دانی که‌چنگ و‌عود‌چه تقریر می کنند

هنوز خوابت را می بینم ، بدون آنکه به‌تو‌فکر کنم، هنوز بیست سال قبل است،  

نمی دانم تو‌هم‌خواب مرا می بینی!

اینجا هنوز زنده است..

...

قبول کن دوریم

قبول کن که هنوز از پرنده ها دوریم

هنوز گمشده ای داریم

هنوز چشمه نمی آید برای بردن ما

چه قدر خاطره بی درخت غمگین است..

کنار تو که دنیامی چه قدر بهتر شده حالم...

نگات کردم نمی دونم که بار چندمی میشه

چه قدر خوبه کنار تو موهام جو گندمی میشه

من تنها رو عشق تو تو یک لحظه هوایی کرد

باید قلبی که توشی تو یک لحظه مومیایی کرد

و نگاهت که جهان است و جهان در نگهت

می روم تا که فراموش کنم چشم تورا می روم تا که در آغوش کشم یاد تورا

و هوای هوس وصل تو را خواب تورا و نگاهت که جهان است و جهان در نگهت

شود آیا که فراموش کنم چشم تو را تا بسوزم و کنم خاک غزلهای تو را

تو حریقی و خزان بود که پایان من است سوگ باران و بهاران همه آواز من است

گنه از دیده من بود و نگاهی نگران که مرا دید و ربود و گذر کرد چون باد

دست در دست خیالت به بیابان بروم تا به آتش بکشانم لب خاموش تو را

حال دیوانگی من بنگر هیچ نگو بشنو نغمه دیوان پریشان مرا

پ.ن

وفادارتر از من به بلاگ اسکای آیا وجود دارد بعد از این همه شبکه اجتماعی به نگاه بقیه جذاب و از نگاه من غیر جذاب

به یاد نمی دانم چندمین سال..

از یک سالی که می گذرد دیگر تعداد سال غمگین ترین و شاد ترین روز زندگیت را نمی شماری یعنی برای من که اینگونه بوده است..چه فرقی می کند یک سال باشد که پدرت را از دست دادی یا ده سال مهم اینست که دیگر نداریش که دیگر هیچ وقت به هیچ کس نمی گویی بابا دورت بگردم نگران من نباش من خوبم..مهم اینست که هر ادم دیگری وارد زندگیت شود اسمش پدر نیست ..اسمش بابا سی سی نیست..موهایش جو گندمی و صورتش مهربان و در عین حال جدی نیست..

دخترم که می گوید مامان یعنی بابا سی سی الان ما را می بیند به فکر فرو می روم چند دقیقه طول می کشد تا به سوال فلسفی یک کودک چهار و نیم ساله جواب بدهم و بگویم نمی دانم واقعا نمی دانم من که تا حالا بدنم از کار نیفتاده من که نرفتم که به طبیعت ملحق شوم من چه می دانم که با با سی سی اصلا هست نیست ما را می بیند نمی بیند و بعد با خودم می گویم من که قانع نشدم از جوابم چطور دخترک قانع شود و همان موقع نگاه سنگین عمیق و کودکانه اش را روی خودم حس می کنم..بابا اگر می بودی مطمینم که عاشق دخترهای ما می شدی هم فرفری هم صاف که هر دو عجیب دلبرکان شیرین ما هستند..

بابا نمی دانم چند سال شد نیستی ..می دانم که خیلی سال شد..و این خیلی سال خیلی زود خیلی دیر گذشت..اما کاش بتوانم مثل تو باشم مثل تو دخترهایم را تربیت کنم همانطور که تو از یک جایی ما را مستقل کردی که به مادرم یاد دادی قرار نیست ما تا ابد با بندی نامریی به ناف شماها وصل باشیم که بتوانیم بدون شما هم زندگی کنیم و خوش باشیم..

بابا سی سی تا همیشه دوستت دارم و تا همیشه 14 فروردین غمگین ترین روز زندگیم خواهد بود..


...

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

من گرفتار تو و موی سیاه تو شدم..

لحن زیبای تو و چشم سیاهت ای وای

دلربایی و دل آرام و نگاهت ای وای

ماه کامل شده ای چشم حسودانت کور

آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری

حقا که غمت از تو وفادارتر است..

1-هر دو میان سال شده بودیم یکی با موهای تنک شده جوگندمی و شکم یه نموره برآمده و آن یکی با موهای رنگ شده و چروکهای ریز زیر چشم و هیکل چند پرده گوشت آورده..

چشمهای هر دویمان  اما برق  خاصی داشت.. برق یادآوری روزهای خوش جوانی و بوسه های هول هولکی یواشکی..

همدیگر را تنگ در آغوش گرفتیم ساعتها انگار که آخر دنیاست..

همین

بیدار شدم و فکر کردم حقا که غمت از تو وفادارتر است..

2-کوچک بی نام  بی آزار من یعنی قرار است چه طور مادری برای تو باشم ..توکه فقط گه گاه با یک ضربه کوچک یادم می اوری که هی من هستم کمی شادتر باش..

3-یار بی ادعای همراه عاشقم چه کنم از غمت کم شود که  شانه های پرعشق مهربانت همیشه خیس بوده از اشکهای خوشی و ناخوشی من..

خدا کند انگورها برسند

خدا کند انگورها برسند

جهان مست شود

تلو  تلو بخورند خیابان ها

به شانه ی هم بزنند

رئیس جمهورها و گداها

برای لحظه ای

تفنگ ها یادشان برود دریدن را

کاردها یادشان برئد بریدن را

قلم ها آتش را آتش بس بنویسند

بی عشق جهان یعنی یک چرخش بی معنی..

بی عشق جهان یعنی یک چرخش بی معنی..

آه ای زندگی

آه ای زندگی منم که با همه پوچی از تو لبریزم نه بر آنم که رشته پاره کنم نه برآنم که از تو بگریزم

چه بود بیداری که زندگی اش نام کرده بودند

می خواهم دوباره به دنیا بیایم

 بیرون در تو منتظرم بوده باشی

و بی آنکه کسی بفهمد

جای بیداری و خواب را

به رسم خودمان در آریم

چه بود بیداری

که زندگی اش نام کرده بودند

شمس لنگرودی

فرفری موی غزل ساز منی بانو جان..

تو از این حال دلم بی خبری بانو جان..

...

ما بی تو خسته ایم

تو بی ما چگونه ای؟

گاهی خوابت را می بینم بی صدا بی تصویر

گاهی خوابت را می بینم بی صدا بی تصویر

مثل ماهی در آب های تاریک

که لب می زند و معلوم نیست

حباب ها کلمه اند

یا بوسه هایی از دلتنگی

ظاهرا فصل بهار است

ظاهرا فصل بهار است

به همین زودی زود

می رسد باز به دروازه شهر

همه شادند

ولی..

من در کلبه خود می بندم

تو از آن روز که بی من رفتی

عاشق فصل زمستان شده ام

 به دور از تو هنوز سفره ای می چینم

خاطرات خیلی عجیب است گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه می کردیم و گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم..

چرا تدیه لباس آبیه اسپشیال فرندزکه همیشه یک غم عجیبی دارد لابلای لبهای پنهان شده در سیبیلهای خاکستریش باید بشد عروسک مورد علاقه تو !

اما یادت با لبخند هست تو خلوتم ..

پدر که باشی لذت می بری از اینکه دخترت با تکیه به تو در زندگی راه برود

دختر که باشی لذت می بری گام های استوار پدر در زندگی همراهت باشد

اما امان از وقتی که پدر نباشد و دختر باشد

8 سال شد نیستی اما یادت با لبخند هست تو خلوتم

برای یک سالگیت..

دخترکم!یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی!از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی..

1396/05/29

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد..

دیشب که دراز کشیده بودم وسط خانه دوست داشتنی این 4 سالمان و فکرم غوطه ور بود در خیلی چیزها..

 ناگهان دیدم درست خوابیدم زیر چراغ ستاره اییمان همان که یک روزپاییزی بارانی 4 سال قبل از لاله زار خریدیم و من عین بچه ها ذوق می کردم که وای چهقدر خانه قشنگ می شود با این چراغی که سه ستاره کوچک آویزان است از سه سیم بلند و باز خندیدیم از اینکه سقف خانه می شود مثل یه آسمان کوچک که فقط 3 ستاره دارد..

حالا 4 سال گذشته و  باز به این فکر می کنم که چه سخاوتمندانه همه چیزت را رها کردی تا با من باشی به این فکر می کنم که چه قدر هر روز بیشتر دوستت دارم و بیشتر دلم برایت تنگ می شود به این فکر می کنم که چه خوب که تا چند ماهه دیگر دخترمان به جمع عاشقانه مان اضافه می شود و به خانه جدیدمان فکر می کنم که حتما قرار است روزهای خوبی را سه نفری در کنار هم داشته باشیم..

خلاصه همه بهانه ها اینست که تو از یادم نمی روی

تا پدر هست هیچ لحظه ای آنقدر سخت نمی شود که نشود تحملش کرد.

چه قدر حجم دلتنگیم برایت غیر قابل وصف است.


ستاره ها نهفتم در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست!هوای گریه با من...

غمت در آسمان منتشر می شود.ابرها مثل زنی برهنه می شوند که در تنهایی خود می پیچند.درختان زمستانی بی جامه به استقبال تندباد می روند و نمی دانند پدرها حتی وقتی مرده اند دخترهایشان را در آغوش می گیرند و آرامشان می کنند.

 به یاد ششمین سال پروازت مهربانترین

هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست

ادامه در ذات زندگی نهفته است..

اصلا روند زندگی همین است که ادامه دهی..

زمین می خوری بلند می شوی و ادامه می دهی..

عزیزت می میرد بعد کمی مکث ادامه می دهی..

خسته می شوی اندکی بعد ادامه میدهی..

می ترسی باز اما ادامه می دهی..

فارغ از انتخاب و توان تا وقتی زنده ای آنچه با تو همراه است ادامه است..

برای 17 دی



من تو را دوست دارم که من عابر را عاشق کرده ای

نوشتن پاییز کنار اسمت و گذاشتن آن همه برگ زیر پاهایت دیگر شاعرانه نیست

این نوشته و غروب لابه لای شاخه ها هم دیگر نه عاشقانه است و نه شاعرانه

چند پاییز را پیر کرده ایم و چه قدر پیر شدیم به پای آدمهایی که تنها عابر بودند نه عاشق!

من پاییز را نمی بینم.من زمستان را بهار را نمی بینم

من فقط تو را می بینم که سبزی و روشن  و خودم را که به رنگ های روزگار و تقدیر دل باخته ام

من مهر را بیشتر از اسفند و یا اردیبهشت را بیش از مرداد دوست ندارم

من تو را دوست دارم که من عابر را عاشق کرده ای

 و رنگ رفته ام را در رنگین کمان پیراهنت در آمیختی تا زیبایی فصلهایت جهانم را از تیرگی و شعرهای تکراری نجات دهد

محمد مرکبیان

حرف های ما هنوز نا تمام!

روی بالکن اولین خانه ای بودم که روی پای خود ایستادنم را شروع کردم.خانه قدیمی دو طبقه ای بود و  نقشه جالبی داشت. بالکنی که می گویم یک پا برای خودش حیاطی بود و به کل کوچه دید داشت و کل کوچه نیز به ما هم. هفته دوم عید بود یادم نیست یازدهم بود یا دوازدهم با نگرانی گوشی به دست سر تا سر بالکن حیاط طورم را قدم می زدم و و شماره ات را می گرفتم.از دلشوره در حال خفگی  بودم..یادم نیست چه قدر گذشت همین قدریادم هست که هوا روشن بود و من اینقدر قدم زدم و شماره ات را گرفتم که هوا تاریک شد. بار چندم بود یادم نیست که گوشی را با خونسردی جواب دادی و گفتی چه خبره نذر کردی به مناسبت 13 بدر 13 بار پشت هم زنگ بزنی و من همانجا بود که انگار آب یخ روی سرم ریختند و وا رفتم و اشگ در چشمم حلقه زد.گفتی عمه دوستم خانم س مریض بود یا مرده بود یادم نیست اما باید هوای دوستت را می داشتی و نمی شد که تنها  بگذاریش .

پ.ن 1:دیشب اما خواب این صحنه را دیدم که می گویی نیت کردی به مناسب 13 به در 13 بار به من زنگ بزنی.. بعد از  9 سال فکر کنم .در خواب همانقدر وا رفتم که 9 سال پیش.مغز آدم عجب چیز جالبی است هیچ چیز از آن پاک نمی شود .کاش همان روز فهمیده بودم که خانم س از من برایت مهم تر است.

پ.ن2:جالب است که برای خانوم س مهم است که پیج فیسبوک مرا چک کند !


از همچو تو دلداری دل بر نکنم آری..

هیچ کس نمی توانست ما را بهم پیوند دهد..

نه جملات مشدد آن عقد که چیزی از آنها نمی فهمیدیم و نمی خواستیم هم که بفهمیم ..

نه امضاهای بی پایان دفترچه عقد..نه انگشتهای فرورفته در عسل..

نه نام دوم نوشته شده در برگ دوم شناسنامه..

هیچ چیز و هیچ کس قادر به پیوند دادنمان نبود جز خودمان..

جز لبخندهای مهربانت که دلیل ادامه این زندگی شدند..جز تو که شبیه آرزوهایم بودی..

سه سال از اسن هم سقفی زیبا گذشته است..

دستهای یکدیگر را گرفته ایم و به راهی می رویم که مقصد نیاز ندارد..مقصد خود مسیر است و نگاهت برای من..

در این سرزمین عجایب پا به پای هم پیش می رویم و سوت می زنیم برای نترسیدن..ما به داشتن هم مسلحیم..

با تو و در کنار تو این زندگی ارزش ادامه دادن دارد..

سومین سال یکی شدنمان خجسته..

(با کمی تلخیص ازنوشته های یغما گلرویی برای سومین 10 آبانمان(10/08/1394))


به خاطر امروز

بارونو دوست دارم هنوز .. چون تورو یادم میاره

فکر می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره..

اندر دل من درون و بیرون همه اوست..

روزهایی که بدون ماشین سر کار می روم جالب است..

سالها بود که با وسیله نقلیه عمومی قهر کرده بودم..هر بار که می نشستم در تاکسی  یا با راننده سر پول خرد نداشتن   کل کل می کردم یا با پسرک کناریم که هنوز پشت لبش سبز نشده بود و انقدر پاهایش را گشاد می گذاشت و احساس می کرد روی کاناپه عمه جان محترمش لم داده است   یا دست آخر از بوی گند صندلیهای ماشین که عرق سالها مانده آدمهای مختلف به خردش رفته بود تهوع می گرفتم و زودتر از مقصد پیاده می شدم که عطای وسیله نقلیه عمومی را به لقایش بخشیدم و چسبیدم به ماشین عزیزتر از جانم و رانندگی در ترافیک..

این روزها اما که توفیق اجباری نداشتن پارکینگ باعث شده روزهایی بدون ماشین بروم باعث شده  مسیری را پیاده بروم و ساختمانهاوآدمهایی را که هر روز با ماشین از کنارشان بی تفاوت رد می شدم ببینم

دوباره به آدمهای دور و برم نگاه می کنم..به مرد جوان کوری که با صدای بلند و یکنواخت و خش دارش کتابی را که به خط بریل است می خواند و هیچ وقت نمی فهمم چه می خواند..به مرد میان سالی که سنتور می زند و چه خوب ی زند چه غمگیم می زند هر روز آهنگ زندگی را..به پسرک جوانی که قلمو به دست با سطل رنگش کنار خیابان ایستاده و اصرار دارد که تاکید کند دانشجوست و برای هزینه تحصیلش کار می کند.. به قیافه های خوشحال و غمگین و خواب آلود و اخموی همه عابران تک به تک نگاه می کنم.حتی خودم خنده ام میگیرداز این همه اشتیاق صبحگاهیم به کشف آدمها..

تونیستی...

تو نیستی 

اما من برایت چای می ریزم..

چه فرق می کند؟

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم!

رسول یونان

در دو چشم من نشین ای آن که از من , من تری..

ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻔﺘﺎﺩ ٬ ﻫﺸﺘﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ 
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻧﯿﺎ 
ﭼﻘﺪﺭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﻭ ﻏﻮﺍﺻﯽ ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ
ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ 
ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﻭ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﮐﺮﻩ ﻣﺎﻩ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻢ 
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﭼﻨﺪ ﮐﻠﯿﺴﺎ ﻣﻌﺒﺪ ﻭ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ
ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ 
ﻭ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﻔﺎﻋﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﭘﺮﻭﺍﺯ
ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ 
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ٬
ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ٫
ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﻧﺪ٫
ﺍﻣﺎ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ 
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ٬ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﺷﻮﻡ 
ﭼﻘﺪﺭ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻡ ٫ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ
ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻢ ...ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ 
ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ ﻫﻤﻪٔ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ 
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ٫ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ٫ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ٫ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ
“ﻓﺮﻭﻍ”


پ.ن: در راستای چه قدر 70 80 سال کم است آخر هفته در در باغی بودم بین رشت و انزلی..چه قدر کاشت و برداشت حالم را خوب می کند

از همه کس رمیده ام با تو در آرمیده ام..

از دریاچه گ ه ر زیاد شنیده بودم از سالیان قبل.. از شروع طبیعت گردیهایم یا به قول تو ولگردیهایم..

(چه قدر مستانه می خندم وقتی به من می گویی آذری طبیعت گرد ولگرد) اما نشده بود که بروم و ببینم..

این چند روز اما شد و با تو رفتم و فهمیدم چرا اینقدر شنیده بودم از این دریاچه..همه رنگ بود و رنگ.. آبیه آبی سبزه سبز بنفشه بنفش ماهیهای قزل آلای خالدار قرمز در آبی دریاچه و سنگ ریزه های سفیه سفید همه رنگ ناب بود این چند روز ..البته که آسان نبود رسیدن به وصال این معشوق تمام رنگ 6 ساعت کوهنوردی و دره نوردی بود و نفس نفس زدن و کوله چند روزه کشیدن اما قطعا که می ارزید به همه سختیهایش..

پ.ن : چرا از پنبه کار که بالا می آمدم و نفس نفس می زدم تو را دیدم با او که پایین می آمدید و به هم  لبخند زدیم حتی اسمال تاک کوچکی هم  داشتیم که من نفس نفس زنان گفتم نخندید موقع برگشت می بینمتان و تو خندیدی و گفتی 10 دقیقه بیشتر نمانده و من هم گفتم پس شما هم 10 دقیقه تا دریاچه دارید و چهار نفری در همان سربالایی سرپایینی قهقهه زدیم و باز تو گفتی شب آنجا ماندید؟ و من گفتم خماندیم و عجب بارانی هم آمد و برای هم دست تکان دادیدم و همین که رد شدید گفتم ای دل غافل چه قدر این دو لبخند آشنا بود یعنی تو بودی؟ فکر نکنم تو را چه به گ ه ر این فصل سال.. پس چرا اینقد هر دو شبیه بودید به عکسهایتان و لبخندتان چه قدر شبیه بود به لبخندتان..فکر کنم شده ای مالیخولیای محبوب من!


...

روزی سرانجام به "آنجا" می رسی، 

اما آن روز روزیست که آنجا دیگر "آنجا" که می خواستی به آن برسی نیست!

و من همچنان در جستجوی آنجا و آنجاها در ناکجا آباد دنیا سرگردانم...

به بهانه روز پدر

راستی هیچ می دانی من در غیبت تو چقدر ترانه سرودم

چقدر ستاره نشاندم

چقدر نامه نوشتم که حتی یک خط آنهم به مقصد نرسید

رسید اما وقتی

که دیگر هیچ کسی در خاموشی خانه

خواب باز آمدن مسافر خویش را نمی دید


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت..

1- اتوبوس واحد قلب قلبیه قرمز با تبلیغ دلپذیر حال خوب امروزم را ساخت و بی اختیار لبخند زدم.

2- پنجشنبه جمعه را آهار و شکراب بودیم..نرم نرمک کنار رودخانه آهار را گرفتیم و رفتیم تا رسیدیم به امامزاده و آبشار شکراب و شب را در اتاقک گلی امامزاده خوابیدیم و تا خود صبح خندیدیم و کمی هم خوابیدیم. 

3- فکر نمی کردم یک نفر  بتواند هم بشود شریک زندگی آدم و هم بهترین دوستت که بشود با آن یک نفر اینقدر غم و شادی را تا ته ته وجودت حس کنی که بشود فقط با آن یک نفر اینقدر حس ناب داشته باشی.

4-چرا هنوز خوابت را می بینم؟ منکه اصلا به تو فکر نمی کنم..چرا به خوابهایم دختر آذریت هم اضافه شده است.می شود دست از سرم برداری!

از آن حضرت..

و اما حضرت مولانا می گوید:

موی بشکافی به عیب دیگران

چون به عیب خود رسی کوری از آن!

...

گند زدی یلدا خانوم...

پ.ن1: نوشتم که یادم باشد اینقدر بی خود و بی جهت خودم را نخود هر آشی نکنم و فکر نکنم دلیل خلقت من این است که بین آدمها صلح و آشتی برقرار کنم..

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی..

نادر ابراهیمی عزیزم گفته

ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار می کوبیم یا روی تاقچه می گذاریم..

اما این را هم یادتان باشد که ذره ای در قلب بهتر از کوهی بر دیوار است..

 

هنوز بعد از این چند سال(راستی چند سال شد؟!فروردین 89 بود.. هر چه که هست عمری است) کوهی هستی در قلبم نه ذره ای بر دیوار..

تولدت مبارک مهربانترینم..

سکوت و دیگر هیچ

هیچ وقت تا این وقت شب پشت میز کارم نبودم چه برسد به اینکه در حال تایپ کردن باشم..سکوت جالبی است فقط صدای انگشتهایت را روی کیبورد می شنوی و بس.. نه صدای زنگ تلفنی  نه صوت نخراشیده همکاری نه صدای فنهای کامپیوترهایی که دارند روزهای آخر عمرشان را نشخوار می کنند و نه صدای هیچ جنبده ریز و درشتی که روی اعصابت باشد..

در گذرگاه جهان عشق ها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند..

یک وقتهایی کسی را آزار می دهی با روح و روانش بازی می کنی ..می تواند یک لحظه باشد با یک حرف نیش دار که اقتضای آذر ماهی بودنت است..  یا اینکه در مقطعی از زمان نان استاپ روی مغز طرف راه بروی ..خلاصه کلام اینکه آزار می دهی اما خودت نمی فهمی یعنی  فکر شده نیست برنامه ریزی شده نیست این بازی کردنت با روان آدمها..حتی وقتی می فهمی آزارشان داده ای حاضری همه جوره جبران کنی..عذاب وجدان می گیری عجیب و غریب ..فاز احساس گناه خفه ات می کند جوری که طرف نه تنها از ته دل می بخشدت که حتی احساس می کند زیادی سخت گرفته و حساس بوده ..

یک وقت هم هست که خودت می دانی.. اصلا اعتراف می کنی که می توانی آزار بدهی جوری که زخمش تا ابد بماند و همیشه تازه باشد حتی یک جور حس غرور داری  از این تواناییت ..ابرازش می کنی..افتخار می کنی..احساس قدرت می کنی.. این آدمها را نمی شود هیچوقت بخشید..درک کرد.. ندید..برای اینجور آدمها فقط می شود متاسف بود..


پ.ن1: تئاتر مردی برای تمام فصول فرمان آرا حال آدم را خوب می کند

پ.ن2: یعنی می شود 8 آذر بشود

خوبم..

کم سرمایه ای نیست

داشتن آدمهایی که حالت را بپرسند!

ولی

از آن بهتر داشتن آدمهایی است

که وقتی حالت را می پرسند

بتوانی بگویی خوب نیستم!

...

آرام سرجایم نشسته بودم..

اما حسابش از دستم دررفت..

روزهایی که خودم را

تنها گذاشتم و رفتم سراغ تنهایی دیگران!

چقدر به خودم توجه بدهکارم..


شاهین مقدم

بدون عنوان

دیشب شاخ نبات مهدی شمسایی را دیدیم..داستانی ساخته بود از موش و گربه عبید زاکانی که در آن ما موشها بودیم در سی و اندی سال پیش  و گربه زرد ابلق هم..بگذریم..

پیشنهاد می کنم این کار را ببینید ارزش دیدن داشت شدید و 130 دقیقه را بدون اینکه خسته شوی به آخر می رسانی..


پ.ن1: چرخ روزگار عجب بازیهای عجیبی دارد ..


پ.ن2: آخر هفته را باز می رویم خانه گلی خوشگلی که سال گذشته تابستانش را دیدیم و امسال گفتیم پاییزش را هم امتحان کنیم..امسال هم شد سال سفر..

به یاد تو

راه می روم و شهر زیر پاهایم تمام می شود..

تو هیچ کجا نیستی!

در این دنیای بزرگ جایی هم آخر برای تو هست راهی هم آخر برای تو هست در دنیا را که گل نگرفته اند...

یه وقتایی اینقدر همه چی خوبه که شروع می کنی به گیر دادن..

احساس می کنی دوست داری یه آدم دیگه باشی..یه چیزی یه ذره متفاوت تر..یه ذره برای خودت دوست داشتنی تر..

یه وقتایی دوست داری وقتی با آدما ارتباط برقرار می کنی ترس نداشته باشی از قضاوتشون..دلت می خواد اینقدر فکر نکنی با هر کسی چطوری باید حرف بزنی ..

یه وقتایی دلت می خواد سیاست توی رفتار کردن با آدما معنی نداشته باشه..دلت می خواد همیشه خودت باشی همون قدر شاد وبی آلایش که قبلا بودی ..دلت می خواد خودت باشی خود خود خودت..

یه وقتایی می خوای بی دلیل گریه کنی..زار بزنی ..بعدش صورتتو بشوری و با اونی که دوسش داری یه غذای خوشمزه بخوری و یه فیلم خوب ببینی..بعد بخوابی و کلی خوابای خوب ببینی..

یه وقتایی دوست داری زندگیت ده پونزده سال برمی گشت عقب با همه تجربه ای که الان داری..

یه وقتایی دلت می خواد یک سابقه کار ده ساله را بی خیال شی و بری دنبال دلت بلکه جواب بگیری..


گاهی چیزهایی می نویسی که چیزی نیست.. کسی نمی خواند حتی پاکشان می کنی اما تو تمام حرفهایت را گفته ای..این حال الان من است..


...

دشوارترین شکنجه این بود که ما یک یک به درون خویش تبعید شدیم..


محمدرضا شفیعی کدکنی

رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد..

اشتباه می کنند بعضی ها که اشتباه نمی کنند..

باید راه افتاد

مثل رودها که بعضی به دریا می رسند

بعضی هم به دریا نمی رسند

رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد.


 سید علی صالحی

اگر می خواهی بمانی لبخندت را فراموش نکن..

چیزی نگو 

آنچه امروز آزارت می دهد

روزی دل تنگت می کند

غژغژ صندلی پدر

زنگ صدای تو وقتی داد می زنی

خس خس سینه ام وقتی گریه می کنم.


سید محمد مرکبیان

بعد از مدتها..

من هنوز یواشکی خواب تو را می بینم

یواشکی نگاهت می کنم

صدایت می کنم

بین خودمان باشد

اما من

 هنوز تو را دوست دارم


ناظم حکمت