تمام حرف بر سر حرفی است که از گفتن آن عاجزیم..


 دیشب "هیولا""خوانی" محمد یعقوبی را دیدیم..فکر می کردم کارهای یعقوبی را خیلی می فهمم ..این را نفهمیدم...85 دقیقه را خسته نشدم اما نفهمیدم..آیدا مثل همیشه خوب بود..

پ.ن :راستی چرا دلم شور می زند

دلم شور می زند بی جهت..


آدمیزاد است دیگر

گاهی دلش می گیرد از هیچ و از همه

گاهی خسته می شود از رفتن

از نرسیدن

و مچاله می شود کنج دلش

اما خوش می کند دلش را

دیگر بار و دیگر بار که این نیز بگذرد

زندگیست دیگر

همیشه که همه سازهایش کوک نیست

همه رنگهایش جور نیست..

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد!

اپرای عروسکی حافظ  بهروز غریب پور حالم را خوب تر کرد..همین.. 


پ.ن1-عنوانم کاملا بی ربط به پست است!


پ.ن2- علامت تعجب را که انتهای پینوشت 1 گذاشتم بی خود و بی جهت یاد دوستی افتادم که می گفت این  علامتهای تعجب وسوال و نقطه و ... را کسانی زیاد استفاده می کنند که نوشته هایشان به خودیه خود گویا نیست ..روان نیست.. با آدم زندگی نمی کند ..آنوقت برای اینکه قابل فهم شود جمللاتشان برای اینکه حس بگیری وقتی می خوانیشان هی علامت می گذارند..!

این هم نظری بود برای خودش..

پ.ن3- چه قدر فکر می کردم آن دوست را دیگر یادنمی دارم اما چطوراست که حرفهای فیلسوفی طورش هنوز بعضی جاها جرقه می زند در ذهنم..؟


گاهی واقعا خیال می کنم روی دست خدا مانده ام..

گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا

گوشه دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم

بعد بی هیچ گذشته ای

به یاد نیارم از کجا آمده کیستم

اینجا چه می کنم

بعد بی هیچ امروزی

به یاد نیاورم که فرقی هست

فاصله ای هست

فردایی هست

گاهی واقعا خیال می کنم

روی دست خدا مانده ام

خسته اش کرده ام

راهی نیست

باید چمدانم را ببندم

را بیفتم..بروم

و می روم

اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم

کجا؟

کجا را دارم کجا بروم؟


سید علی صالحی

به بهانه چهارمین سال پروازت..

چرا رفتی چرا من بی قرارم ..به سر سودای آغوش تو دارم..

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست..ندیدی جانم از غم ناشکیباست..

چرا رفتی چرا من بی قرارم ..به سر سودای آغوش تو دارم..

خیالت گرچه عمری یار من بود..امیدت گرچه در پندار من بود..

بیا امشب شرابی دیگرم ده ..ز مینای حقیقت ساغرم ده..

چرا رفتی چرا من بی قرارم ..به سر سودای آغوش تو دارم..

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست..ندیدی جانم از غم ناشکیباست..

چرا رفتی چرا من بی قرارم ..به سر سودای آغوش تو دارم..

دل دیوانه را دیوانه تر کن ..مرا از هر دو عالم بی خبر کن.. بی خبر کن..

چرا رفتی چرا من بی قرارم ..به سر سودای آغوش تو دارم..

نیستی ولی بدون جای نبودنت درد می کنه...

دوباره عید..قانون نانوشته ما از وقتی رفتی اینست که عیدها فرار کنیم از همه کس و همه چیز ..حتی از خودمان هم فرار می کنیم.. از وقتی رفتی هر کس با هول و استرس از 6 ماه قبل فکر اینست چه کند که عید را نباشد..اصلا وقتی تو نیستی مگر دور هم جمع شدنمان معنی می دهد..

روزها به خودیه خود که معنای خاصی نمی دهند خوشی ها و غصه ها و در یک کلام خاطره ها هستند که به روزها رنگ و معنا می بخشند..برای بعضی ها فروردینشان آغاز پیوند عاشقانه آرامشان است و برای بعضی ها فروردینشان از دست دادن عزیزترینشان برای همیشه ..

اینها را گفتم که بگویم عید را می رویم سفر...اینبار می خواهم قشم و جزیره های اطرافش را به دید طبیعت گردی ببینم ..اما می دانم سفرهای عیدم  فقط فرار است و بس..

گرجه پایان راه ناپیداست..


دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم.. تو.. پای تا سر، تو
زندگی گر هزار باره بُود
بار، دیگر تو... بارِ دیگر تو

آری آغاز،دوست داشتن است
گرچه پایانِ راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

_فروغ فرخ زاد

ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺑﻨﺪ ﺣﺎﻻ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺗﻮ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ!

ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺑﻨﺪ
ﺣﺎﻻ ﻓﻘﻂ
ﻣﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺗﻮ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩ
ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ!

عباس معروفی

بهار همین است که برف بیاید و تو هنوز عاشقم باشی...

بهار همین است که برف بیاید و تو هنوز عاشقم باشی...

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش..بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش..

امروز آخرین روز اینجا بودنم است ..بعد از 8 سال  ..خیلی است 8 سال انگار..دلم جای جدید را می خواهد..اما وابستگیهای اینجا هم کم نیست..امیدوارم به آینده..

به یاد 17 دی

اگر بودی امروز تازه ۷۰ سالت تمام می شد..کاش بودی..

بعد از مدت ها یک شعر و دیگر هیچ..

من برای دوست داشتنت

مدت هاست آماده ام

اما

امان از تو

امان از زن ها که همیشه دیر حاضر می شوند.


شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد..

اووف آخرین بار کی نوشتم؟ 16 شهریور ..فاصله های نوشتنم همینطور دارد بیشتر می شود و این برای خودم نشانه خوبی است..بگذریم 

-امروز قرار است یک اتفاق مهم کاری برایم بیفتد ..قرار است ارتقا بگیرم..امیدوارم که کسی باز سنگ نیندازد چون واقعا برایم مهم است..واقعا مهم است؟نمی دانم شاید هم نباشد ..اما چیزی است که چند وقتی می شود روی مغزم راه می رود خیلی آهسته و احساس می کنم نویز مانند است و باید رفع شود وگرنه در بلند مدت آزارم می دهد.. 

- در این مدت که ننوشتم سفرهایم همچنان به راه بود و یکی از یکی دیگر خاطره انگیز تر اصلا مگر می شود او باشد و سفر را برایم  خاطره انگیز نکند.. 

- اینقدر دیر نوشتم که یادم نمی آید چه انتفاقهایی افتاده این مدت!

بدون عنوان!

۱-قبل تر ها مدام در فاز انکار بودم..انگار نه انگار که اینجا را ساخته ام برای نوشتن از دلتنگیهایم ..انکار می کردم برای مخاطب خاص نوشتنهایم را..درست مثل عزاداری کردن هایم بود که فاز انکارش بجای ۳ روز و ۳ ماه ۳ سال شد و مستقیم مرا فرستاد به فاز قبول .. اما خوب واقعا بود ..اینجا را ساخته بودم واقعا برای دلتنگیهایم ..چه قدر شد که فهمیدم ؟چند وقت فاز انکارم طول کشید ..چیزی حدود  ۸ سال به گمانم..چه قدر طولانی است این انکارهای من..چه باری برداشته می شود از روی شانه های به نظر قدرتمند اما به واقع ضعیفم..چه خوب که تمام شد این مرحله از زندگیم..و چه قدر این زندگی جدیدم را دوست دارم و هر روز دوسترش دارم و چه قدر همراه زندگیم همیشه همراه است..

اینجا را همیشه نگه می دارم حتما گه گداری هم می نویسم اما فقط برای اینکه یادم بماند که می شود همیشه خوشحال بود و خوشحال ماند به شرط اینکه درست انتخاب کنی.. 

۲-  یک هفته ای می رویم مسافرت ..امسال واقعا شد سال سفر همانطور که از ویش لیستم خواسته بودم..حتما خوش می گذرد ..مگر می شود با او بود و خوش نگذراند.. 

»ا به همین هست و نیست ها عادت کردیم گاهی هست گاهی نیست..

آخر هفته گذشته را رفتم بهشت ترین جای دنیا ..خانه ای از گل و چوب در باغی زیبا در نزدیکی تنکابن.. فقط سکوت و آرامش و عشق و غذای خوشمزه...

انگار که جهان را جور عجیبی جدی گرفته ایم..

۱-کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ی رضا قاسمی را می خوانم کتابی است که از اولش جذب می شوی ادامه دهی ..همان صفحات اول پاراگرافی خواندم که به دلم نشست: 

دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم.اینطور بارم آورده بودند که بترسم.از همه چیز.از بزرگ تر که مبادا بهش بر بخورد.از کوچکتر که مبادا دلش بشکند .از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد.از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید... 

۲- فردا می روم تئاتر مرد بالشی .محمد یعقوبی و آیدا کیخایی کارگردانیش را کرده اند باید کار خوبی باشد..شام با دوستان آیدا کیخای نسبتا خوب از آب درآمده بود برای اولین کار آیدا عالی بود... 

۳-خیلی اتفاقی با چند تا از بچه های گروه اوازی تهران آشنا شدم یک سی دی بیشتر ندارند به اسم وکاپلا..از دستش ندهید سبک جدیدی است ..در واقع آکاپلای ایرانی است که مطلقا هیچ آلت موسیقی در آن وجود ندارد..دوستش داشتم جدید بود برایم.. 

4-شبها دکستر می بینیم ..کلا ماهواره و تلویزیون ایران تعطیل است یعنی اصلا نداریم..اینست که کلا نه می دانم در ایران چه خبر است و نه در دنیا تنها از صدای بوق بوق ماشین ها می فهمم که مردم خوشحالند و همین کافی است.. 

امتحان کنید خیلی فاز می دهد به خدا..

چه دوست ندارم این شکل جدید بلاگ اسکای را ..برایم غریبه است..

 

تعطیلات را به عادت همیشگی رفتیم طبیعت گردی سمت استان گلستان ..بکر بود و زیبا و عجیب غریب..خوش گذشت مثل همیشه...اینبار حتی کمی بیشتر خوب بود.. 

 پ ن1: دلم برای خودمان می سوزد..ملت فراموشکاری هستیم که از بسکه در حقمان ظلم شده همیشه به حداقل ها راضییم..می گویند خداوند به قد و اندازه ظرف انسان ها بهشان نعمت عطا می کند چه درست است این حرف..این روزها به یاد آن روزها بغض می کنم همینطور بی خود و بی جهت..

(پ ن )بی ربط؛ برای انجام کاری احتیاج به پایان نامه فوق لیسانسم  داشتم..بین فایلهایم نسخه آخر پایان نامه  را پیدا کردم ..مال سال ۸۶ است.. ۶ سال پیش

صفحه دومش نوشته ام: تقدیم به پدر و مادر عزیزم که همه دنیای من هستند و همواره با همراهیشان مایه پیشرفت من بوده اند ..

به بهانه روز پدر

 
به همه نبودنها ورفتنها عادت میکنیم با زمان،یا دیگرانی به جای رفته ها جایگزین میکنیم. اما پدر و مادرمان تنها کسانی هستند که وقتی میروند انگار یک تکه از قلب ما را با دستهایشان میکنند و میبرند. اول زخمیست،درد و خونریزی دارد .بعد زخمش خوب میشود اما احساستان از آن تکه قلب نداشته همیشه با شماست
انگار یک بخشی از ما در وجود دیگری بوده که حالا نیست و هر روز که نه ولی زمانهای زیادی قلبمان احساس خلا میکند....... زیاد تلاش نکنیم برای فراموشی، این تکه قلب را آنها به یادگار میبرند از فرزندی که با دل و جانشان بزرگ کرده اند
آنها هم دست خودشان نیست این داستان طبیعت است سخت و سنگین و غمگین.... دل بسپاریم..

عنوان ندارد!

انگاری که من به این صفحات طفلکی از آبان ۸۴ فقط زمانهای دلتنگیم سر می زده ام..گویا دفتر این وبلاگ با تمام شدن دلتنگیهای من رو به بسته شدن می رود..نمی خواهم رفیق نیمه راه باشم..این همه مدت تحمل کرد سنگینی نگاه مرا که بی خود ساعتها زل می زدم به صفحه و بعد از چندین ساعت چند خطی می نوشتم که سنگین تر از نگاهم بود..همیشه بدم می آمده از آدمهای نصفه نیمه..همیشه متنفر بودم از آدمهایی که می آیند یک نقطه ای خطی چیزی روی قلبت می کشند و می روند انگار هیچ وقت نبوده اند..همیشه بدم می آمده از آدمهایی که زمان گرفتاریشان من را دوست داشته اند و بعد که دلتنگیشان رفت گرفتاریشان رفت دوست داشتنشان هم تمام شد...نمی کنند حداقل چند وقت یکباری حالت را بپرسند..که زنده ای مرده ای ..نمی خواهم خودم اینطور آدمی باشم..نباید حالا که نیازی ندارم سرم را روی شانه هایش بگذارم بگذرم و بروم.. نباید حالا که شانه مطمئن تر و امن تری پیدا کردم بگذارم این طفلکی تنها بماند باید بعضی وقتها بیایم خودی نشان دهم و بگویم هی من هنوز  دوستت دارم....

من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل یک معجزه باور دارم.

 (این پست را هفته اول فروردین نوشتم اما بلاگ اسکای نگذاشت پستش کنم)
۱-آلرژیم زده است بالا.. نمی دانم عبارت قشنگترش چه می شود آلژیم گرفته است یا عود(؟) کرده است یک همچین چیزهایی خلاصه..در اینجور مواقع اگر یک قلاده گردنم بیندازند فرق خاصی با یک ماده سگ کمی تپل و سفید ندارم و هرکس که به من می رسد و می گوید سرما خورده ای صدایی شبیه زوزه البته زوزه نه مال گرگ است صدایی شبیه واق واق یا هاپ هاپ در می آورم و پاچه طرف را می گیرم و می گویم که نخیییر آلرژیم گرفته است بعد همه ادامه می دهند که وای آخی تا کی طول می کشد و من این بار واق پرصداتر ی می کنم و می گویم تا آخر تابستان! و این داستان ادامه دارد.. 
 ۲- گفتم که حس خوبی به عیدها ندارم این حس از زمان بچگیم وقتی که پدر و مادرم مجبورمان می کردند خانه کسانی که حتی در عوالم بچگی هم می فهمیدیم مهر و محبتی در رفت و آمدمان نیست و فقط برای رفع تکلیف است برویم وجود داشته است.. از سه سال پیش که پدر رفت بیشتر و بیشتر از عید بدم آمد..امسال مبارزه ای می کردم برای عید دیدنی نرفتن که بیا و ببین ..مادرم به من می گوید آدم گریز..غیراجتماعی..و در دلش هم حتما می گوید افسرده و رویش نمی شود که بلند بگوید احتمالا..فکر کنم خانواده همسرم غیر از صفاتی که مادرم امسال به من نسبت داد یک بی ادب هم در دلشان گفتند..و به قول سهراب مثل کبریت کشیدن در باد زندگی دشوار است ..من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل یک معجزه باور دارم..آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد...هرچه باداباد.. 
۳-دلم برای خواهرم می سوزد هر تعطیلاتی که گیر می‌اورد آن سر دنیا به جاب اینکه بروند دنبال عشق و حالشان هلک هلک بلند می شود می آید ایران..تحسینش می کنم خیلی تحسینش می کنم

آرام باش عزیز من آرام باش حکایت دریاست زندگی..

یک.  شنبه رفتیم کنسرت شهرام ناظری..مادرم می گوید انگار هر روز برای شما جمعه است..نمی دانم چرا این را می گوید.. شاید چون دیروزش زنگ زد کن بودیم و داشتیم نهار می خوردیم و پریروزش زنگ زده بود مهمانی بودیم  این را می گوید احتمالا.. 

 در هر صورت که کنسرت عالی بود بخش اولش شاهنامه خوانی بود و به قول خودشان با موسیقی مقامی و بخش دومش مولوی خوانی بود.. خدا وکیلی همچین که  شهرام می گوید یییییکککککککک ششششششببببب آتش یییییکککککککک ششششششببببب آتش آدمیزاد مو بر تنش سیخ می شود.. به هر حا ل که حس می کنم از شنبه شهرام ناظری را بیشتر از شهرام شب پره دوست دارم...هه هه هه 

دو:اصلا حوصله عید را ندارم همین. 

سه: به وضعیت رکود کاری رسیده ام..یک قرارداد ۵ ساله آورده اند کوبانده اند روی میزم و می گویند معنیش اینست که ما به آدمهایی که خیلی خوبند و دوستشان داریم این قرارداد را می دهیم فقط.. و کلی مزایا می دهیم به شما خوبان..اول خوشحال می شوی و نیشت تا بناگوش باز می شود بعد قرارداد را که می خوانی می بینی در تک تک ماده ها و بندهایش نوشته اگر خواستی روزی بروی دهنت را سرویس می کنیم و خیلی حرفهای بدتر از اینها که نمیشود در ملا عام نوشتشان..اینست که من از صبح قرارداد را هی می خوانم جوری که الان کل مفادش را از حفظم و نمی دانم امضا کنم یا نه..یکی نیست این وسط به من بگوید حالا تو مگه می خواستی بری همین روزها آیا؟؟!!   

چهار: چه پست خسته کننده ای بعد از این همه وقت!

وچه قدر این روزها این عادت آزارم میدهد..

همه­ی این جدایی­ها، مرا ناخواسته به فکر آنچه جبران­ناپذیر بود و روزی فرا می­رسید می انداخت، هرچند که آن زمان هرگز جدی به امکان زنده ماندن خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم . عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته بود خودم را بکشم. بعدا غیبت مادرم چیزهایی ازین هم تلخ­تر به من آموخت. آموخت که آدم به غیبت عادت می­کند و این عادت به نبودن عزیزان از نبودنشان ناگوارتر است.

خوشی­ها و روزها / مارسل پروست / مهدی سحابی

و صدای وجدانم نمی گذارد پیشرفت کنم!

زندگیم روی دور تند است انگار.. 

همه چیز خوب است اما تند می گذرد..دوست دارم روزهایم کش بیایند..نه اصلا لحظه هایم کش بیایند..از این سریع گذشتنش گاهی به وحشت می افتم..و از این همه توان خودم برای دویدن گاهی لذت می برم و گاهی تعجب می کنم..و گاهی خسته می شوم..نمی دانم عادی است یا نه.. 

به یمن حضور همیشه در صحنه دوستان محترم ماهواره جمع کن در بدو ورود به خانه جدید ریختند و دیشهایمان را خرد کردند و ال ام بی هایمان را حتما بردند که یا بفروشند یا خوب بالاخره آنها هم دل دارند می خواهند گوگوش آکادمی ببینند یک وقتهایی .. خلاصه که به یمن حضور آنها در این مدت سه تا کتاب خواندم که مدتها بود در کتابخانه چشمک می زد و اینقدر خاک خورده بود که دیگر چشمکش را نمی دیدم ..و البته فرندز هم می بینم که بین خودمان با اینکه خیلی مقاومت کرده بودم این چند سال برای ندیدنش و می گفتم اصلا به نظر من خیلی دیگاستینگ است که هر صحنه ای یک عده آدم هر هر می خندند من اصلا با همچین سریالی حال نمی کنم اما خوب در کمال تعجب حال کردم!! 

کار جدیدم را دوست دارم..خدا مرا ببخشد نه اینکه بخواهم جای همکارمریضم را که همین روزها گفته برمی گردد بگیرم اما خوب دروغ چرا دارم تمام تلاش و خودشیرینیم را  می کنم که در این پوزیشن خوب جلوه کنم ولی به جان خودم نه اینکه بخوام بقیه فکر کنند ا ا ا چه قدر این خوب بود و ما تا به حال کشفش نکرده بودیم خوب است بماند در همین جایگاه به جای خانم ص که خوب الان دوران نقاهت را می گذراند و نمی تواند خوب کار کند لابد! لامذهب این صندلی ریاست بدچیزی است اخلاق آدم را خراب می کند بی خود نیست دوستانمان در مجلس لایحه های عجیب و غریب تصویب می کنند تند تند.. خلاصه که مزه خوبی داده ریاست کردنم در این چند ماه و البته اعتراضی هم از جایی شنیده نشده است! 

 

دلم باز مسافرت می خواهد انگار! چون بهانه گیر شده و بی حوصله شاید هم مال آلودگی هوا باشد!

باز یادم رفت!

امسال باز هم تولدت یادم رفت..۱۷ دی بود دیروز انگار.. تازه می شد ۶۹ سالت و دارد ۳ سال می شود که رفتی..راستی چرا اینقدر زود رفتی..

تولدت یادم رفت اما بودنت را ..یادت را  هر روز با تمام وحودم می خواهم و تکرار می کنم و فریاد می زنم.. 

بو و دستهای پدرانه ات را می خواهم..کاش اینقدر زود نمی رفتی..

و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی..

نوشتن در اینجا هم بعد از یک مدت که نمی نویسی می شود مانند کاری که مدتی است می خواهی انجامش دهی ولی  انجامش را به شنبه می اندازی..همان قضیه قورت دادن قورباغه و این حرفهاست..هر روز می گویم امروز می نویسم و امروز می شود فردا و فردا می شود پس فردا.. 

۱)۱۰ آبان ۱۳۹۱ شد تاریخ ثبتی ازدواجمان..همه چیز خوب بود و به خودمان که خیلی خوش گذشت..بقیه را نمی دانم و خوب راستش غیر از ۱۰ ۲۰ نفر آدم بقیه برایم مهم نیست که بهشان خوش گذشت یا نه! وقتمان را با ادا و اصول هایی که عکاس و فیلمبردار می گوید در بیاوریم هدر ندادیم و فقط خندیدیم و رقصیدیم.. 

اما با اینکه خیلی خوش گذشت همچنان اعتقاد دارم که عروسی گرفتن کار مزخرفی است..آدمهایی که دیگر قرار نیست هیچ وقت ببینیشان می آیند و خودشان را پرت می کنند وسط شبی که قرار است خاطره انگیز ترین شب زندگیت باشد ..همین است که نمی فهممش و خوب گویا اجتناب ناپذیر هم هست.. 

۲) هفته دیگر می رویم مسافرت البته اگر ویزایمان بیاید تا جمعه..حس اینکه فقط خودمانیم و خودمان دور از تلفن و اداره و شرکت حس خیلی خوبی است فکرش را که می کنم نیشم تا بناگوش باز می شود.. بر که گشتیم وسایل دوست داشتنیمان را می بریم به  خانه دوست داشتنی ترمان..خانه ای که وقتی واردش شدم  آن چنان حس خوبی به من داد که گفتم همین را می خواهم..همین که از پنجره که بیرون را نگاه می کنم انبوه درختان سرسبز را می بینم و صدای آب می شنوم یعنی زندگی.. 

۳)چه قدر دنیای بعضی از آدمها کوچک است..چه قدر حرف زدن با عمل کردن فرق دارد..چه قدر تمامی فلسفه هایی که می بافتم و تئوریهای روانشناسانه ای که برای آدمهای دیگر بلغور می کردم به نظرم غیر عملی می آیند.. 

هوا باز ابر دارد و می خواهد ببارد ..چه قدر دوست دارم این هوای ابری پاییزی را..کاش همیشه پاییز بود...

کاش می دانستی..

کاش می دانستی
ما را
مجال آن نیست
که روزهای رفته را  
از سر گیریمو لحظه های بی بازگشت را
تمنا کنیم
کاش می دانستی
فردا
چه اندازه دیر است
برای زیستن
و چه اندازه زود
برای مردن
و همیشه واژه ای است پر فریب
کاش می دانستی
یک آلاله را
فرصت یک ستاره نیست
و به ناگاه
بسته خواهد شد
پنجره های دیدار
در اجبار تقدیر
کاش می دانستی ...

ماآزموده ایم دراین شهربخت خویش بیرون کشیدبایدازاین ورطه رخت خویش

۱)به یاد روزهای نه چندان دور امروز از صبح کارهایم را کنار گذاشتم وبلاگم را باز کردم و شروع کردم به خواندن پستهای قدیمیم ..حس خوبی است بعضی وقتها گذشته ها یت را مرور کنی..کمک می کند قدر امروزت را بهتر بدانی.. 

۲) خواب دیدم لباس سفیدی را که داده ام برایم بدوزند سیاه دوخته اند و خیاط اصرار دارد که این رنگ خیلی شیک و مدرن تر است و من هی با او بحث می کنم طبق عادت همیشگیم..صبح که بیدار شدم ترسیدم واقعا ترسیدم چون لباس سفیدی که داده ام بدوزند لباس عروسیم است.. 

۳)دیروز توی کلاس ورزش خانمی که داشت با جدیت زمین را تی می کشید با جدیت خیلی بیشتر دسته جارو را در چشم من فرو کرد..چشم چشم که نه جایی بین بینی و گوشه چشم.. گویا چند دقیقه ای غش کرده ام اینطور که بچه ها می گویند اما وقتی به خودم آمدم یک کیسه گنده یخ روی چشمم بود و خانمی که جارو را در چشمم فرو کرده بود مدام از من عذر خواهی می کرد و می خواست که حلالش کنم..الان سمت چپ صورتم که بی حسی و درد ملویی دارد ... 

۴) جدیدا به اینکه آدم هم می تواند چشم بزند و هم می تواند چشم بخورد اعتقاد پیدا کرده ام قبلا نداشتم اما الان دارم..باید بیشتر بخوانم راجع به آن.. 

۵) باغی که می خواهیم عروسیمان را بگیریم دبه کرده که عروسی آن هم خانوادگی اصلا مایه فسق و فجور است..فکر کرد من الان خودکشان می کنم که نه توروخدا ..خیلی خونسرد گفتم خوب جدا کنید اشکال ندارد طرف کم آورد رسما فکر کرد الان قرار است پول خفنی به جیب بزند..در این مملکت خودمان هم به همرحم نمی کنیم دیگر.. 

۶) کلا حالم خوب است  ..خوش می گذرانیم..سخت نمی گیریم..همه چیز را به اطراف حواله می دهیم...حداقل سرطان نمی گیریم البته شاید! امتحان کنید خوب جواب می دهد...

هی زندگی وایسا با هم بریم...

دوست و هم کارم که شش واندی سالی است که میزهایمان به فاصله یک دست هممممم شاید هم یک دست و پا از هم است را دکترها جواب کرده اند..جواب که نه یکدفعه بدون هیچ پیش زمینه ای یک توده به اندازه تخم مرغ شاید هم کمی کوچکتر از بدنش برون کشیده اند و یکدفعه ای تر گفته اند که بدخیم است و معلوم نیست که چه قدر در بدنش ریشه دوانده است و بهتر است شیمی درمانی شود آنهم چهار ماه..و از هفته قبل شروع کرده اند و یک هیکل نحیف ۴۱ کیلویی را شیمی درمانی می کنند.. 

شک قضیه بیماری دوستم هنوز تمام نشده ..شک دیگری وارد شد و آنهم اینکه نمی دانم چرا همه فکر کردند که چون ما شش سال و اندی است به فاصله یک دست و شاید هم یک دست و یک پا از هم می نشینیم پس من باید بای دیفالت همه کارهای او را به عهده بگیرم و خوب اینکه این همکار ما از اتفاق معاون مجموعه است و از اتفاق تر اینکه ما دو سالی است رئیس نداریم و این معاون ما بای دیفالت کارهای رئیس را هم انجام می داد ..پس چه شد؟ اینکه من رئیس هستم با عنوان شغلی  و حقوق کارشناس..ها ها ها ها 

این است که آنقدر شلوغ شده ام که نمی فهمم روزهایم چطور می گذرد و خوب فعالیتهای جانبیم هم سر جای خودشان هستند و تکان نمی خوردند..علاوه بر همه اینکه چند بار اباب کشی و جابه جایی را هم چاشنی قضیه کنید... 

اما از همه اینها که بگذرم همه چیز با انرژی فوق مثبت شریک زندگیم خوب می گذرد..

زندگی هم همینقدر راحت می پرد..

نوشتم..خیلی نوشتم..همه اش پرید..

شاید من هم بگویم همین را بنویسند...!!

بر من ببخشایید اگر چه خیلی دیر خیلی دور.. 

این جمله ایست که  بر سر در خانه ابدیه خسرو شکیبایی نوشتند..

و اما عشق...

حلقه ام شد ساده  با یک تک سنگ گرد وسط آن ..همان که همیشه می خواستم شد پیوند ازدواجمان.. 

یکبار گفتم به قول مادربزرگم بعضی ها قدمشان سبک است در زندگی آدم..الان دیگر مطمئن شدم  آنقدرکه  همه چیز بدون دردسر و حاشیه پیش رفت ..آنقدرکه همه چیز خوب بود  انگار توی خواب می دیدم ... 

 فکر می کنم همه اینها از برکت وجود عشقی است که به من و همه آدمهایی که من دوستشان دارم می دهد.. 

کاش لیاقت این عشق را داشته باشم.. باید داشته باشم...

۱۵/۰۴/۱۳۹۱

...

فکر نمی کردم مهمانی دیشب خوش بگذرد ..اما گذشت.. 

چه قدر در کنار تو حتی یک مهمانی که فکر نمی کنی خوش بگذرد خوب است..چه جالب!

کاش با خودم حرف می زدم..

اصلا نفهمیدم که چه شد که بحث به اینجا کشید ...با خواهرم را می گویم.. 

از زمانی که یادم می آید مشغول گیس و گیس کشی بودیم ..من نهایت خونسردی بودم و کلا دختری درون گرا و از همان بچگی عادت کردم مشکلاتم را خودم حل کنم.. خواهرم اما نقطه مقابل من ..حساس و زود جوش اما به غایت مهربان و برون گرا همه ما از سیر تا پیاز جزئیات مدرسه و دانشگاهش را می دانستیم.. همه چیز را به تفصیل تعریف می کرد..

 یادم می آید سال اول دانشگاه بودم و خواهرم سال آخری... کتاب آمار و احتمال شلدون راسش را خواستم..کتابهایش از جانش عزیزتر بودند و مانند بچه اش مراقب بود خط به کتابهایش نیوفتد..با کلی شرط و شروط و وساطت مامان کتاب  را به من داد...من اما سبک سر وبی خیال به بهانه اینکه کتاب خیلی حجیم است و سنگین و اذیت می شوم این همه راه هفته ای دوبار شلدون راس را بکشم با خودم و ببرم دانشگاه کتاب را سه قسمت کردم و گفتم آخر ترم صحافی می کنم جوری که خواهرم نفهمد.. 

خواهرم اما یک روز دو نیمه دیگر شلدون راسش را کف اتاق من پخش دید و قیامتی شد در خانه که نگو و نپرس... 

بچه که بودیم یکی از دوستان پدرم هفته ای یکبار می آمد و به ما ارگ درس می داد..من بااستعداد بودم اما حواس پرت و بدون پشتکار..خواهرم اما با استعداد بود و پر از پشتکار..خواهرم تمام هفته را روی آهنگهایی که آقای لطفی داده بود تمرین می کرد از شکوفه می رقصد از باد بهاری می زدیم تا سلطان قلبها...شبهای چهارشنبه که آقای لطفی فردایش می آمد من خوشحال و خجسته آخر شب با اعتماد به نفس ارگ را می آوردم جلویم و دفتر نتم را باز می کردم و شروع می کردم به مشق کردن اما هر ۵ دقیقه یکبار از جایم بلند می شدم به شیطنت ..و نتیجه این می شد که آخر شب های چهارشنبه با چشم  گریان پا به زمین می کوبیدم که بگویید فردا آقای لطفی نیاید من تمرین نکرده ام و طبق معمول با وساطت مامان خواهرم همه تلاشهای یک هفته ایش را در درآوردن قطعه موسیقی  یک ساعته به من منتقل می کرد.. و من فردا با پررویی هر چه تمام تر در چشمان لطفی زل می زدم و تعریف و تمجید می شنیدم و لبخند پیروزمندانه می زدم... 

نه اینکه فکر کنید من چه قدر بدجنس بودم و خواهرم چه قدر مظلوم..نه..او هم حساسیتهای مرا می دانست و با سیاست مرا می چزاند ..من در زندگیم یادم نمی آید کسی را آزار داده باشم یا نقاط حساس روحش را بدانم و هی انگولکش کنم اما خواهرم می کرد زیاد هم این کار را می کرد..این را هم بگویم که بعد از همه این حرفها همیشه هم عاشق هم بودیم یک نفر حق نداشت به یکی از ما جلوی دیگری بگوید بالای چشمش ابروست..آنچنان آستینها را بالا می زدیم و از هم دفاع می کردیم که بیا و ببین.. 

دوران کودکی و نوجوانی واوایل جوانیمان اینگونه گذشت..خواهرم اما ۲۱ سالگی ازدواج کرد و از ما جدا شد اول خانه اش بعد شهرش و بعدهم کشورش ..خودش مادر شد و خلاصه گیس و گیس کشی در ملا عاممان تبدیل شد به گیس کشی های زیرپوستی لفظی و اختلاف نظرهایی که همیشه بود و به واسطه بزرگ شدن و دور شدن رنگ و بویشان عوض شده بود.. 

همیشه از من شاکی که تو موجود توداری هستی و آدم اصلا نمی فهمد داری چه کار می کنی..و از من گفتن اینکه خواهر من طبیعت آدمها را که نمی شود عوض کرد من ذاتا اینطوری هستم.. 

دیشب اما نفهمیدم واقعا نفهمیدم ..فکر کنم فشارهایی که از بعد از رفتن بابا یک تنه تحمل کرده بودم با هم جمع شدند و فریاد شدند و از دهان منی که هیچ وقت هیچ کس در اوج ناامیدی هم از من گلایه و شکایت نشنیده بود خارج شدند..واقعا نمی دانم این من بودم..خواهرم اما تعجب کرد مات شد از رفتار من از حرفهای من ..من اما گفتم و گفتم .. خیلی چیزهایی گفتم که الان یادم نیست..اما فکر کنم خودم نبودم که این حرفها را می زدم..فشارهای جمع شده این دوسال و اندی بود که در قالب فریاد از دهانم خارج شد.. 

پشیمانم خیلی پشیمان ..کاش مثل همیشه سکوت بودم ..کاش مثل همیشه مرموز و تودار بودم...کاش مثل همیشه یک تنه تحمل می کردم..

همه تصویرها مبهمند بی حضور جاری تو..

امسال را روز پدر آمدیم پیشت با یک دست گل داوودی سفید..آمدیم که اجازه بگیریم از تو برای با هم بودنمان..با اشک و لبخند به هم معرفیتان کردم..و تو با همان لبخند همیشگیت از همانهایی که انگار قرمز شده بودی و باد در بینیت انداخته بودی از توی عکس نگاهمان کردی و من  نفهمیدم که اجازه دادی یا نه... من اما لبخندت را به فال نیک گرفتم ..

نیستی در این روزهای خوب که خوشحالیت لبخندم را چند برابر کند.. 

نیستی که دلگرم باشم به بودنت و آرام خودم را بسپارم به دست جریانی که زندگی برایم رقم زده است فارغ از خوب و بد بودنش..  

 نیستی که بگویی دختر آرام باش من هستم.. همیشه هستم.. 

و منم که اشکهای گرمم از نبودنت همیشه جاری خواهد بود در کنار هر که باشم..

۱۵ خرداد

سحر خیز باش تا کامرا باشی...

ماه ها بود که می خواستم یک روز آخر هفته سحر خیز باشم ..این هفته شد..بعد از ماه ها پنجشنبه زود بیدار شدم ..حتما فکر می کنید می خواستم بروم پارک بدوم یا چمیدانم دوچرخه سواری کنیم و خلاصه از این دست کارهای ورزشی که اصرار داشتم صبح زود باشد..نخیر بنده اعتقاد دارم که ورزش را در هر ساعت شبانه روز می توان انجام داد..اما صبحانه خوردن را نه ... 

کافه شمرون باغ موزه هنر را از دست ندهید..صبحانه عالی ..فضای دلنشین ..هوای مطبوع اردیبهشت ماه و خوب اگر یار غارتان هم همراهتان باشد که صد البته بهتر...

آخیش راحت شدم...

گفتنش را سخت کرده بودم ... سخت که نه ..جرات می خواست گفتن اینکه می خواهم انتخاب کنم ..که دوست داشته باشم..که دوست داشته شوم.. 

حق داشتم به خدا بعد از آن شاهکار زندگیم...

بعد از آن یک دهه اشتباه دوست داشتنم ...  

بعد از آن ...بگذریم

گفتم..سخت نبود..بعضی آدمها انگار قدمشان سبک است در زندگی آدم به قول مادربزرگم..

بارونو دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره ..

این روزها را زیر باران زندگی کردم و از خیس شدن نترسیدم و خودم را سپردم به باران بدون هیچ چتری .. 

خیس شدیم و خندیدیم و مهربانی کردیم و از سر تا ته لاله زار را پیاده رفتیم و با ذوق چیزی را که می خواستیم پیدا کردیم و باز خندیدیم و فکر کردیم که چه قدر خانه قشنگ می شود با این چراغی که سه ستاره کوچک آویزان است از سه سیم بلند و باز خندیدیم از اینکه سقف خانه می شود مثل یک آسمان کوچک که فقط سه تا ستاره دارد.. 

خیس شدیم و خندیدیم و زیر باران پارک لاله را گز کردیم و سردمان شد و باز خندیدیم و مهربانی کردیم و غذای لبنانیی خوردیم که اصلا لبنانی نبود ..

و من همش در فکر بودم که تو چه قدر بزرگواری که حتی یکبار هم به روی من نیاوردی که همه چیزت را به خاطر من رها کردی و آمدی و من شرمنده می شوم و لپهایم سرخ می شود و یک لبخند زیر پوستی از ته دل می زنم و به تو نگاه می کنم و تو می گویی چرا مرا اینطوری نگاه می کنی و من می گویم هیچ فقط دلم برایت تنگ شده بود و تو می خندی که من که اینجایم پیش تو آمده ام که برای همیشه باشم و من باز لبخند می زنم که نه دلم تنگ شده برای آدمی که این روزها پیدا نمی شود کسی مثل او... 

 

(این پست را آبان ۹۰ نوشته بودم اما نمی دانم چرا پابلیشش نکرده بودم!)

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید..

امسال دومین عیدی است که دیگر برایم عید نیست..از وقتی رفت سال نو هم برایم رفت و روزها را می گذرانم که فقط گذرانده باشم.. 

نه اینکه زانوی غم به بغل گرفته باشم نه!  فعالیتهای اجتماعیم به راه است.. سفرها و تفریح هایم  سر جایش است.. آدمهای زندگیم دوستم دارند و من هم سعی می کنم مهربان باشم با آنها ..در مجموع زندگیم باگ خاصی ندارد... 

اما  عید که نزدیک می شود مورمورم می شود که نزدیک است باز سالگرد رفتنش..که نزدیک است باز سالگرد نبودنش..بعد یاد آن سال که می افتم که گفت هفته دوم هم پیشمان بمان و من بوسیدمش و گفتم چند روز می روم و زود برمیگردم و وقتی برگشتم او بود که برای همیشه رفته بود چیزی فراتر از گریه مدل خفگی گلویم را می گیرد.. 

بگذریم از این تکرار که هست و رفتنی و عادت کردنی نیست.. 

 چند روزی دست زن و بچه را گرفتم و رفتیم شمال... امسال هر چه اینطرف آنطرف کردم دیدم نخیر بلاد کفر با این قیمتهای سرسام آور نمی شود رفت..اما برخلاف تصورم خوش گذشت همین سفر چند روزه و رها کردن خودم در خیل جمعیتی که آمده بودند تا خوش باشند یعنی الکی خوش باشند.. 

پ.ن ۱: عنوانم شاید به نظر بی ربط باشد به کل نوشته اما حاصل یافتن کارت کوچکی بود  در خانه تکانی کمد کاغذهایم ...خواندمش..لبخند زدم.. اشک ریختم و به سطل زباله فرستادمش..

ای عشق چه درشرح تو جزعشق بگوییم در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست 

آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست 

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب 

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست 

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است 

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست 

 

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق 

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست 

 

فاضل نظری

حرف هایم که ناگفته می ماند کز می کنم پشت دیوار سکوت ....

بالاخره با هم تنها شدیم.. 

فکر کردم  تنها که شویم ساعتها حرف دارم برای زدن..که تمام حرفهایی که این یک سال و اندی ماندند در گلویم و با یک لبخند تلخ تحویلشان دادم را در خلوت دو نفرمان خواهم گفت..فکر کردم فقط این مهم است که با هم تنها باشیم بدون هیچ مزاحمی..آن وقت است که من چشم در چشمت می دوزم و به واسطه طبع سرکشم چشمهایم را گشاد می کنم و بدون پلک زدن حرف می زنم و حرف می زنم..همه حرفهای قلمبه شده این یک سال و اندی را..حرفهایی که فقط به تو می شد گفت.. خوشحال بودم که بالاخره رسید زمانی که فقط من باشم و تو و خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد..  

چرا حرفم نیامد اما.. چشمم که به عکست افتاد پهن شدم روی زمین و به پهنای صورتم زار زدم درست عین پدر مرده ها..آن صورت گستاخم یک دفعه خرد شد حرفهایم همه تبدیل شدند به اشک ..اشکهایی که می باریدند و وه که تمام نمی شدند لامصب ها .. 

باز هم هیچ نگفتم ..باز هم حرفهایم همه ماندند  تا یک بار دیگر که تنها شویم.. 

 

پ.ن ۱: از تئاترهای جشنواره دو لیتر در دولیتر صلح آذرنگ و خیال حمیدرضا نعیمی را دیدم خیال را کمی بیشتر دوست داشتم اما هر دو خوب بودند

پ.ن۲: می پرستمت به خاطر معنای عشقی که در وجودت یافتم...

کاش فقط لحظه ای بودی

به تاریخ آخرین پستم نگاه می کنم بیست و یکم آذر ماه است..فکر می کنم چند روز دیگر یک ماه می شود که ننوشته ام و به یک ماه گذشته فکر می کنم..اولین روز یا شاید بگویم اولین ساعاتی است  در این یک ماه که خلوت خودم را دارم و منم و این جعبه قدیمی خانه پدری که هنوز با سختی و نفس نفس سعی می کند به من سواری دهد.. 

همین یک ساعت پیش خواهرم رفت ..دو هفته مثل برق و باد گذشت و دوباره زمان لعنتی خداحافظی رسید..یک قانون نانوشته داریم همه مان در خانواده که خداحافظی را خیلی کشدار و عجیب و غریبش نکنیم ..چمدانها را بگذاریم داخل ماشین و خپل مثل یک گربه ملوس همه ما را بغل کند و خواهرم بگوید پس تابستان منتظرتان هستیم من لبخند کشداری بزنم و مامان بگوید اگر زنده باشم و برادرم بگوید زود باشید دیر شد..همین ..شاید از وقتی بابا رفت این قانون نانوشته آمد و نشست در قلب همه مان..شاید اینکه دیدیم رفتن چه قدر آسان است دلیل أن شد که خداحافظیهایمان را سوزناک نکنیم.. 

من اما دلم گرفته است..خواهرم رفته و نمی دانم کی قرار است دوباره ببینمش..مامان یک دفعه مریض شد و برنامه ریزیهای ما برای اینکه تا خود فرودگاه به قول او ور بزنیم خراب شد و من ترجیح دادم فعلا کار را تعطیل کنم و پیش مادر بیمار تنهایم بمانم و باز به پدرم فکر کنم که چه قدر زود رفت و فردا دومین سال تولدش است که دیگر پیشمان نیست و باز بی صدا زار بزنم و باز از فکر کردن به اینکه نیست قلبم درد بگیرد..اصلا این خانه هر چه قدر هم شادی از سر و رویش ببارد قلب مرا فشرده می کند...اصلا وقتی برادرم کبابها را به سیخ می کشد و منقل را اماده می کند دلم می خواهد فریاد بزنم و سینی کباب را از پنجره پرت کنم بیرون و بگویم من کبابهای دستپخت بابا را می خواهم.. اصلا دیگر حالم از کباب خانگی بهم می خورد ..اما چه کنیم که خپل داییش را به اسم دایی کباب می شناسد و جمعه ها حتما باید کباب بخورد..چه کنیم که خپل هنوز به ماشینمان می گوید ماشین بابا سی سی و هر بار که این را می گوید انگار که دارد با خنجری قلبهای همه مان را پاره پاره می کند.. 

انگار باز زده به سرم خدا به خیر کند امشب را..

آنچه در کویر می روید خیال است..

این چند روز تعطیلات را کویر بودم..همه چیز عالی و رویایی بود..

دیدی تولدش را یادم رفت!

طفلکی دوازده روز پیش ۶ ساله شد و من یادم نبود.. عادت می کنیم را می گویم...

می دانم یکی از آن روزهای مبهم دور....

می دانم...
یکی از آن روزهای مبهم دور
وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای
و بچه ها از سرو کولت بالا می روند
درست همان لحظه که قرار است احساس کنی خوشبخت ترینی
ناگهان...
یاد من به سینه ات چنگ می زند...  

 

دیشب تا صبح خوابت را می دیدم وقتی می گویم تا صبح یعنی تا خود وقتی که ساعتم زنگ زد .. .. 

یک روز بعد از تولدت بود زنگ زدم و تو گوشیت را برداشتی و گفتی هلوو و من سلام کردم و گفتم بد موقع که زنگ نزدم  خواستم تولدت را تبریک بگویم می دانم که دیروز بوده اما نمی خواستم که جلب توجه کنم جلوی خانومت..بعد حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و از خودمان گفتیم مثل آن روزها که هر چه حرف می زدیم کم نمی آوردیم و همیشه چیزی داشتیم برای تعریف کردن.. 

بعد نمی دانم چه شد که وسط حرفهایمان یاد آن موقع هایی  که هنوز موبایل نداشتم و هنوز توی همان خانه حیاط دار بزرگمان که یک زیر زمین مخوف هم داشت و من همیشه می ترسیدم تنهایی بروم تویش افتادم..یادم می آید تو زنگ زدی به تلفن خانه و بابا توی زیر زمین داشت به موتور شوفاژ ور می رفت و مامان داشت توی آشپزخانه شام را آماده می کرد و بهار طبق معمول مشغول درس خواندن بود و برادرم هم نمی دانم کجا بود لابد باز داشت با دوستانش شیطنت می کرد در راه کلاس کنکور..من اما نشسته بودم توی هال و بدنم می لرزید که یک وقت بابا نفهمد من دارم با تو حرف می زنم اما با چشم سفیدی ذاتیم همچنان حرف می زدم و می زدم و صدای تو ترسم را دور می کرد.. 

نمی دانم چه شد وسط حرف زدنمان که دیگر نه تلفنی بود و نه فاصله ای ..من بودم و تو که چشم در چشم هم مشتاقانه حرف می زدیم ..تو هیچ فرقی نکرده بودی درست مثل عکس دو نفره تان در فیس بوک ..من اما شکسته بودم  انگار .. پیر شده بودم..

ناگهان عشقت آمد ..من هول کردم اما تو آرام بودی..او هم آرام بود ..نگاهش کردم و خواستم برایش توضیح دهم که به خدا فقط می خواستم تولدت را تبریک بگویم آن هم تلفنی نمی دانم چرا سر از اینجا در آوردم..حرف می زدم ..صدایم را نمی شنید...انگار صدا از گلویم خارج نمی شد..نگاهش می کردم ... مرا نمی دید...ترسیدم..او اما آرام در خانه اش راه می رفت و به تو میرسید..برایت غذا آورد..تو آرام غذایت را خوردی..آب آورد ..آرام نوشیدنیت را خوردی..آرام و بی صدا برایت لباس تمیز آورد تا لباسهایت را عوض کنی و تو هم بی صدا این کار را انجام دادی ..و من نامرئی شده بودم..تو دیگر مرا نمی دیدی ..او هم که از ابتدا مرا نمی دید..من دیگر وجود نداشتم.. بیدار که شدم صورتم خیس خیس بود.. 

 

 *  شعر زیبای بالا را امروز در وبلاگ آنی دالتون خواندم و بدجور مناسب بود با حال و هوای امروزم پس کپی پیستش کردم بدون اجازه!


باید از جاده لذت برد و رفت و شاید حتی به مقصد هم نرسید...

آخر هفته خوبی داشتم خودم بودم و خودم و کارهای عقب مانده ام .. هر خطی که روی لیست بلند بالایم می کشیدم لبخند ملسی می زدم و نفس راحتی می کشیدم...  

پ ن ۱:دو تئاتر ولپن مهدی کوشکی  و خاموشی دریا نیما دهقان را دیدم هر دو را دوست داشتم ولپن را اما کمی بیشتر...

آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته ایمان است!

آلزایمر احمدرضا معتمدی فیلم خوبی بود اگر ۱۰ دقیقه آخر پایش را نمی گذاشت روی گاز تا پایانی برای فیلم پیدا کند..در هر صورت نمی توان منکر سوژه جدید و بازیهای خوبش شد..دوستش داشتم ..ارزش دیدن دارد.. 

آنجا که پیشنماز مسجد گفت ای کاش اینقدر که این زن به مردش ایمان دارد ما به خدا و خودمان ایمان داشتیم تنم لرزید!

پاییز من،عزیز غم انگیز بر گریز یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!

دیشب در جاده فکر می کردم به اینکه چرا چند وقتی است دستم به نوشتن نرفته است.. 

هر چه فکر کردم دیدم دلیل خاصی ندارد نه از خوشی بی حد و حصر بوده نه از انتهای افسردگی که همیشه آدمی واقع گرا بوده ام و نه هیچ وقت زندگی را مدینه فاضله ای می دانستم که فهمیدن اینکه نیست به افسردگیم بکشاند و نه جهنمی می دانستم که خوشی های زودگذر زندگی به اوج سرمستیم برساند.. فهمیده ام که زندگی اینقدر کوتاه است که باید فقط و فقط سعی کنی خودت را کمتر گیر و گرفتار روزمرگی کنی ..هر چه کمتر و کمتر فکر کنی راجع به بی سر و ته بودنش که حتما می رسی به پوچی..  

طبق روال معمول خانواده و کار و کلاس و کتاب و فیلم و تئاتر و سفر اجزاء لاینفک زندگیم هستند 

فقط تو هستی که آمده ای و رنگ جدیدی پاشیده ای به زندگیم   یک رنگ ملایم و آرام بخش مثل آبی دریا..احساس می کنم این رنگ  متفاوت است و دلنشین..  

پ.ن1:یک پاییز دیگر هم آمد و همچنان این محبوب ترین فصل سالم را می ستایم..

 پ.ن 2:چه قدر وقتی آدم نوشتنش نمی آید معلوم است!!!!!

دیوار ها هم گاهی احتیاج دارند به کسی تکیه کنند!

 قرار گذاشتیم ۲۹ مرداد هر سال را استیک بخوریم با رز واین به یاد اولین روز استیک و رز واین خوردن با هم..

استیک رستوران سانتورینی گاندی را از دست ندهید...