-
ای عشق چه درشرح تو جزعشق بگوییم در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1390 11:57
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه مسئله هاست فاضل نظری
-
حرف هایم که ناگفته می ماند کز می کنم پشت دیوار سکوت ....
یکشنبه 23 بهمنماه سال 1390 12:18
بالاخره با هم تنها شدیم.. فکر کردم تنها که شویم ساعتها حرف دارم برای زدن..که تمام حرفهایی که این یک سال و اندی ماندند در گلویم و با یک لبخند تلخ تحویلشان دادم را در خلوت دو نفرمان خواهم گفت..فکر کردم فقط این مهم است که با هم تنها باشیم بدون هیچ مزاحمی..آن وقت است که من چشم در چشمت می دوزم و به واسطه طبع سرکشم چشمهایم...
-
کاش فقط لحظه ای بودی
جمعه 16 دیماه سال 1390 20:15
به تاریخ آخرین پستم نگاه می کنم بیست و یکم آذر ماه است..فکر می کنم چند روز دیگر یک ماه می شود که ننوشته ام و به یک ماه گذشته فکر می کنم..اولین روز یا شاید بگویم اولین ساعاتی است در این یک ماه که خلوت خودم را دارم و منم و این جعبه قدیمی خانه پدری که هنوز با سختی و نفس نفس سعی می کند به من سواری دهد.. همین یک ساعت پیش...
-
آنچه در کویر می روید خیال است..
دوشنبه 21 آذرماه سال 1390 14:59
این چند روز تعطیلات را کویر بودم..همه چیز عالی و رویایی بود..
-
دیدی تولدش را یادم رفت!
شنبه 28 آبانماه سال 1390 12:20
طفلکی دوازده روز پیش ۶ ساله شد و من یادم نبود.. عادت می کنیم را می گویم...
-
می دانم یکی از آن روزهای مبهم دور....
دوشنبه 23 آبانماه سال 1390 11:04
می دانم... یکی از آن روزهای مبهم دور وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای و بچه ها از سرو کولت بالا می روند درست همان لحظه که قرار است احساس کنی خوشبخت ترینی ناگهان... یاد من به سینه ات چنگ می زند... دیشب تا صبح خوابت را می دیدم وقتی می گویم تا صبح یعنی تا خود وقتی که ساعتم زنگ زد .. .. یک روز بعد از تولدت بود زنگ...
-
باید از جاده لذت برد و رفت و شاید حتی به مقصد هم نرسید...
شنبه 23 مهرماه سال 1390 13:17
آخر هفته خوبی داشتم خودم بودم و خودم و کارهای عقب مانده ام .. هر خطی که روی لیست بلند بالایم می کشیدم لبخند ملسی می زدم و نفس راحتی می کشیدم... پ ن ۱:دو تئاتر ولپن مهدی کوشکی و خاموشی دریا نیما دهقان را دیدم هر دو را دوست داشتم ولپن را اما کمی بیشتر...
-
آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته ایمان است!
چهارشنبه 6 مهرماه سال 1390 09:29
آلزایمر احمدرضا معتمدی فیلم خوبی بود اگر ۱۰ دقیقه آخر پایش را نمی گذاشت روی گاز تا پایانی برای فیلم پیدا کند..در هر صورت نمی توان منکر سوژه جدید و بازیهای خوبش شد..دوستش داشتم ..ارزش دیدن دارد.. آنجا که پیشنماز مسجد گفت ای کاش اینقدر که این زن به مردش ایمان دارد ما به خدا و خودمان ایمان داشتیم تنم لرزید!
-
پاییز من،عزیز غم انگیز بر گریز یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!
یکشنبه 3 مهرماه سال 1390 15:05
دیشب در جاده فکر می کردم به اینکه چرا چند وقتی است دستم به نوشتن نرفته است.. هر چه فکر کردم دیدم دلیل خاصی ندارد نه از خوشی بی حد و حصر بوده نه از انتهای افسردگی که همیشه آدمی واقع گرا بوده ام و نه هیچ وقت زندگی را مدینه فاضله ای می دانستم که فهمیدن اینکه نیست به افسردگیم بکشاند و نه جهنمی می دانستم که خوشی های زودگذر...
-
دیوار ها هم گاهی احتیاج دارند به کسی تکیه کنند!
یکشنبه 30 مردادماه سال 1390 12:23
قرار گذاشتیم ۲۹ مرداد هر سال را استیک بخوریم با رز واین به یاد اولین روز استیک و رز واین خوردن با هم.. استیک رستوران سانتورینی گاندی را از دست ندهید...
-
تنهایی منم وقتی از تو می نویسم..
سهشنبه 25 مردادماه سال 1390 11:18
از وقتی پدرم رفته خیلی خیلی بیشتر از قبل تنها شده ام.. نه اینکه صبح با فکر او از خواب بیدار شوم یا که شب با یاد او سر بر بالش بگذارم.. یا هر شب خوابش را ببینم..نه..اتفاقا مبارزه می کنم با حضورش در فکر و ذهنم.. تا که چشمم به عکسش می افتد و می روم که شناور شوم در حس نبودنش خودم را می کشم بیرون نمی گذارم در یادش غرق...
-
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند...
شنبه 22 مردادماه سال 1390 13:14
-
...
جمعه 7 مردادماه سال 1390 15:25
وقتی به خاطره ای در ذهن دیگری تبدیل می شوی. وقتی دیگری به خاطره ای در ذهن تو تبدیل شده است، آیا به مرزهای عشق نزدیک نشده ایم؟ آیا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره ای دور نیست؟
-
به خدا زندگی اینقدرها هم بد نیست...
چهارشنبه 5 مردادماه سال 1390 15:35
کلافه ام نمی گذارند زندگی ام را بکنم من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از لحظه لحظه این زندگی که می گویند تلخ است و بیهوده .. من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از غذا خوردنم..ورزش کردنم..فیس بوک گردیم ..سینما رفتنم ..تئاتر دیدنم و با خودم بودنم .. من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از حتی اتوبوس نشینی های هر هفته...
-
...
پنجشنبه 16 تیرماه سال 1390 21:01
کسی باور نمی کند لبخندش می توانست پلی باشد که جمعه را به همه ی روزهای هفته پیوند بزند احمدرضا احمدی
-
کسی چه میداند شاید این جهان جهنم سیاره دیگری است!
چهارشنبه 15 تیرماه سال 1390 09:08
ساعت موبایلم زنگ می زند..خاموشش می کنم..ساعت را نگاه می کنم ۷ است..یادم می آید زودتر گذاشته ام تا آبی بریزم بر تنم..روز قبلش ورزش بودم و با همان تن و بدن کثیف خوابیده ام..خودم را می زنم به خواب چند دقیقه دیگر این ور و آن ور می شوم ..می خواهم طبق معمول حمام صبح را دودر کنم..فکر می کنم اما..عصر می خواهم بروم تئاتر..اوه...
-
...
دوشنبه 13 تیرماه سال 1390 08:38
می خواستم بمانم، رفتم. می خواستم بروم، ماندم. نه رفتنم مهم بود و نه ماندن... مهم من بودم که نبودم. گروس عبد الملکیان
-
یادداشتهای نیمه شب
یکشنبه 12 تیرماه سال 1390 13:13
می گوید نگهش می دارم... تا ته ته دنیا نگهش می دارم تا همیشه به یادت باشم .. می گویم پس من چه نه عکسی نه ناخنی نه تار مویی در جعبه که به عطرت آغشته باشمش.. می گوید بهتر که نداری هر وقت نگاه می کنم به یادگاریهایت بیشتر و بیشتر دلم فشره می شود.. می گوید خوابت را دیدم می گوید نقش اول خوابم بودی می خندم میخندد می گویم دلم...
-
رسم تلخ
یکشنبه 5 تیرماه سال 1390 21:41
یه آدمی رو همراهی میکنی که تنها نره وقتی رسید به مقصد... برات دست تکون میده اون وقت تو میمونی و راهی که باید تنها برگردی همون تنهایی اینو یه جایی خوندم نمی دونم کجا اما به نظرم جالب اومد ...
-
کاش می شد شعر سفر بیت آخری نداشت...
شنبه 4 تیرماه سال 1390 13:27
در راستای تیشه به ریشه زدن بی حوصله گیم این دو روز را رفتم سمت ابهر و زنجان و غار کتله خور ..خوب بود..هوا خوب بود..جاده زیبا بود..همسفرانم خوب بودند..خوش گذشت..همین!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 تیرماه سال 1390 15:22
حال خوشی ندارم..امیدوارم کلافگی ناشی از روزهای قرمز تقویم باشد..چون اصلا اعصاب افسردگی و این حرفها را ندارم..دلم تفریح می خواهد باز..مهمانی ..مسافرت..آدمهای جدید.. خسته شده ام از آدمهای دور و ورم...آدمهای جدید می خواهم با طرز و فکر و مدل جدید..دوست نه..اعصاب دوست ندارم..برای دوست باید وقت بگذاری..آدم های جدید می خواهم...
-
عجبا!
شنبه 28 خردادماه سال 1390 08:46
اولین شنبه ای است که از وقتی یادم می آید با انرژی بیدار شدم با انرژی بیشتر آمدم سر کار ..پشت فرمان به کسی بد و بیراه نگفتم و مهمتر از همه خوش آخلاق هستم.. یعنی مرا چه می شود:))))))))))))
-
روز بی تو
چهارشنبه 25 خردادماه سال 1390 14:18
امسال سال دومی است که دنیا سرجایش است ..من هستم و محکم چسبیده ام این دنیا را.. روز پدر هست.. اما پدر نیست.. بعضی دردها محال است از بین برود که مزمن می شوند لاکردارها و هر روز بیشتر ته دلت را چنگ می زنند..دردهایی که هیچ وقت دور نمی شوند و هر روز تنهاییت را عمیق تر می کنند..درد نبودن بعضی از آدمها در وجودت از آن دسته...
-
یک پست اول صبحی..
دوشنبه 23 خردادماه سال 1390 09:06
امروز صبح نحس از خواب بیدار شدم..نحس که نه اما کسل بیدار شدم انگار که کتک خورده بودم..چشمهایم هم مقادیری پف داشت و بالشم هم خیس بود..پیش بینی امروز صبح کار سختی نبود..حوصله حرفهای همکارم را ندارم..چه دل خجسته ای دارد اول صبحی اینقدر حرف میزند.. دیشب خواب دیدم بابا هم با من آمده بود جنگل ابر البته روز آخر آمد با یک...
-
و خدایی که در این نزدیکی است..
چهارشنبه 18 خردادماه سال 1390 12:13
بدون اغراق یکی از بهترین سفرهایم بود اصلا یکی از بهترین ها چرا؟! بهترین بود.. دلم نمی خواست برگردم ..دلم نمی خواست به زندگی عادیم برگردم... ۴ روز بدون تلفن..بدون استرس ..بدون خبری از دنیای خارج از جنگل.. در کنار آدمهایی که فشار زندگی شهری از روی دوششان بر داشته شده و عنان از کف داده اند و از ته دل می خندند..فقط می...
-
..
چهارشنبه 11 خردادماه سال 1390 12:09
فردا می روم جنگل ابر .. ۴ روز قرار است حمام نروم.. امید است که زنده بمانم ..
-
جمعه ها را باید دو روز حساب کرد..
شنبه 7 خردادماه سال 1390 15:39
هر هفته که می آیم نزدیک ترمینال بی اختیار قطره های درشت اشکست که از چشمانم سرازیر می شود و می دانم که دیگر تو نیستی تا از یک ساعت مانده به رسیدنم ۵ دقیقه ۵ دقیقه زنگ بزنی و جایم را چک کنی تا به موقع بیایی دنبالم و من بگویم باباااااا خودم با آژانس می آیم و تو بگویی آنجا که هستی هر کاری(شما بخوان غلطی) می خواهی بکن...
-
باز هم یک فیلم..غذای خوشمزه و کاناپه دوست داشتنی...
سهشنبه 3 خردادماه سال 1390 22:05
چشمهایم را بستم..از بین فیلم های ندیده ای که داشتم یکی را رندم کشیدم بیرون اسمش ایف اونلی بود به نظرم آمد از این فیلم های عاشقانه ای باشد که دیگر جواب سن و سال مرا نمی دهد اما خوب نمی شد زیرش زد باید همین را می دیدم این یک قرار داد بود.. هم زمان غذای من درآوردیم را که به نظر خوشمزه هم می آمد در ظرف کشیدم و کوسن ها را...
-
تقویمها اصرار دارند فردا که بیاید، درست میشود!
شنبه 31 اردیبهشتماه سال 1390 08:45
تقویمها اصرار دارند فردا که بیاید، درست میشود. من چطور به تقویمها بفهمانم او رفته است و فردا آدمبرفی نیست که درست شود. مژگان عباسلو
-
فکر ساده،درک کم، اندوه کم
چهارشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1390 13:15
نمی دانم چرا نوشتنم نمی آید ..شاید دلیلش روال عادیه زندگیم باشد..نه که بد باشد این روال عادی یا از آن ناراضی باشم که برعکس بیشتر آدمها که امروز می بینی از زندگیشان شکایت دارند و آه و ناله سر می دهند از این تکرار مکررات، من کاملا راضیم که روز و شبهایم را از روی هم کپی پیست کرده باشند تا قرار باشد یک اتفاق ناخوشایند...