-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1390 08:38
« سوگواری، مناسب انسانی است که پا به این جهان می گذارد، نه آن که رخت از این جهان برمی بندد.» منتسکیو اینو امروز از یه وبلاگی دزدیدم !!!!
-
همیشه کم میارمت ...نمی شه که نبارمت...
دوشنبه 29 فروردینماه سال 1390 09:52
-
رفته ای اینک اما آیا باز می گردی؟چه تمنای محال خنده ام می گیرد..
شنبه 13 فروردینماه سال 1390 23:08
بعد از تو در شبان تیره و تار من آیا کدام ماه تکرار طرح جاری نورش را خواهد ریخت؟ بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش می کنم؟ این سینه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟ من با امید مهر تو پیوسته زیستم بعد ار تو این مباد که بعد از تو نیستم. بعد از تو آفتاب سیاه است. بعد از تو در اسمان زندگیم...
-
آخرین پست امسال..
شنبه 28 اسفندماه سال 1389 14:59
انکار نمی کنم که امسال خیلی زود گذشت اما سخت گذشت خیلی سخت تر از آنچه کسی بتواند تصور کند.. آخرین پست سال قبل را می خواندم نوشته بودم : ؛ سال ۸۸ برایم خوب بود مثل هر سال خدا لطفش را تمام و کمال به من ارزانی داشت و مثل هر سال زیاده خواهی های مرا با بلند نظری خود نادیده گرفت و غرور بی جایم را به حساب عدم تکاملم گذاشت در...
-
چهارشنبه سوری خود را چگونه گذراندید!
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 16:37
هر سال چهارشنبه سوریها به رسم دوران جوانی که با دوستانم باغ یکی از بچه ها دور هم جمع می شدیم و به معنای واقعی آتش می سوزاندیم سعی می کنم که حتما جایی بروم یا کاری کنم که مدام نشینم در خانه و حسرت آن روزها را بخورم.. امسال همینطور که سرچ می کردم دیدم بهههه چه موقعیت اکازیونی فلان شرکت طبیعت گردی که خیلی هم معروف است و...
-
یواش و بی صدا رفت..
چهارشنبه 18 اسفندماه سال 1389 11:09
گنجشک ناز و زیبا... که میپری اون بالا بال و پرت به رنگ خاک...دلت مهربون و پاک به من بگو وقتی که پر کشیدی.... بابام رو تو ندیدی؟ دیدمش از اینجا رفت...اون بالا بالاها رفت پیش ستارهها رفت... یواش و بی صدا رفت **** ستاره آی ستاره... پولک ابر پاره خاموشی یا میتابی... بیداری یا که خوابی به من بگو وقتی که خواب نبودی......
-
کاش فایند می کردیم مرد و زن ها را و ریپلیسش می کردیم با انسان..
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 11:25
کاش امروز را روز جهانی انسان می گفتند..به من که احساس خیلی بهتری دست می داد.. نه اینکه با زن بودنم مشکلی داشته باشم که خیلی هم دوستش دارم.. اما باز هم می گویم کاش می گفتند روز جهانی انسان! پ.ن: همین الان رئیسم آمد و کلی تشویقم کرد رتبه پنجم را در تاخیر و تعجیل های سازمان کسب کردم(برای اولین بار بود که تا بناگوشم سرخ...
-
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر مى کنند...
یکشنبه 15 اسفندماه سال 1389 15:34
همیشه انسان معتقدی بودم..معتقد نه اما مذهبی..چون فکر می کنم همین به اصطلاح مذهب است که زمینه تفرقه و جنگ و خونریزی و کشتار را بین آدمها فراهم می کند..می گویم همین مذهب است که دست آدمها را باز گذاشته که هر گونه عملی را با عنوان دین انجام دهند و کسی نتواند دم بربیاورد..می گویم اگر همه آدمها به خدا به عنوان یک انرژی برتر...
-
بازهم این روزها
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1389 15:38
وقتی می خواهم شروع کنم به غر زدن که اه این چه زندگیی است..یک دقیقه وقت آزاد برای خودم ندارم که لم بدهم روی مبل و یک خوراکیه خوشمزه بخورم و یک فیلم خوب ببینم یا نه یکی از این کتابهای نخوانده ای را که در کتابخانه ام انبار کرده ام بخوانم..یا اصلا یکی از آدمهایی که صد سال هم اگر هم را نبینیم حرف داریم برای گفتن با هم تا...
-
....
جمعه 1 بهمنماه سال 1389 22:12
کاش جمعه نبود..از شنبه تا پنجشنبه..دوباره شنبه..
-
می شه دوسشم داشت این فلان فلان شده رو...
یکشنبه 26 دیماه سال 1389 21:13
چه کیفی می ده روی مبل لم دادن و یه لحاف گرم پیچیدن دور خودت و یه کاسه سوپ دست پخت خودتو خوردن و موزیک مورد علاقتو گوش دادن و در عین حال فیسبوک گردی.. هی زندگی بعضی وقتام خیلی دوستت دارماااااا...
-
و بالاخره نوستالژی
جمعه 24 دیماه سال 1389 14:42
این هفته را کاملا در بستر بیماری بودم و نصفه نیمه رفتم سر کار ..۳ روز آخر هفته را ترجیح دادم در منزل پدری استراحت کنم..اتفاقهایی افتاد که فهمیدم این حس نوستالژی که همه در وبلاگهایشان می نویسند یعنی چه ؟! همانی که وقتی در ویکی پدیا سرچش می کنی می گوید : ؛ نوستالژی را میتوان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به...
-
یادم نماند..
جمعه 17 دیماه سال 1389 15:58
درست همین موقع ها بود..شاید کمی دیر تر..هوا تاریک شده بود و ما نشسته بودیم در رستوران پیست آبعلی آش داغ می خوردیم و می گفتیم و می خندیدیم و زمین خوردنهای همدیگر را مسخره می کردیم ...پارسال را می گویم...پارسال که هنوز زمستان داشتیم و برف و باران ... مامان زنگ زد..دیدم که با من سر و سنگین است بر عکس همیشه..در بین خنده...
-
چه خوب!
شنبه 27 آذرماه سال 1389 15:46
چه خوب که آن پست چرکنویسم را که خیلی دوستش داشتم و هر روز می خواندمش و جمله هایش را پس و پیش می کردم و عین دختر عزیز دردانه ام نوازشش می کردم تا بالاخره یک روز آماده ببینمش برای نشانش دادن به همه هیچ وقت به هیچ کس نشان ندادم!! چه خوب که ماند در همان یادداشتهای چرکنویسم که هرچند وقت یکبار بازش کنم.. بخوانمش..کیف...
-
اول خودم می رم...
جمعه 26 آذرماه سال 1389 15:09
از همین میترسم. به یه چیزی یا کسی عادت میکنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت میگذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمیمونه. میفهمی چی میخوام بگم؟.... اونهایی رو که میگذارن و میرن دوست ندارم. اینه که اول خودم میگذارم میرم.اینجوری خاطر جمعتره... رومن گاری
-
مملکته داریم!!!!!!!!!
پنجشنبه 25 آذرماه سال 1389 21:49
طرف چند روزه رو مخ منه و تریپ افسردگی برداشته که زنم داره ازم جدا می شه ..تو زنی بگو من چه کار کنم که برگرده...می گم آخه چه کارش کردی دختر به این مظلومی گفته مهرم حلال جونم آزاد..می گه به خدا هیچی من عاشقشم...همه چیزمه... اونوقت الان اس ام اس زده..می یای بریم چند روز کیش یا هر جایی که تو دوست داری!!!!!!!!!
-
سی ساله شدم
دوشنبه 8 آذرماه سال 1389 14:33
سی ساله شدم و احساس می کنم سی سالگیم را دوست دارم..
-
...
سهشنبه 25 آبانماه سال 1389 12:12
دارم می روم به یک سفر ۱۰ روزه..سفر همیشه حال مرا خوب می کند..در بدترین شرایط هم که باشم به من می سازد.. امیدوارم که اینبار هم با من سر سازش داشته باشد..
-
برای امروز
جمعه 21 آبانماه سال 1389 21:49
من با تو خاطره دارم.. خاطره درد کمی نیست...
-
...
دوشنبه 17 آبانماه سال 1389 15:59
بسکه دروغ گفتم احساس خفگی دارم..کاش یکی دست من را بگیرد و از این باتلاق گهی که هر روز دارم بیشتر در آن فرو می روم بکشدم بیرون..
-
رویدادهای هفته..
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 13:56
۱-سن پطرزبورگ را دیدم بد نبود..پیمان قاسم خانی خیلی خوب بود برای بازی اولش(البته گویا اولین هم نبوده قبل از ازدواج با خانم رهنما چیزکی باهم بازی کرده بودند).. ولی اینقدرها هم که می گفتند نخندیدم.. ۲-این اولین آلبوم گروه دارکوب را با صدای حامد بهداد و مهران مدیری خریدم واقعا نمی دانم بهداد با چه اعتماد به نفسی اصلا به...
-
...
سهشنبه 4 آبانماه سال 1389 22:50
برای اولین بار در زندگیم حس حسادت را از اعماق وجودم به یکباره چشیدم..
-
کاش یک نفر هم مرا هک می کرد..
شنبه 1 آبانماه سال 1389 10:21
کاش هیچ آدم جدیدی که در پیجش بتوانم نشانی از گذشته و آینده تو بیایم مرا در فیس بوک اد نمی کرد ..عذابم می دهد این( شو اولدر پست) زدنهای پیاپیم برای آنکه ردی از تو بیابم ..
-
چرا حالم با هیچ کس و هیچ چیز خوب نیست اما همیشه می خندم؟!
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 15:55
بر دوراهی عقل و احساس که قرار می گیری فرقی نمی کند دخترک جوان و بی تجربه و خام 18 ساله ای باشی که تمام دغدغه زندگیش شاگرد اول شدن بوده است یا دختر گرم و سرد چشیده و دنیا دیده ای در آستانه 30 سالگی .. بر دوراهی عقل و احساس که قرار می گیری فرقی نمی کند که ور احساسیت با معیارهایت کیلومترها فاصله دارد و ور عقلیت همان است...
-
کاش بودی..به همین سادگی..
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 13:23
۱- دستهای کشیده ام را که در دستان پت و پهن و مهربانش گرفت و نوازش کرد بی اختیار چشمهایم خیس شد..لبخند زد و گفت چرا امروز چشمانت برق غم دارد..خندیدم و گفتم فقط دلم برایت تنگ شده بود..گفت گریه کن..خودت را خالی کن..جمله اش تمام نشده باران اشک از چشمانم جاری شد و صدای هق هقم فضا را پر کرد..سکوت کرد و هیچ نگفت..گفتم آخر...
-
روح سرگردان من هر جا بخواهد میرود..
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 15:53
۱-امتحان آیلتس دادم..به آن بدیها که فکر می کردم نبود حتی می توانم بگویم که خوب شد..انگار بار بزرگی از دوشم برداشته اند.. ۲-کماکان لبخند گشادم را در مقابل آدمهایی که دوستم دارند حفظ می کنم اما دوست داشتنشان زود برایم عادت می شود دلم برایشان تنگ نمی شود فقط عادت کردم به دیدنشان و تماسهایشان..رابطه ها زود زیبایی و رنگشان...
-
دیر آمدن!
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 16:35
باید باور کنیم تنهایی تلخترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست، روزهای خستهای که در خلوت خانه پیر میشوی … و سالهایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است. تازه تازه پی میبریم که تنهایی تلخترین بلای بودن نیست، چیزهای بدتری هم هست: دیر آمدن! دیر آمدن! چارلز بوکوفسکی
-
...
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 11:53
بعضی زخم ها هستند که هیچ وقت که خوب نمی شوند هیچ تازه هرچند وقت یکبار کرمت می گیرد و اینقدر انگولکش می کنی تا دوباره سر باز کند اینقدر که شب را با گریه بخوابی و از ته دل آرزو کنی که صبح بیدار نشوی.. و شب خواب پدرت را ببینی که مثل همیشه کت و شلوار شیکی پوشیده و تو داری در بغلش زار می زنی و او با مهربانی نوازشت کند و...
-
از هر دری سخنی...
جمعه 5 شهریورماه سال 1389 00:57
۱-پارسال همین وقتها بود که دیدمش..نه اینکه نمی شناختمش سالها بود که می شناختمش اما نمیخواستم ببینمش به همان دلیلی که بقیه آدمها را..اما این یکی فرق داشت مانده بود تا بالاخره یک روزی از خر شیطان پایین بیایم والان یک سالی می شود که پایین آمده ام.. تا الان از پایین آمدنم راضیم اما نمی دانم تا این رضایت تا کی دوام دارد.....
-
زندگیم روال عادیش را دارد..
دوشنبه 18 مردادماه سال 1389 15:55
چه قدر بعد از مدتها ننوشتن نوشتن سخت است..اینکه هزار حرف نگفته است که دوست داری بنویسشان اما قلمت نمی چرخد..اینکه هزار حس نگفته داری که دوست داری با نوشتن جان بدهی بهشان اما قلمت همراهی نمی کند.. زندگیم روال عادیش را دارد..کتف راست نینویم در رفته است و به جایش نرین چموشی به اسم گتوزو را سوار می شوم..راستی نگفته بودم...