با تمام جزئیاتش برایم تازگی دارد... چیزی مثل پوست انداختن یک پیله کرم ابریشم... چیزی مثل متولد شدن یک نوزاد... نپرسید چیست چون خودمم نمی دونم الان وقت ندارم بعدا بقیشو می گم که شبیه چیه شاید شما بفهمین(چه بانمک)
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 مهرماه سال 1385 08:37
اگر که ستارگان پرنور میشوند مگر نه آنست که کسی نیازشان دارد؟ که ضروریست، هر شب آنجا بر فراز بامها دستکم، تک ستاره ای سوسو بزند؟!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهرماه سال 1385 13:27
آخ خ خ که آدم چقدر کش میاد وقتی تازه برای ۱ ماه دیگه بهش وقت مصاحبه بدن....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهرماه سال 1385 13:27
آخ خ خ که آدم چقدر کش میاد وقتی تازه برای ۱ ماه دیگه بهش وقت مصاحبه بدن....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهرماه سال 1385 09:16
اگر رویاهایت شکستند و فرو ریختند، بیمناک مباش. بی باک چنان باش که تکه ها را بر گیری، و به دنیا لبخند بزنی. چه . . . رویاهایی که چنین آسان می شکنند، آسان نیز از نو ساخته می شوند
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 مهرماه سال 1385 13:50
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند رویا هایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد، و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار ازسخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده. در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من ترجمه شاملو
-
ثانیه ها
سهشنبه 4 مهرماه سال 1385 10:44
جالبه ماه رمضون از راه رسیده و من برعکس سالهای پیشم که عجیب حسه خاصی داشتم توی این ماه اصلا انگار نه انگار ..یه جوری حالت خلسه روحی دارم..درست مثل آدمی که داره توی خواب راه می ره حرف می زنه فکر می کنه و داره توی خواب مهمترین تصمیمای زندگیشو میگیره..می دونی حس می کنم از بسکه سال به سال البته سال به سال که چه عرض کنم...
-
بازم پاپیون اونم قرمز
دوشنبه 3 مهرماه سال 1385 11:31
چه قدر دلم می خواست الان این آهنگ سیاوش قمیشی را با صدای خیلی بلند گوش می کردم مثل یه نور کوچولو اومدی ستاره شدی و مثل یه قطره بارون اومدی سیل شدی و... اما حیف که نمی شه.. همش مدیر جدید.. همش جلسه معارفه..هی باید توی جلسه پاپیون بزنی اونم از نوع پاپیون قرمز ..بعد خودتو معرفی کنی و یکی یکی هنراتو توضیح بدی و بگی که...