-
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش..بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش..
شنبه 5 بهمنماه سال 1392 12:14
امروز آخرین روز اینجا بودنم است ..بعد از 8 سال ..خیلی است 8 سال انگار..دلم جای جدید را می خواهد..اما وابستگیهای اینجا هم کم نیست..امیدوارم به آینده..
-
به یاد 17 دی
سهشنبه 17 دیماه سال 1392 10:40
اگر بودی امروز تازه ۷۰ سالت تمام می شد..کاش بودی..
-
بعد از مدت ها یک شعر و دیگر هیچ..
دوشنبه 16 دیماه سال 1392 15:19
من برای دوست داشتنت مدت هاست آماده ام اما امان از تو امان از زن ها که همیشه دیر حاضر می شوند.
-
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد..
سهشنبه 19 آذرماه سال 1392 09:10
اووف آخرین بار کی نوشتم؟ 16 شهریور ..فاصله های نوشتنم همینطور دارد بیشتر می شود و این برای خودم نشانه خوبی است..بگذریم -امروز قرار است یک اتفاق مهم کاری برایم بیفتد ..قرار است ارتقا بگیرم..امیدوارم که کسی باز سنگ نیندازد چون واقعا برایم مهم است..واقعا مهم است؟نمی دانم شاید هم نباشد ..اما چیزی است که چند وقتی می شود...
-
بدون عنوان!
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 13:41
۱-قبل تر ها مدام در فاز انکار بودم..انگار نه انگار که اینجا را ساخته ام برای نوشتن از دلتنگیهایم ..انکار می کردم برای مخاطب خاص نوشتنهایم را..درست مثل عزاداری کردن هایم بود که فاز انکارش بجای ۳ روز و ۳ ماه ۳ سال شد و مستقیم مرا فرستاد به فاز قبول .. اما خوب واقعا بود ..اینجا را ساخته بودم واقعا برای دلتنگیهایم ..چه...
-
»ا به همین هست و نیست ها عادت کردیم گاهی هست گاهی نیست..
یکشنبه 13 مردادماه سال 1392 14:57
آخر هفته گذشته را رفتم بهشت ترین جای دنیا ..خانه ای از گل و چوب در باغی زیبا در نزدیکی تنکابن.. فقط سکوت و آرامش و عشق و غذای خوشمزه...
-
حالم خوب است هنوز خواب می بینم ابری می آید و مرا تا سرآغاز روییدن بدرقه می کند..
دوشنبه 24 تیرماه سال 1392 09:01
-
انگار که جهان را جور عجیبی جدی گرفته ایم..
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1392 15:08
۱-کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ی رضا قاسمی را می خوانم کتابی است که از اولش جذب می شوی ادامه دهی ..همان صفحات اول پاراگرافی خواندم که به دلم نشست: دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم.اینطور بارم آورده بودند که بترسم.از همه چیز.از بزرگ تر که مبادا بهش بر بخورد.از کوچکتر که...
-
چه دوست ندارم این شکل جدید بلاگ اسکای را ..برایم غریبه است..
سهشنبه 7 خردادماه سال 1392 12:55
تعطیلات را به عادت همیشگی رفتیم طبیعت گردی سمت استان گلستان ..بکر بود و زیبا و عجیب غریب..خوش گذشت مثل همیشه...اینبار حتی کمی بیشتر خوب بود.. پ ن1: دلم برای خودمان می سوزد..ملت فراموشکاری هستیم که از بسکه در حقمان ظلم شده همیشه به حداقل ها راضییم..می گویند خداوند به قد و اندازه ظرف انسان ها بهشان نعمت عطا می کند چه...
-
به بهانه روز پدر
چهارشنبه 1 خردادماه سال 1392 09:23
به همه نبودنها ورفتنها عادت میکنیم با زمان،یا دیگرانی به جای رفته ها جایگزین میکنیم. اما پدر و مادرمان تنها کسانی هستند که وقتی میروند انگار یک تکه از قلب ما را با دستهایشان میکنند و میبرند. اول زخمیست،درد و خونریز ی دارد .بعد زخمش خوب میشود اما احساستان از آن تکه قلب نداشته همیشه با شماست انگار یک بخشی از ما در وجود...
-
عنوان ندارد!
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 08:37
انگاری که من به این صفحات طفلکی از آبان ۸۴ فقط زمانهای دلتنگیم سر می زده ام..گویا دفتر این وبلاگ با تمام شدن دلتنگیهای من رو به بسته شدن می رود..نمی خواهم رفیق نیمه راه باشم..این همه مدت تحمل کرد سنگینی نگاه مرا که بی خود ساعتها زل می زدم به صفحه و بعد از چندین ساعت چند خطی می نوشتم که سنگین تر از نگاهم بود..همیشه بدم...
-
من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل یک معجزه باور دارم.
شنبه 17 فروردینماه سال 1392 13:26
(این پست را هفته اول فروردین نوشتم اما بلاگ اسکای نگذاشت پستش کنم) ۱-آلرژیم زده است بالا.. نمی دانم عبارت قشنگترش چه می شود آلژیم گرفته است یا عود(؟) کرده است یک همچین چیزهایی خلاصه..در اینجور مواقع اگر یک قلاده گردنم بیندازند فرق خاصی با یک ماده سگ کمی تپل و سفید ندارم و هرکس که به من می رسد و می گوید سرما خورده ای...
-
آرام باش عزیز من آرام باش حکایت دریاست زندگی..
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1391 15:22
یک. شنبه رفتیم کنسرت شهرام ناظری..مادرم می گوید انگار هر روز برای شما جمعه است..نمی دانم چرا این را می گوید.. شاید چون دیروزش زنگ زد کن بودیم و داشتیم نهار می خوردیم و پریروزش زنگ زده بود مهمانی بودیم این را می گوید احتمالا.. در هر صورت که کنسرت عالی بود بخش اولش شاهنامه خوانی بود و به قول خودشان با موسیقی مقامی و بخش...
-
وچه قدر این روزها این عادت آزارم میدهد..
سهشنبه 1 اسفندماه سال 1391 09:25
همهی این جداییها، مرا ناخواسته به فکر آنچه جبرانناپذیر بود و روزی فرا میرسید می انداخت، هرچند که آن زمان هرگز جدی به امکان زنده ماندن خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم . عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته بود خودم را بکشم. بعدا غیبت مادرم چیزهایی ازین هم تلختر به من آموخت. آموخت که آدم به غیبت عادت...
-
و صدای وجدانم نمی گذارد پیشرفت کنم!
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1391 12:35
زندگیم روی دور تند است انگار.. همه چیز خوب است اما تند می گذرد..دوست دارم روزهایم کش بیایند..نه اصلا لحظه هایم کش بیایند..از این سریع گذشتنش گاهی به وحشت می افتم..و از این همه توان خودم برای دویدن گاهی لذت می برم و گاهی تعجب می کنم..و گاهی خسته می شوم..نمی دانم عادی است یا نه.. به یمن حضور همیشه در صحنه دوستان محترم...
-
باز یادم رفت!
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 18:22
امسال باز هم تولدت یادم رفت..۱۷ دی بود دیروز انگار.. تازه می شد ۶۹ سالت و دارد ۳ سال می شود که رفتی..راستی چرا اینقدر زود رفتی.. تولدت یادم رفت اما بودنت را ..یادت را هر روز با تمام وحودم می خواهم و تکرار می کنم و فریاد می زنم.. بو و دستهای پدرانه ات را می خواهم..کاش اینقدر زود نمی رفتی..
-
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی..
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 14:20
نوشتن در اینجا هم بعد از یک مدت که نمی نویسی می شود مانند کاری که مدتی است می خواهی انجامش دهی ولی انجامش را به شنبه می اندازی..همان قضیه قورت دادن قورباغه و این حرفهاست..هر روز می گویم امروز می نویسم و امروز می شود فردا و فردا می شود پس فردا.. ۱)۱۰ آبان ۱۳۹۱ شد تاریخ ثبتی ازدواجمان..همه چیز خوب بود و به خودمان که...
-
کاش می دانستی..
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 09:08
کاش می دانستی ما را مجال آن نیست که روزهای رفته را از سر گیریم و لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم کاش می دانستی فردا چه اندازه دیر است برای زیستن و چه اندازه زود برای مردن و همیشه واژه ای است پر فریب کاش می دانستی یک آلاله را فرصت یک ستاره نیست و به ناگاه بسته خواهد شد پنجره های دیدار در اجبار تقدیر کاش می دانستی ...
-
ماآزموده ایم دراین شهربخت خویش بیرون کشیدبایدازاین ورطه رخت خویش
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1391 10:33
۱)به یاد روزهای نه چندان دور امروز از صبح کارهایم را کنار گذاشتم وبلاگم را باز کردم و شروع کردم به خواندن پستهای قدیمیم ..حس خوبی است بعضی وقتها گذشته ها یت را مرور کنی..کمک می کند قدر امروزت را بهتر بدانی.. ۲) خواب دیدم لباس سفیدی را که داده ام برایم بدوزند سیاه دوخته اند و خیاط اصرار دارد که این رنگ خیلی شیک و مدرن...
-
هی زندگی وایسا با هم بریم...
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 15:09
دوست و هم کارم که شش واندی سالی است که میزهایمان به فاصله یک دست هممممم شاید هم یک دست و پا از هم است را دکترها جواب کرده اند..جواب که نه یکدفعه بدون هیچ پیش زمینه ای یک توده به اندازه تخم مرغ شاید هم کمی کوچکتر از بدنش برون کشیده اند و یکدفعه ای تر گفته اند که بدخیم است و معلوم نیست که چه قدر در بدنش ریشه دوانده است...
-
زندگی هم همینقدر راحت می پرد..
سهشنبه 24 مردادماه سال 1391 13:09
نوشتم..خیلی نوشتم..همه اش پرید..
-
شاید من هم بگویم همین را بنویسند...!!
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 10:09
بر من ببخشایید اگر چه خیلی دیر خیلی دور.. این جمله ایست که بر سر در خانه ابدیه خسرو شکیبایی نوشتند..
-
و اما عشق...
دوشنبه 19 تیرماه سال 1391 15:37
حلقه ام شد ساده با یک تک سنگ گرد وسط آن ..همان که همیشه می خواستم شد پیوند ازدواجمان.. یکبار گفتم به قول مادربزرگم بعضی ها قدمشان سبک است در زندگی آدم..الان دیگر مطمئن شدم آنقدرکه همه چیز بدون دردسر و حاشیه پیش رفت ..آنقدرکه همه چیز خوب بود انگار توی خواب می دیدم ... فکر می کنم همه اینها از برکت وجود عشقی است که به من...
-
...
سهشنبه 30 خردادماه سال 1391 16:09
فکر نمی کردم مهمانی دیشب خوش بگذرد ..اما گذشت.. چه قدر در کنار تو حتی یک مهمانی که فکر نمی کنی خوش بگذرد خوب است..چه جالب!
-
کاش با خودم حرف می زدم..
سهشنبه 23 خردادماه سال 1391 09:56
اصلا نفهمیدم که چه شد که بحث به اینجا کشید ...با خواهرم را می گویم.. از زمانی که یادم می آید مشغول گیس و گیس کشی بودیم ..من نهایت خونسردی بودم و کلا دختری درون گرا و از همان بچگی عادت کردم مشکلاتم را خودم حل کنم.. خواهرم اما نقطه مقابل من ..حساس و زود جوش اما به غایت مهربان و برون گرا همه ما از سیر تا پیاز جزئیات...
-
همه تصویرها مبهمند بی حضور جاری تو..
شنبه 20 خردادماه سال 1391 12:54
امسال را روز پدر آمدیم پیشت با یک دست گل داوودی سفید..آمدیم که اجازه بگیریم از تو برای با هم بودنمان..با اشک و لبخند به هم معرفیتان کردم..و تو با همان لبخند همیشگیت از همانهایی که انگار قرمز شده بودی و باد در بینیت انداخته بودی از توی عکس نگاهمان کردی و من نفهمیدم که اجازه دادی یا نه... من اما لبخندت را به فال نیک...
-
سحر خیز باش تا کامرا باشی...
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 12:59
ماه ها بود که می خواستم یک روز آخر هفته سحر خیز باشم ..این هفته شد..بعد از ماه ها پنجشنبه زود بیدار شدم ..حتما فکر می کنید می خواستم بروم پارک بدوم یا چمیدانم دوچرخه سواری کنیم و خلاصه از این دست کارهای ورزشی که اصرار داشتم صبح زود باشد..نخیر بنده اعتقاد دارم که ورزش را در هر ساعت شبانه روز می توان انجام داد..اما...
-
آخیش راحت شدم...
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1391 19:20
گفتنش را سخت کرده بودم ... سخت که نه ..جرات می خواست گفتن اینکه می خواهم انتخاب کنم ..که دوست داشته باشم..که دوست داشته شوم.. حق داشتم به خدا بعد از آن شاهکار زندگیم... بعد از آن یک دهه اشتباه دوست داشتنم ... بعد از آن ...بگذریم گفتم..سخت نبود..بعضی آدمها انگار قدمشان سبک است در زندگی آدم به قول مادربزرگم..
-
بارونو دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره ..
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1391 15:50
این روزها را زیر باران زندگی کردم و از خیس شدن نترسیدم و خودم را سپردم به باران بدون هیچ چتری .. خیس شدیم و خندیدیم و مهربانی کردیم و از سر تا ته لاله زار را پیاده رفتیم و با ذوق چیزی را که می خواستیم پیدا کردیم و باز خندیدیم و فکر کردیم که چه قدر خانه قشنگ می شود با این چراغی که سه ستاره کوچک آویزان است از سه سیم...
-
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید..
یکشنبه 6 فروردینماه سال 1391 13:10
امسال دومین عیدی است که دیگر برایم عید نیست..از وقتی رفت سال نو هم برایم رفت و روزها را می گذرانم که فقط گذرانده باشم.. نه اینکه زانوی غم به بغل گرفته باشم نه! فعالیتهای اجتماعیم به راه است.. سفرها و تفریح هایم سر جایش است.. آدمهای زندگیم دوستم دارند و من هم سعی می کنم مهربان باشم با آنها ..در مجموع زندگیم باگ خاصی...