تنهایی منم وقتی از تو می نویسم..

از وقتی پدرم رفته خیلی خیلی بیشتر از قبل تنها شده ام.. 

نه اینکه صبح با فکر او از خواب بیدار شوم یا که شب با یاد او سر بر بالش بگذارم..

یا هر شب خوابش را ببینم..نه..اتفاقا مبارزه می کنم با حضورش در فکر و ذهنم.. 

تا که چشمم به عکسش  می افتد و می روم که شناور شوم در حس نبودنش خودم را می کشم بیرون نمی گذارم در یادش غرق شوم.. 

هنوز می ترسم  از فکر کردن به نبودش... فرار می کنم از حرف زدن درباره اش ..هنوز مبارزه می کنم با خاطره شدنش..و نمی دانم کی این دوره سوگواری من قرار است شروع شود..نمی دانم 

فقط این را می دانم که خیلی خیلی بیشتر از قبل تنها شده ام.. 

این را می دانم که نبودنش خیلی پررنگ است در زندگیم و هر روز پررنگتر می شود .. 

هر روز بیشتر  می فهمم که هیچ کس نیست که بتواند مثل او باشد برایم.. 

که موقع سختی بدانم یک نفر هست که نگذارد آب توی دلم تکان بخورد.. 

که بعد از او فقط و فقط خودم هستم که می توانم جای او را برایم خودم پر کنم و این هر روز مرا بیشتر می ترساند..هر روز بیشترمرا تنها می کند.. 

 

پ.ن۱: تئاتر آقای اشمیت کیه؟ داوود ذشیدی را دیدم ..داستان گم شدن آدمها در هویت جعلی بود که جامعه و اطرافیان برای آدم می سازند..موضوع آدمهای قرن حاضر..زیبا بود ارزش دیدن داشت 

پ.ن۲: اینجا بدون من فیلمی که تا یک ربع آخر مرا غرق کرد در تلخیه زیبایش و یک ربع آخرش مرا از اوج پرت کرد پایین..نمی دانم کسی نمایشنامه باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز را خوانده آخر آن هم به همین گندی تمام می شد؟ 

پ.ن۳: امروز می روم تئاتر سفید برفی و هفت کوتوله ..گویار که صامت است نود درصد کار ولی دوستان می گویند کار خوبی از آب در آمده 

پ.ن۴: ترم ۳ فرانسه ام از امروز شروع می شود خیلی تمرین نمی کنم اما دوست دارم این زبان را عین بغ بغو (؟) کردن است

...

وقتی به خاطره ای در ذهن دیگری تبدیل می شوی. وقتی دیگری به خاطره ای در ذهن تو تبدیل شده است، آیا به مرزهای عشق نزدیک نشده ایم؟ آیا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره ای دور نیست؟

به خدا زندگی اینقدرها هم بد نیست...

کلافه ام 

نمی گذارند زندگی ام را بکنم  

من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از لحظه لحظه این زندگی که می گویند تلخ است و بیهوده ..

من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از غذا خوردنم..ورزش کردنم..فیس بوک گردیم ..سینما رفتنم ..تئاتر دیدنم و با خودم بودنم .. 

من عادت داده ام خودم را به لذت بردن از حتی اتوبوس نشینی های هر هفته ام و حتی دیدن چندین باره ا خ ر ا ج ی ه ا ی ۳ .. 

من عادت داده ام خودم را  به لذت بردن  از مانتوی فرم اداره .. 

من عادت داده ام خودم را به ارشادیها لبخند بزنم و از زیر آفتاب ایستادنشان لذت ببرم به جای  اینکه حرص بخورم بابت نگاه های کثیف و کینه توزانشان.. 

من عادت داده ام خودم را که مدام کارهای جدید انجام دهم که احساس فرسوده گی نکنم که احساس نکنم گیرایی مغزم پایین آمده که لذت ببرم از این حس بودنم..حس جنب و جوشم..  

من عادت داده ام خودم را لذت ببرم از همین مملکتی که هم سن و سالهای من از آن فراریند..شکستهایشان را همه به حسابش می گذارند و فکر میکنند مشکلشان با رفتن حل می شود.. 

من عادت داده ام خودم را لذت ببرم از درس دادن..چه درس دادن به بچه های دانشگاه که بی علاقه گی در چشمانشان موج می زند و چه درس دادن به کسانی که به اصطلاح با بند پ در فلان بانک  فلان ارگان استخدام شده اند..

من عادت داده ام خودم را که چند وقت یکبار برای خودم هدیه بخرم.. هدیه های زنانه ..اصلا طلا بخرم که یادم نرود زن بودنم را ..و لذت ببرم از زن بودنم.. 

 

اما کلافه ام 

نمی گذارند زندگی کنم 

از وقتی یادم می آید سنگ صبور بوده ام..مادر..خواهر بزرگتر یا اصلا یک دوستی که می توانی دوست حسابش کنی..  

همیشه آدمها را همراهی کردم..بعضا بزرگشان کردم ..دکتر  مهندس شده اند..در این راه کلی مرارت کشده ام و به غر غرهایشان گوش داده ام و دلداریشان داده ام تا شده اند آنچه می خواسته اندو بعدش وقتی که من می خواهمشان دیگر مرا نمی شناسند..

کوهی از درد و دل های آدمها روی دلم سنگینی می کندوودیگر نای حرف زدن و مشاوره دادن ندارم  به خدا.. 

به من چه که فلان دوستم را از کار اخراج کرده اند چون زن است و سهامدار با خدای شرکت گفته زن نمی خواهم .. 

به من چه که آن یکی شان شاکیست از بی همراه بودن..یک همراه خوب که حمایتش کند.. 

چه قدر گوش بدم به دردل های آن یکی که شاکیست از همسری که حالا که زندگی بهشان سخت گرفته تنهایش گذاشته است و فهمیده این آدم آدم زندگیش نیست.. 

چه قدر دلداری بدهم به دوستی که دارد از ایران می رود و غصه پدر و مادرش را دارد که زیر بار رفتنش کمرشان دارد خم می شود ..

چه قدر سنگ صبور دوستی شوم که با فلان مدرک از فلان دانشگاه کار دلخواهش را ندارد.. 

چه قدر لبخند بزنم و همراهی کنم با آن یکی دوستی که که باید ۵ میلیون بگذارد روی اجاره خانه اش و ندارد .. 

و.. 

و.. 

و.. 

نمی دانم اگر من نخواهم این آدمهای دور و برم را چه کسی را باید ببینم!!!!!!! 

بگذارید منی که می خواهم زندگی کنم و سعی می کنم لذت ببرم از آن آسوده باشم.. 

یاد بگیرد فقط حرف نزنید بعضی وقتها شنونده هم باشید جای دوری نمی رود به خدا... 

...

کسی باور نمی کند لبخندش می توانست
پلی باشد
که جمعه را
به همه ی روزهای هفته
پیوند بزند 

احمدرضا احمدی

کسی چه می‌داند شاید این جهان جهنم سیاره دیگری است!

ساعت موبایلم زنگ می زند..خاموشش می کنم..ساعت را نگاه می کنم ۷ است..یادم می آید زودتر گذاشته ام تا آبی بریزم بر تنم..روز قبلش ورزش بودم و با همان تن و بدن کثیف خوابیده ام..خودم را می زنم به خواب چند دقیقه دیگر این ور و آن ور می شوم ..می خواهم طبق معمول حمام صبح را دودر کنم..فکر می کنم اما..عصر می خواهم بروم تئاتر..اوه چه غلطی کردم..دیروز ییهو به سرم زد که خیلی وقت کار فرهنگی نکرده ام..چند تا بد و بیراه به خودم می گویم..به زور خودم را از تخت پرت می کنم در حمام ..تنها حسن خانه کوچک و حمام در اتاق همین است..چند دقیقه ای بیشتر می خوابی.. آب سرد است..فکر می کنم ۳ سال دارد می شود که در این خانه ام و هیچ کس اهمیت نمی دهد که شوفاژخانه احتیاج به تعمیر دارد..خودم را گربه شور می کنم به قول مادر بزرگم و می آیم بیرون..دیرم شده خیلی دیر..با این وجود دلم نمی آید سالادم را درست نکنم..بعد فکر می کنم شاید هوس ورزش کنم بند و بساط ورزشم را جمع می کنم و می گذارمش دم در..بعد یادم می آید که به خودم قول داده ام از امروز روزی ۱ ساعت فرانسه بخوانم سخت شده لامذهب و اگر نخوانم کم می آورم سر کلاس..کتابهای فرانسه ام را می کشم بیرون و آنها را هم می گذارمشان دم در..بعد یادم می افتد بند مایوی تازه ای که دیروز خریده ام یکم بزرگ است نمی داانم عوضش می کندلعنتی یا نه در اتاق پرو نوشته بود به دلیل مسائل بهداشتی از تعویض لباس زیر معذوریم فکر می کنم مایو لباس زیر می شود یا نه! کیسه مایو را هم بر می دارم اما قاطی وسایل دیگر دم در..آرایش ملایمی می کنم و لباسهایم را می کشم تنم ..ساعت را نگاه می کنم ۵ دقیقه از ۸ گذشته با عجله همراه با کوهی از وسایل خودم را پرت می کنم در ماشین و قیقاجی (؟) می روم به سمت اداره سر ۸:۱۵ کارتم را فرو می کنم توی حلق دستگاه کارت زنی..به صبحانه پایین نمی رسم اما ۸:۱۰ در رستوران را می بندند...آسانسورها طبق معمول آخرین طبقه اند ترجیح می دهم با پله برم ..امروز همکارم نیست..کامپیوترم را روشن می کنم..دیشب آیتمهای گودرم را صفر کردم..اما چند نفری گویا خواب نداشته اند و نصفه شب آپ کرده اند..نگاه می کنم اما بچه های بلاد کفرند..حوصله خواندن ندارم..بالاترین را باز می کنم..باز خبر بازداشت و اعتصاب غذا..باز خبر چه قدر ایران جای زندگی نیست و چه مملکتیه داریم ..یکی از سایتهای آن طرفی را باز می کنم تابناک را..خبر اول..تقویت رشد عضلات با پوست سیب است..کاهش ۷۰ درصدی قیمت چادر مشکی..ایجاد ایستگاه پلیس در نقاط جرم خیز..و خلاصه مدل همه چی آرومه من چه قدر خوشبختم..هر دو را می بندم..حالم را بهم می زنند.. 

امروز از آن روزهای کشدار بی حوصله گی است..حسش می کنم..از صبح حسش کردم..از نیشم که همیشه تا بناگوش باز است و امروز بسته حسش کردم..امیدوارم ماه زدگان بهرام تشکر حال امروزم را خوب کند..امیدوام

...

می خواستم بمانم،
رفتم.
می خواستم بروم،
ماندم.
نه رفتنم مهم بود و
نه ماندن...
مهم من بودم
که نبودم.

گروس عبد الملکیان

یادداشتهای نیمه شب

می گوید نگهش می دارم... تا ته ته دنیا نگهش می دارم تا همیشه به یادت باشم ..

می گویم پس من چه نه عکسی نه ناخنی نه تار مویی در جعبه که به عطرت آغشته باشمش..

می گوید بهتر که نداری هر وقت نگاه می کنم به یادگاریهایت  بیشتر و بیشتر دلم فشره می شود..  

 می گوید خوابت را دیدم 

می گوید نقش اول خوابم بودی 

می خندم 

میخندد 

می گویم دلم برایت خیلی تنگ می شود 

می گوید هر لحظه هر ساعت به تو فکر می کنم 

می گویم دلم برای خودمان برای آن وقتهای خودمان تنگ است 

می گوید هر لحظه هر ساعت دلم تنگ خودمان است

می گویم ...می گوید... 

 هر روز بیشتر می خواستمت .. 

هر روز بیشتر  بدون تو نفس کشیدنم سخت بود ..هر روز بیشتر از خواستنت قلبم تیر می کشید..

می گوید..می گویم 

 می دانستم آخرش هیچ است خواستم زودتر نباشم نباشی تا زودتر به دردمان عادت کنیم..

می فهممش ..می فهمدم..

می دانیم تا ابد در قلب هم می مانیم من با تکه ناخنی برای او و او با قلبش که به من داد.. 

 

رسم تلخ

یه آدمی رو همراهی میکنی که تنها نره‬
‫وقتی رسید به مقصد... برات دست تکون میده
‫اون وقت تو میمونی و راهی که باید تنها برگردی
‫همون تنهایی 
 
اینو یه جایی خوندم نمی دونم کجا اما به نظرم جالب اومد ...

کاش می شد شعر سفر بیت آخری نداشت...

در راستای تیشه به ریشه زدن بی حوصله گیم این دو روز را رفتم سمت ابهر و زنجان و غار کتله خور ..خوب بود..هوا خوب بود..جاده زیبا بود..همسفرانم خوب بودند..خوش گذشت..همین!

حال خوشی ندارم..امیدوارم کلافگی ناشی از روزهای قرمز تقویم باشد..چون اصلا اعصاب افسردگی و این حرفها را ندارم..دلم تفریح می خواهد باز..مهمانی ..مسافرت..آدمهای جدید.. 

خسته شده ام از آدمهای دور و ورم...آدمهای جدید می خواهم با طرز و فکر و مدل جدید..دوست نه..اعصاب دوست ندارم..برای دوست باید وقت بگذاری..آدم های جدید می خواهم که باهاشان الکی خوش باشم برنامه های جدیه خودم را داشته باشم اما وقتی دلم تفریح بخواهد آدمهای جالبی باشند که همیشه تفریح در آستینشان داشته باشند.. 

چه خودخواهم من! 

عجبا!

اولین شنبه ای است که از وقتی یادم می آید با انرژی بیدار شدم با انرژی بیشتر آمدم سر کار ..پشت فرمان به کسی بد و بیراه نگفتم و مهمتر از همه خوش آخلاق هستم.. 

یعنی مرا چه می شود:))))))))))))

روز بی تو

امسال سال دومی است که دنیا سرجایش است ..من هستم و محکم چسبیده ام این دنیا را.. روز پدر هست.. اما پدر نیست.. 

بعضی دردها محال است از بین برود که مزمن می شوند لاکردارها و هر روز بیشتر ته دلت را چنگ می زنند..دردهایی که هیچ وقت دور نمی شوند و هر روز تنهاییت را عمیق تر می کنند..درد نبودن بعضی از آدمها در وجودت از آن دسته است..که هر چه که باشی و هر جایگاهی که داشته باشی یک جور حس کمبود داری همیشه ..یک حس عقده..مثل بچه ای که روز اول است می خواهد برود مدرسه و لباس بزرگ و کهنه خواهر یا برادرش را پوشیده است و مدام خودش را قایم می کند..فکر کنم یک چیز توی این مایه ها باشد..

جوری که  می روی و از آن کفشهایی که دوسال قبل چون خیلی دوست داشته  وهر سال به عنوان کادوی روز پدر داده بودی و او از آن خنده هایی کرده بود که خاص خودش بود وباد در بینیش انداخته بود و پیشانیش قرمز شده بود و گفته بود من کفش چرم اینطوری خیلی دوست دارم و تو ته دلت قند آب شده بود.. از همان کفش ها سایز ۴۴ اش را بگیری و لبخند  بزنی و یک جعبه کادوی قشنگ  را برداری و بگذاریش داخل جعبه کادو و با رضایت کامل  بیآیی خانه و تازه تا چشمت به عکس بزرگ او روی اپن با همان لبخند همیشگی  می افتد آهی  بکشی و با خودت بگویی دختر  تو حتما دیوانه شده ای..

یک پست اول صبحی..

امروز صبح نحس از خواب بیدار شدم..نحس که نه اما کسل بیدار شدم انگار که کتک خورده بودم..چشمهایم هم مقادیری پف داشت و بالشم هم خیس بود..پیش بینی امروز صبح کار سختی نبود..حوصله حرفهای همکارم را ندارم..چه دل خجسته ای دارد اول صبحی اینقدر حرف میزند.. 

دیشب خواب دیدم بابا هم با من آمده بود جنگل ابر البته روز آخر آمد با یک کیسه خواب آبی راه راه که می گفت از زمان جنگ داردش و اصرار داشت که خیلی گرم است و شب می پزد توی این کیسه خواب و من هم با اصرار بیشتر می گفتم که نه دو شب پیش نبودی اینجا خیلی سرد می شود..بچه ها هم خوب اخت شدند با او و من تعجب زده بودم چون بابا اصولا آدم جدیی بود جدی اما به غایت مهربان اما نمی توانم منکر شوم که همه یک جور حس رو دربایستی داشتند با او .. 

بگذریم   

پ.ن۱ :نمی دانم ما آدمها چرا از حرف زدن با هم می ترسیم..چرا فکر می کنیم مرور زمان همه چیز را روشن می کند..چرا از گفتن فکر هایمان حس هایمان بدون اینکه بخواهیم تحلیل و دو دو تا چهارتایشان کنیم  وحشت داریم.. در روابط زن و مرد نمی گویم روابط آدمها را می گویم در مجموع..

من خودم اما همیشه آدم حرف بوده ام ..از آدمهای حرف هم خوشم می آید نمی گذارم زمان کارهای مرا تحلیل کند..نمی گذارم زمان افسار مرا دستش بگیرد..اما نمی دانم چرا همیشه آدمهای ترسو در مقابلم قرار می گیرند آدمهایی که شجاعت حرف زدن ندارند آدمهایی که حاضرند تا آخر عمر از وجدان درد خفه شوند اما حرف نزنند تا زمان روشن کند همه چیز را..خوب این وسط یک نفر مثل من پیدا می شود که گیراییش پایین است خوب ..دیر می گیرد..نگذاریدش در توهم دست و پا بزند ..به خدا گناه است ..اصلا می گویند  این همه اضافه شده به گناهان کبیره ..گویا هم تراز غیبت و تهمت و زنا مجازات دارد.. 

یک کلام از آدمهای ترسو بدم می آید..

و خدایی که در این نزدیکی است..

بدون اغراق یکی از بهترین سفرهایم بود اصلا یکی از بهترین ها چرا؟! بهترین بود.. 

دلم نمی خواست برگردم ..دلم نمی خواست به زندگی عادیم برگردم... ۴ روز بدون تلفن..بدون استرس ..بدون خبری از دنیای خارج از جنگل.. 

 در کنار آدمهایی که فشار زندگی شهری از روی دوششان بر داشته شده و عنان از کف داده اند و از ته دل می خندند..فقط می خندد تا ذخیره کنند این شادی را برای تحمل روزمره گیهاشان.. 

پیاده روی ۱۰ ساعته در مسیر دالان بهشت که ادم را به هوس می انداخت بماند در همان بهشت زمینی تا همیشه.. 

تخم مرغ و کره و نان محلی .. 

کیسه خواب و چادر خیس از باران و صدای قهقهه بچه ها.. 

جنگلی مه آلود که دو قدمیت را به سختی می بینی... 

.... 

خوب بود خیلی خوب بود..

..

فردا می روم جنگل ابر .. 

۴ روز قرار است حمام نروم.. 

 امید است که زنده بمانم ..

جمعه ها را باید دو روز حساب کرد..

هر هفته  که می آیم نزدیک ترمینال بی اختیار قطره های درشت اشکست که از چشمانم سرازیر می شود و می دانم که دیگر تو نیستی تا از یک ساعت مانده به رسیدنم ۵ دقیقه ۵ دقیقه زنگ بزنی و جایم را چک کنی تا به موقع بیایی دنبالم و من بگویم باباااااا خودم با آژانس می آیم و تو بگویی آنجا که هستی هر کاری(شما بخوان غلطی) می خواهی بکن اینجا اما دختر کوچولوی من هستی که نمی شود بین این همه مرد منتظر ماشین بمانی و من نیشم  تا بناگوش پشت تلفن باز و قند توی دلم آب شود...اما دقیقا یک سال و دو ماه است که تقریبا هر هفته می آیم و هیچ کس نیست نگران من بین این همه مرد باشد!!! 

جمعه ها اما در مسیر برگشت جور دیگری عذاب می کشم سعی می کنم چشمهایم را محکم ببندم و تا از جاده نه چندان دوست داشتنیم با آن همه تابلوهای پر خاطره نگذشته ام چشمهایم را باز نکنم..انگار در این مسیر یک نفر با پتک نان استاپ به سر من می کوبد و من نمی توانم مهارش کنم... اینست که وقتی بر می گردم به مامن دوست داشتنیم انگار است که از یک کوهنوردی برگشته ام که سراسر مشغول زار زدن بوده ام...

کاش می شد کند گذشته آدمها را و چالش کرد یک جایی که بپوسد و با خاک یکی شود.. 

کاش می شد هر روز که از خواب بیدار می شوی تا دیروزت پاک شده باشد از ذهنت..کاش می شد که نمی شود...

باز هم یک فیلم..غذای خوشمزه و کاناپه دوست داشتنی...

چشمهایم را بستم..از بین فیلم های ندیده ای که داشتم یکی را رندم کشیدم بیرون اسمش ایف اونلی بود به نظرم آمد از این فیلم های عاشقانه ای باشد که دیگر جواب سن و سال مرا نمی دهد اما خوب نمی شد زیرش زد باید همین را می دیدم این یک قرار داد بود.. هم زمان غذای من درآوردیم را که به نظر خوشمزه هم می آمد در ظرف کشیدم و کوسن ها را روی مبل مرتب کردم و مطمئن شدم جای ولو شدنم راحت است..بعد فیلم را هل دادم در دی وی دی و مشغول خوردن شدم..اولش فقط می خوردم و از دست پختم کیف می کردم.. 

کم کم دیالوگهای فیلم برایم جالب شد داستان دختر و پسر جوانی بود که از یوژوال دختر عاشق بود و می گفت بی خیال آینده حال را دریابیم که عاشقیم و پسر نیز از یوژوال احساس کرده بود که دختر و عشقش همیشه هست و باید مدام کار کندو کار کندو مدام در فکر فردا باشد..پسر رویایی دید که در آن دختر تصادف کرد و مرد ار فردای آن روز مدام در تلاش بود تا این رویا تبدیل به حقیقت نشود و یک روز دوست داشتنی برای دختر بسازد و به اصطلاح دوست داشتن را یاد بگیرد... 

بگذریم فیلم سوژه جدیدی نداشت وسط مسطهایش می زد به جاده خاکی ..بازیگر ان معمولی بودند اما شدیدا تاثیر گذار بود و به نظرم ارزش دیدن دارد ...  

پ.ن: امروز معلم فرانسه مان گفت اگر چه در فرانسه استعداد ندارید اما بچه های بامزه با روحیه و با اعتماد به نفسی هستید !!!

تقویم‌ها اصرار دارند فردا که بیاید، درست می‌شود!

تقویم‌ها اصرار دارند فردا که بیاید، درست می‌شود. 

 من چطور به تقویم‎‌ها بفهمانم او رفته است 

 و فردا آدم‌برفی نیست که درست شود. 

مژگان عباسلو

فکر ساده،درک کم، اندوه کم

نمی دانم چرا نوشتنم نمی آید ..شاید دلیلش روال عادیه زندگیم باشد..نه که بد باشد این روال عادی یا از آن ناراضی باشم که برعکس بیشتر آدمها که امروز می بینی از زندگیشان شکایت دارند و آه و ناله سر می دهند از این تکرار مکررات، من کاملا راضیم که روز و شبهایم را از روی هم کپی پیست کرده باشند تا قرار باشد یک اتفاق ناخوشایند تمام این تکرارها را بهم بریزد.. 

فرانسه خواندن را شروع کردم و دوستش دارم..یک روز در میان باشگاه می روم و آن را هم دوست دارم..دیگر از کارم حرصم نمی گیرد و پشت میز نشستن برایم کابوس نیست..انگار که بدنم بی حس شده است بعد از کشیدن آن درد بزرگ و دیگر هیچ چیز به نظرم ارزش ناراحتی ندارد.. 

هر شب ۲  ساعتی را با خودم خلوت می کنم ..تلفنم را خاموش می کنم .. کتاب می خوانم یا فیلمی را که دوست دارم می بینم..یک کاسه سالاد بزرگ درست می کنم و در حال خوردن فیس بوک گردی می کنم..روز بعدش دوباره همین و همین.. هی زندگی جان من همینطور بمان..همینطور بی مزه و تکراری که تحمل هیچ تنوعی را ندارم!

« سوگواری، مناسب انسانی است که پا به این جهان می گذارد، نه آن که رخت از این جهان برمی بندد.»
                                                                                       منتسکیو
اینو امروز از یه وبلاگی دزدیدم !!!!

رفته ای اینک اما آیا باز می گردی؟چه تمنای محال خنده ام می گیرد..

بعد از تو در شبان تیره و تار من 

 آیا کدام ماه تکرار طرح جاری نورش را خواهد ریخت؟ 

 بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش می کنم؟ 

 این سینه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟ 

 من با امید مهر تو پیوسته زیستم 

 بعد ار تو این مباد که بعد از تو نیستم.  

بعد از تو آفتاب سیاه است. 

 بعد از تو در اسمان زندگیم مهر و ماه نیست.  

گفتم بهار 

 خنده زد و گفت 

 ای دریغ دیگر بهار رفته نمی آید 

 گفتم پرنده 

 گفت اینجا پرنده نیست 

 یک گل که باز کند لب به خنده نیست. 

 اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست. 

 حمید مصدق  

پ.ن: یکسال شد که رفتی و من یک ثانیه از فکرت غافل نبودم و هر روز بیشتر نبودنت را درد کشیدم..یکسال از آخرین روزی که  بدن سرد و مهربانت را در آغوش کشیدم گذشت و من هر روز بیشتر احساس تنهایی کردم..یکسال گذشت و هنوز باور نکردم که دیگر هیچ وقت هیچ کس هیچ جا به من نمی گوید  بابایی بیا یکم بغلم ...یکسال گذشت از نبودنت به همین سادگی؟؟؟!!!

آخرین پست امسال..

انکار نمی کنم که امسال خیلی زود گذشت اما سخت گذشت خیلی سخت تر از آنچه کسی بتواند تصور کند.. 

آخرین پست سال قبل را می خواندم نوشته بودم :

؛ 

سال ۸۸ برایم خوب بود مثل هر سال  خدا لطفش را تمام و کمال به من ارزانی داشت و مثل هر سال زیاده خواهی های مرا با بلند نظری خود نادیده گرفت و غرور بی جایم را به حساب عدم تکاملم گذاشت در ست مثل پدر و مادری که خودخواهی فرزندانشان را می گذارند به حساب بچگی شان حتی اگر صد ساله شوند..  

با امید بسیار به لطف بیکرانش می روم که سال ۸۹ را بهتر از امسال بسازم...

؛ 

امسال اما این را نمی گویم گویا جواب نمی دهد اینگونه دعاها!!! 

امسال می گویم ای خدایی که می گویند بخشنده و مهربان و رحیم و این چیزهایی اگر هستی کاری کن که من با تو آشتی کنم  که از این قهر بودن تنها کسی که ضرر می کند من هستم اگر خدای کینه ایی باشی !!

و اما پیام نوروزی: 

پیشاپیش سال نو را به تمام دوستان و دشمنانی که اینجا را می خوانند تبریک می گویم و امیدوارم امسال پر از اتفاقهای خوب باشد برایتان در کنار آدمهایی که دوستشان دارید..

چهارشنبه سوری خود را چگونه گذراندید!

هر سال چهارشنبه سوریها به رسم دوران جوانی که با دوستانم  باغ یکی از بچه ها دور هم جمع می شدیم و به معنای واقعی آتش می سوزاندیم سعی می کنم که حتما جایی بروم یا کاری کنم که مدام نشینم در خانه و حسرت آن روزها را بخورم.. 

امسال همینطور که سرچ می کردم دیدم بهههه چه موقعیت اکازیونی فلان شرکت طبیعت گردی که خیلی هم معروف است و بر و بچه هایش را هم می شناسم یک تور چهارشنبه سوری گذاشته اند خداااااااااا..در یکی از کویرهای اطراف کاشان... فرصت را شکار کردم و خلاصه آخرین روز مرخصی امسالم را گذاشتم برای چهارشنبه سوری... 

چشمتان روز بد نبیند از ساعت ۱۲:۳۰ که با یک ساعت تاخیر راه افتادیم ساعت ۸ رسیدم کویری که فکر کنم محل جمع آوری زباله های سمی در کاشان بود..این وسط مسطها را تعریف نمی کنم که چند بار دعوا شد و فحش های خار و خاشاکی که آدمها به ظاهر اتو کشیده و با کلاس ! نثار هم می کردند را نادیده می گیرم...خلاصه کلام چهار تا بوته ای آتش زدند و ۱۵۰ نفر آدم سرخوش از روی آتش می پریدند وجوجه کباب خامی هم دادند خوردیم و دیگر عیشمان تکمیل شد.. 

ساعت 4 صبح که کلید را چرخاندم توی در آپارتمان 60 متریم و یک نفس راحت کشیدم وقتی لحاف قرمزم را محکم پیچیدم دور خودم  همزمان که به این فکر می کردم  عمرا هیچ چهار شنبه سوریی دور همیهای سالهای دانشجوییم شود خوابیدم..الان می فهمم آن موقع هایی که ما به کتاب و کلاس و دانشگاه فحش می دادیم و بزرگترها می گفتند این روزها بهترین روزهای زندگیتان است قدرش را بدانید یعنی چه!

یواش و بی صدا رفت..

 گنجشک ناز و زیبا... که می‌پری اون بالا

بال و پرت به رنگ خاک...دلت مهربون و پاک

به من بگو وقتی که پر کشیدی.... بابام رو تو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت...اون بالا بالاها رفت

پیش ستاره‌ها رفت... یواش و بی صدا رفت

****

ستاره آی ستاره... پولک ابر پاره

خاموشی یا می‌تابی... بیداری یا که خوابی

به من بگو وقتی که خواب نبودی... بابام رو تو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت... اون بالا بالاها رفت

از این طرف از اون راه... رفته به خونه‌ی ماه

****

ماه سفید و تنها... که هستی او بالاها

نقره نشون کهکشون.. چراغ سقف آسمون

به من بگو وقتی که نور پاشیدی.. بابام رو تو ندیدی؟

همین جا پیش من بود.. نموند و رفت زود زود

اون بالا بالاها رفت... بابات پیش خدا رفت

****

خدا که مهربونه... پیش بابام می‌مونه

گریه نمی‌کنم من.. تا شاد نباشه دشمن

کاش فایند می کردیم مرد و زن ها را و ریپلیسش می کردیم با انسان..

کاش امروز را روز جهانی انسان می گفتند..به من که احساس خیلی بهتری دست می داد.. 

نه اینکه با زن بودنم مشکلی داشته باشم که خیلی هم دوستش دارم.. 

اما باز هم می گویم کاش می گفتند روز جهانی انسان!  

پ.ن: همین الان رئیسم آمد و کلی تشویقم کرد رتبه پنجم را در تاخیر و تعجیل های سازمان کسب کردم(برای اولین بار بود که تا بناگوشم سرخ شد بسکه این مرد مودب است از خجالت آب شدم و یک لبخند پت و پهم خنگی زدم که خوب یعنی کاریست که شده!)

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر مى کنند...

همیشه انسان معتقدی بودم..معتقد نه اما مذهبی..چون فکر می کنم همین به اصطلاح مذهب است که زمینه تفرقه و جنگ و خونریزی و کشتار را بین آدمها فراهم می کند..می گویم همین مذهب است که دست آدمها را باز گذاشته که هر گونه عملی را با عنوان  دین انجام دهند و کسی نتواند دم بربیاورد..می گویم اگر همه آدمها به خدا به عنوان یک انرژی برتر اعتقاد داشته باشند دیگر تفاوتی وجود ندارد در دین مسیح و یهود و اسلام و مثلا مذهب شیعه و سنی..بگذریم که این یک سال اخیر در رابطه با همین انرژی برتر هم دچار شک شده ام و فکر می کنم  به دنیا می آییم ..سختی می کشیم..شادی می کنیم.. می میریم و تمام..همه چیز تمام می شود..می گویم شک چون نه مطالعه ای کرده ام و نه تحقیقی.. و ممکن است روزی شکم به یقین تبدیل شود یا که نه بشوم یک معتقد دو آتشه..

اینها را گفتم چون دیشب با دوستی صحبت می کردم که تا دیروز فکر می کردم از نظر اعتقادی و از خیلی نظرهای دیگر شبیه به هم هستیم..بودیم واقعا هم بودیم.. یک ماهی بود به دلایلی کمتر دیده بودمش...لب که باز کرد به صحبت کردن حس کردم که مدل حرفهایش متفاوت شده است بیشتر که ادامه داد مطمئن شدم..شده بود یک پا مبلغ مذهبی.. یک سری فیلم به من داد از سمیناری که گویا اردیبهشت ماه در دانشگاه علامه برگزار شده بود و سخنران آن دکتر رائفی پور نامی بوده است..سخنرانی پیرامون مبارزه با شیطان پرستی بود..گویا که این دوست ما بدجور تحت تاثیر این سمینار ۵ ساعته قرار گرفته بود و بعدتر خودش هم مطالعاتی کرده بود و خلاصه چند ساعتی برای من سخنرانی می کرد..حرفهایش را سعی کردم بدون تعصب گوش دهم..اما واقعا درک نمی کنم چطور می شود یک ماهه افق فکری انسان کلا کنفیکون شود..احساس می کنم تفکری که انسان یک ماهه به آن برسد همان یک ماهه هم از دستش می دهد..بهر حال من هیچ نگفتم سعی کردم به نظراتش احترام بگذارم و شنونده خوبی باشم اما فکر کنم دیگر حرف مشترکی با این دوستم ندارم..  

پ.ن ۱: دو تاتر فاوست کار محمدرضا نعیمی و ابرهای پشت حنجره رضا گوران را دیدم هر دویشان خوب بودند ارزش دیدن دارند ..

پ.ن۲:قرار است هفته اول عید را اینجا نباشیم..اما می دانم که مسافرتمان همراه است با اشک و آه همگی و از یوژوال منم که باید خواهر و مادرم را جمع و جور کنم ..دارد یک سال می شود که رفتی ..امسال یک قرن برایم گذشت چه مسوولیت سختی داشتی و هیچ وقت نفهمیدمش به جز این روزها که شانه هایم زیر بار مسوولیت نبودنت خم شدند..

پ.ن۳:چرا هر چه بیشتر اهمیت نبودنت را انکار می کنم بیشتر به مهم بودنش می رسم!

بازهم این روزها

وقتی می خواهم شروع کنم به غر زدن که اه این چه زندگیی است..یک دقیقه وقت آزاد برای خودم ندارم که لم بدهم روی مبل و یک خوراکیه خوشمزه بخورم و یک فیلم خوب ببینم یا نه یکی از این کتابهای نخوانده ای  را که در کتابخانه ام انبار کرده ام بخوانم..یا اصلا یکی از آدمهایی که صد سال هم اگر هم را نبینیم حرف داریم برای گفتن با هم تا خود صبح را بگویم بیاید خانه ام  و با هم یک گپ مبسوط بزنیم یا چمیدانم بروم یکی از این تورهای کمپینگی به سبک و سیاق چند سال پیش ها که گیر داده بودم به سفر یا نمی دانم خیلی چیزهای دیگر..

 خوب که فکر می کنم می بینم همین یک لحظه وقت نداشتنم بهتر است چون تجربه ثابت کرده که آدم شدیدا بی جنبه ای هستم و یک ثانیه که گیر می آورم همچین تنگ عکست را بغل می کنم و اشک است که تند تند جاری می شود از این چشهمای روی اعصابم...  

پ.ن.1: ده روزی به شغل شریف ور دست لوله کش و عمله و بنا و نقاش مشغول بودم..واقعا جای دشمنم را هم خالی نمی کنم اینقدر که این ده روز بد گذشت.. 

پ.ن.2: چند روز است مهمان عزیزی دارم که احساس می کنم به من آرامش می دهد و بودنش را دوست دارم این روزها..

پ.ن.3: همچنان دچار گه گیجه هستم بین ماندن و درس خواندن(شاهد اینکه برای دکترا ثبت نام کردم و کتابهایش مثل آینه دق پهن است جلویم) یا رفتن و نمی دانم چه کار کردن!!(شاهد اینکه افتاده ام دنبال کار گرفتن مدرک لیسانس و فوق لیسانس و ترجمه و پر کردم فرمهای کبک و پیدا کردن کلاس فرانسه)  

....

کاش جمعه نبود..از شنبه تا پنجشنبه..دوباره شنبه..

می شه دوسشم داشت این فلان فلان شده رو...

چه کیفی می ده روی مبل لم دادن و یه لحاف گرم پیچیدن دور خودت و یه کاسه سوپ دست پخت خودتو خوردن و موزیک مورد علاقتو گوش دادن و در عین حال فیسبوک گردی.. 

هی زندگی بعضی وقتام خیلی دوستت دارماااااا...

و بالاخره نوستالژی

این هفته را کاملا در بستر بیماری بودم و نصفه نیمه رفتم سر کار ..۳ روز آخر هفته را ترجیح دادم در منزل پدری استراحت کنم..اتفاقهایی افتاد که فهمیدم این حس نوستالژی که همه در وبلاگهایشان می نویسند یعنی چه ؟! همانی که وقتی در ویکی پدیا سرچش می کنی می گوید :

 ؛ نوستالژی  را می‌توان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا ، اشخاص و موقعیت‌های گذشته ، تعریف کرد؛ 

 

۱-بله این حس وقتی به من دست داد که رفتم  درمانگاه محله ای که ۲۰ سال از بهترین سالهای  عمرم را در آن زندگی کردم.. 

همان خانم چشم سبز آمپولم را زد فقط یکی از چشمهای درشت سبزش کاملا بسته شده بود و پوست سفید و تر و تازه و جذابش کاملا چروکیده شده بود و قدش هم انگار آب رفته بود..خوابیدم روی همان تختی که وقتی بچه بودم با چشم سفیدی و اعتماد به نفس تمام در حالی که وانمود می کردم از آمپول نمی ترسم رویش می خوابیدم و زل می زدم به قاب عکس دخترکی که روی دیوار جلوی تخت نصب بود..دخترکی چوپان با موهای فرفری قهوه ای و چهره ای معصوم در حالی که یک بره ناز را در آغوش گرفته بود..به دخترک که نگاه می کردم همه ترس از درد را فراموش می کردم..هنوز همان قاب عکس روی دیوار بود اماخاک گرفته... نگاهش که کردم بیشتر قلبم را فشرد تا آرامم کند.. 

خانم چشم سبز هم دیگر مثل قبل مهربان نبود سریعا سوزن را در بدنم فرو کرد و کشان کشان رفت تا سرم  یک نفردیگر را وصل کند.. 

من اما همانجا خوابیدم روی تخت و یادم به ۵ سالگیم افتاد که با دوچرخه از ایوان حیاط مان افتادم و مادرم من را خونین و مالین بغل زذ و آورد همین درمانگاه و آقای خوشتیپ و چشم و ابرو مشکی در مانگاه چانه ام را بخیه می زد در حالیکه من عر  میزدم و فحش می دادم و مادرم لبهایش را گاز می گرفت.. این همان حس نوستالژیک بود که با پوست و خونم حسش کردم ...

۲- به یک مهمانی خیلی یهویی دعوت شدم همکلاسیهای دوران راهنمایی و دبیرستانم ..بچه هایی که  آخرین بار ۱۳ ۱۴ سال پیش دیده بودمشان..همه یا یک بچه بغلشان بود و یا منتظر به دنیا آمدنش بودند..البومهای عکسهای قدیمی را آوردند ..موهای منگول منگول ..لباسهای استین پفی..مانتوهای طوسی تا قوزک پا  و اپل هایی که دوبرابر شانه هایمان بود....اووووففففففف و کلی احساس  خوشتیپی .. 

در اکثر عکسهای جشن تولدها نبودم...می گفتند تو بچه خرخوان بودی و مثبت..مامانت هم معلممان بود و نمی امدی به مهمانیهایی که دعوت می شدی اما فکر کنم که اصلا دعوت نمی شدم به جان خودم چون من که چیزی یادم نمی اید.. 

این همان حس نوستالژیک بود که با پوست و خونم حسش کردم ... 

یادم نماند..

درست همین موقع ها بود..شاید کمی دیر تر..هوا تاریک شده بود و ما نشسته بودیم در رستوران پیست آبعلی آش داغ می خوردیم و می گفتیم و می خندیدیم و زمین خوردنهای همدیگر را مسخره می کردیم ...پارسال را می گویم...پارسال که هنوز زمستان داشتیم و برف و باران ... مامان زنگ زد..دیدم که با من سر و سنگین  است بر عکس همیشه..در بین خنده های مستانه ام گفتم چیه مامان خانوم تو قیافه ای؟! اول گفت هیچ..اما مامان را می شناختم دلش کوچک بود طاقت نیاورد و گفت امروز تولد بابا بود حتی زنگ نزدی یک تبریک خشک و خالی بگویی..گفتم اوووووووو وه مانده هنوز تا شب می خواستم خودم زنگ بزنم..اما دروغ گفتم ..یادم رفته بود..یادم رفته بود که  17 دی است..آنقدر غرق در خوشی بودم که یادم رفته بود به بابا که منتظر زنگ من بود تبریک بگویم... 

می دانم که هر سال این روز حسرت این را می خورم که چرا تولد آخرین سالی را که پدرم پیشم بود تبریک نگفتم..

چه خوب!

چه خوب که آن پست چرکنویسم را که خیلی دوستش داشتم و هر روز می خواندمش و جمله هایش را پس و پیش می کردم و عین دختر عزیز دردانه ام نوازشش می کردم تا بالاخره یک روز آماده ببینمش برای نشانش دادن به همه هیچ وقت به هیچ کس نشان ندادم!! چه خوب که ماند در همان  یادداشتهای چرکنویسم که هرچند وقت یکبار بازش کنم.. بخوانمش..کیف کنم..لبخند بزنم و یادم بیاید که یک زمانی چه قدر این چرکنویس را دوست داشتم!

اول خودم می رم...

از همین می‌ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می‌کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه. می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟.... اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم.این‌جوری خاطر جمع‌تره...

                                                                                                              رومن گاری

مملکته داریم!!!!!!!!!

طرف چند روزه رو مخ منه و تریپ افسردگی برداشته که زنم داره ازم جدا می شه ..تو زنی بگو من چه کار کنم که برگرده...می گم آخه چه کارش کردی  دختر به این مظلومی  گفته مهرم حلال جونم آزاد..می گه به خدا هیچی من عاشقشم...همه چیزمه...

اونوقت الان اس ام اس زده..می یای بریم چند روز کیش یا هر جایی که تو دوست داری!!!!!!!!!

سی ساله شدم

سی ساله شدم و احساس می کنم سی سالگیم را دوست دارم..

...

دارم می روم به یک سفر ۱۰ روزه..سفر همیشه حال مرا خوب می کند..در بدترین شرایط هم که باشم به من می سازد.. امیدوارم که اینبار هم با من سر سازش داشته باشد..

برای امروز

من با تو خاطره دارم.. خاطره درد کمی نیست...            

...

بسکه دروغ گفتم احساس خفگی دارم..کاش یکی دست من را بگیرد و از این باتلاق گهی که هر روز دارم بیشتر در آن فرو می روم بکشدم بیرون..

رویدادهای هفته..

۱-سن پطرزبورگ را دیدم بد نبود..پیمان قاسم خانی خیلی خوب بود برای بازی اولش(البته گویا اولین هم نبوده قبل از ازدواج با خانم رهنما چیزکی باهم بازی کرده بودند).. ولی اینقدرها هم که می گفتند نخندیدم..

۲-این اولین آلبوم گروه دارکوب را با صدای حامد بهداد و مهران مدیری خریدم واقعا نمی دانم بهداد با چه اعتماد به نفسی اصلا به خودش اجازه داده که بخواند کلا توصیه می کنم نخرید هیچ چیز جالب توجهی ندارد.. 

۳-یک ورزش جدید می روم اسمش جزر سایز است یعنی در واقع ترکیبی است از رقص JAZZ و Exercise خوشم آمده است و فعلا برایم تازگی دارد.. 

4- تصمیم گرفتم باشگاه سوارکاریم را عوض کنم خیلی اتفاقی سر از باشگاه فرمان آرا در آوردم و رسما هنگ کردم باشگاه خیلی خوبی بود..فکر نمی کردم در دل بیابان همچین باشگاهی باشد..  

...

برای اولین بار در زندگیم حس حسادت را از اعماق وجودم به یکباره چشیدم..

کاش یک نفر هم مرا هک می کرد..

کاش هیچ آدم جدیدی که در پیجش بتوانم نشانی از گذشته و آینده تو بیایم مرا در فیس بوک اد نمی کرد ..عذابم می دهد این( شو اولدر پست) زدنهای پیاپیم برای آنکه ردی از تو بیابم ..

چرا حالم با هیچ کس و هیچ چیز خوب نیست اما همیشه می خندم؟!

بر  دوراهی عقل و احساس که قرار می گیری فرقی نمی کند دخترک جوان و بی تجربه و خام 18 ساله ای باشی که تمام دغدغه زندگیش شاگرد اول شدن بوده است یا دختر گرم و سرد چشیده و دنیا دیده ای در آستانه 30 سالگی .. 

بر دوراهی عقل و احساس که قرار می گیری فرقی نمی کند که ور احساسیت با معیارهایت کیلومترها فاصله دارد و ور عقلیت همان است که همیشه می خواسته ای.. 

بر دوراهی عقل و احساس که قرار می گیری کارهایی می کنی که خودت انگشت تعجب به دهان می گزی که‌ آیا این منم با این همه ادعا...   

فقط این را می دانم که بعد از این همه سال به خودم بدهکارم..به قلبم.. روحم و جانم بدهکارم می دانم که دیگر نباید آزارشان دهم.. که نبایدبا بندی به نام عقل درست مثل عروسک خیمه شب بازی  بازیشان بدهم ..که دیگر تاب سختگیری های عاقلانه ام را ندارند..که باید رهایشان کنم به حال خودشان....

کاش بودی..به همین سادگی..

۱- دستهای  کشیده ام را که در دستان پت و پهن و مهربانش گرفت و نوازش کرد بی اختیار چشمهایم خیس شد..لبخند زد و گفت چرا امروز چشمانت برق غم دارد..خندیدم و گفتم فقط  دلم برایت تنگ شده بود..گفت گریه کن..خودت را خالی کن..جمله اش تمام نشده باران اشک از چشمانم جاری شد و صدای هق هقم فضا را پر کرد..سکوت کرد و هیچ نگفت..گفتم آخر دستهایت مرا یاد دستهای پدرم می اندازد پهن و مهربان جوری که وقتی دستهایم را در دستانش می گرفت خودم را یک سر و گردن از بقیه بالاتر می دیدم.. دستانش جوری احساس امنیت به من می داد  که فکر می کردم احدی نمی تواند به من آزار برساند..که همه کاری از این دستها بر می آید..که هیچ وقت در هیچ کجای زندگیم مستاصل نخواهم ماند..که این دستها همیشه هستند تا از من محافظت کنند..که الان بدون این دستهایی که زیر خروارها خاک هستند چه قدر تنها هستم..چه قدر ضعیفم..چه قدر ناتوانم..چه قدر احساس استیصال دارم.. 

 دستهایم را محکمتر گرفت و گفت من هستم..همیشه هستم..همه جا هستم ..

لبخندی زدم و گفتم هیچ کس هیچ وقت هیچ کجا جای دستهای او را برایم نمی گیرد..  

  

۲- نمره آیلتس ام را گرفتم بهتر از چیزی بود که فکرش را می کردم..تصمیم گرفتم بی خود و بی هدف یک زبان دیگر را شروع کنم شاید فرانسه شاید هم آلمانی البته بعید هم نیست که از جمله تصمیماتم در حالت جو گیری باشد و همین روزها در نطفه خفه شود..  

روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود..

۱-امتحان آیلتس دادم..به آن بدیها که فکر می کردم نبود حتی می توانم بگویم که خوب شد..انگار بار بزرگی از دوشم برداشته اند..  

۲-کماکان لبخند گشادم را در مقابل آدمهایی که دوستم دارند حفظ می کنم اما دوست داشتنشان زود برایم عادت می شود دلم برایشان تنگ نمی شود فقط عادت کردم به دیدنشان و تماسهایشان..رابطه ها زود زیبایی و رنگشان را برایم از دست می دهند.. 

۳-چه قدر آدمهای فاصله با آدمهای آغوش متفاوتند.. 

آدمهای فاصله همیشه دلتنگند ..اینترنت پرسرعت و وب کم اوج لذت در رابطه شان است..مدام درحال کشف اسمایلی های بیشتری هستند تا احساساتشان را ملموس تر بروز دهند..آدم های فاصله حتی اگر بیایند پیشت عمرا آدم آغوش  شوند تا میایی لمسشان کنی.. تا میایی باور کنی که واقعا در آغوششان گرفته ای یا داری لبها و چشمهایشان را با سرانگشتانت لمس می کنی ..هنوز شروع به حرف زدن و درد دل کردن نکرده ای که وقت رفتن می رسد..آن وقت است که تازه احساس می کنی بیدار شده ای ... آن وقت است که که تازه احساس می کنی چه کارهایی می خواسته ای در این چند روز انجام دهی و نداده ای ..آن وقت است که تنهاییت بعد از هر دیدار عمیق و عمیق تر می شود.. 

آدمهای آغوش اما همیشه در کنارت هستند کافی است اراده کنی دست دراز کنی و در بغل بگیریشان.. با آدمهای آغوش می توانی با چشمهایت حرف بزنی ..دعوا کنی ..قهر کنی..حتما لازم نیست لبهایت را تکان بدهی و پشت سر هم اسمایلی هایت را یا منظور پس تکست هایت را توضیح دهی..بکن نکن گفتنهای آدمهای آغوش دلچسب است ..ته قلبت مور مور می شود..اصلا اسمش را می گذاری اهمیت دادن..موهایشان را که نوازش می کنی ..در چشمهایشان که نگاه می کنی آرامشی می گیری که با هیچ چیز نمی توان عوضش کرد.. 

حتی روزمره شدن هم با آدمهای آغوش دلچسب است ..اینگونه حس بودنشان را بیشتر می فهمی..درست است به گرمای دستها عادت می کنی و دیگر دلت را نمی لرزانند ..درست است که نوازش موها را از روی عادت انجام می دهی و دلت را نمی فشارد..اما من این عادت را دوست دارم چون نشان از بودن دارد نشان از حضور همیشه..آخر تا چیزی یا کسی همیشه پیشت نباشد که تو عادت نمی کنی و من این همیشه بودن را می ستایم.. 

۴- به مرحله ای رسیده ام که اشتبا هات گذشته ام را چند باره تکرار می کنم..می دانم اشتباه است اما باز تکرار می کنم..زده ام به بی خیالی محض و احساس می کنم کاملا آدم بی اخلاقی شده ام و آی دونت ک یر(به کسر ک) ابات ایت.

دیر آمدن!

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی …
و سال‌هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیر آمدن!

چارلز بوکوفسکی

...

بعضی زخم ها هستند که هیچ وقت که خوب نمی شوند هیچ تازه هرچند وقت یکبار کرمت می گیرد و اینقدر انگولکش می کنی تا دوباره سر باز کند اینقدر که شب را با گریه بخوابی و از ته دل آرزو کنی که صبح بیدار نشوی.. و شب خواب پدرت را ببینی  که مثل همیشه کت و شلوار شیکی پوشیده و تو داری در بغلش زار می زنی و او با مهربانی نوازشت کند و بگوید با من بیا دارم می روم مهمانی بیا تا حال و هوایت عوض شود و همان موقع چشمهایت را باز کنی و نفهمی که اخر با پدر رفتی به مهمانی یا نه و تا صبح با آرامش بخوابی و صبح زود با یک دسته بزرگ داوودی  بروی پیش پدر و با او دردل کنی.. به او بگویی چه حسی داشته ای دیشب و می خواستی  تمام بلاهایی که  به سرت آمده را یکی یکی و با دقت بنویسی و بفرستی برایشان که بدانند تو همچنان کینه آنها را به دل داری و این کینه انگار که هیچ وقت قرار نیست از بین برود..که می خواهی برود..می خواهی آدم بخشنده ای باشی.. اما نمی شود..که روزی را می شمارم که به پایم بیفتند و من سر بلند کنم و بگویم عمر ده ساله مرا بدهید تا ببخشمتان..  

از هر دری سخنی...

۱-پارسال همین وقتها بود که دیدمش..نه اینکه نمی شناختمش سالها بود که می شناختمش اما نمیخواستم ببینمش به همان دلیلی که بقیه آدمها را..اما این یکی فرق داشت مانده بود تا بالاخره یک روزی از خر شیطان پایین بیایم والان یک سالی می شود که پایین آمده ام.. تا الان از پایین آمدنم راضیم اما نمی دانم تا این رضایت تا کی دوام دارد..


۲- آدمها خیلی زود جذابیتشان را برایم از دست می دهند و از زمانی به بعد فقط تحملشان می کنم..اسمم را نمی شود  گذاشت تنوع طلب اما آدمها را تا زمانی دوست دارم که حرف جدیدی برای زدن داشته باشند  یا اینکه بشود تجربه های جدیدی را با آنها داشت..و این تعداد آدمها تا کنون در زندگیم به انگشتان یک دست هم نرسیده اند...بقیه آدمها جاست فور فان در زندگیم وول می خورند..


۳- با یکی از دوستان دوران دبستان که سالهاست در بلاد کفر است حرف زدم از بابا حرف زدیم و پشت تلفن به نوبت زار زدیم و خاطرات مرور کردیم..به من گفت احساس می کنم آدم بی تفاوتی شده ای ..دیگر کسی را نمی بینی و فرقی برایت نمی کند دور و ورت چه می گذرد..چه خوب گفت به همه چیز بی تفاوتم فقط خودم را دوست دارم..


۴-اشتباهات گذشته ام را که در جای خود زندگیم را به گند کشیده اند نان استاپ تکرار می کنم با اعتماد به نفس هر چه تمامتر...


زندگیم روال عادیش را دارد..

چه قدر بعد از مدتها ننوشتن نوشتن سخت است..اینکه هزار حرف نگفته است که دوست داری بنویسشان اما قلمت نمی چرخد..اینکه هزار حس نگفته داری که دوست داری با نوشتن جان بدهی بهشان اما قلمت همراهی نمی کند..  

زندگیم روال عادیش را  دارد..کتف راست نینویم در رفته است و به جایش نرین چموشی به اسم گتوزو را سوار می شوم..راستی نگفته بودم که چند وقتی است سوار کاری می کنم و پیشرفت خوبی داشته ام..پدر عاشق این بود که من سوار کار بشوم مثل خودش ..می گفت دختر باید شنا بداند و سوارکاری و من شنا را می دانستم از همان بچگی اما سوارکاری را نه..حالا او نیست که ببیند با چه عشق و علاقه ای اسبم را می تازانم..  

زندگیم روال عادیش را  دارد...اولین تجربه رانندگی در جاده ام را هفته گذشته در جاده هراز داشتم از تهران تا نور ساعت ۱۱ شب و عجیب دوست داشتم رانندگی در شب و جاده را وقتی که هایده می خواند مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه...غم با من زاده شده منو رها نمی کنه..  

زندگیم روال عادیش را  دارد..با آدمهای جدیدی آشنا شده ام..شبها در پارک  می دویم و این حس خوبی را به من می دهد..دوست دارم دویدن در شب را وقتی نورا جونز آهنگ  

 I Wouldn't Need you  را می خواند..   

زندگیم روال عادیش را دارد... با آنکه تو نیستی و هر روز فقط با عکست حرف می زنم هنوز زنده ام و سرشار از حس زنده بودن..