X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1394

روزهایی که بدون ماشین سر کار می روم جالب است..

سالها بود که با وسیله نقلیه عمومی قهر کرده بودم..هر بار که می نشستم در تاکسی  یا با راننده سر پول خرد نداشتن   کل کل می کردم یا با پسرک کناریم که هنوز پشت لبش سبز نشده بود و انقدر پاهایش را گشاد می گذاشت و احساس می کرد روی کاناپه عمه جان محترمش لم داده است   یا دست آخر از بوی گند صندلیهای ماشین که عرق سالها مانده آدمهای مختلف به خردش رفته بود تهوع می گرفتم و زودتر از مقصد پیاده می شدم که عطای وسیله نقلیه عمومی را به لقایش بخشیدم و چسبیدم به ماشین عزیزتر از جانم و رانندگی در ترافیک..

این روزها اما که توفیق اجباری نداشتن پارکینگ باعث شده روزهایی بدون ماشین بروم باعث شده  مسیری را پیاده بروم و ساختمانهاوآدمهایی را که هر روز با ماشین از کنارشان بی تفاوت رد می شدم ببینم

دوباره به آدمهای دور و برم نگاه می کنم..به مرد جوان کوری که با صدای بلند و یکنواخت و خش دارش کتابی را که به خط بریل است می خواند و هیچ وقت نمی فهمم چه می خواند..به مرد میان سالی که سنتور می زند و چه خوب ی زند چه غمگیم می زند هر روز آهنگ زندگی را..به پسرک جوانی که قلمو به دست با سطل رنگش کنار خیابان ایستاده و اصرار دارد که تاکید کند دانشجوست و برای هزینه تحصیلش کار می کند.. به قیافه های خوشحال و غمگین و خواب آلود و اخموی همه عابران تک به تک نگاه می کنم.حتی خودم خنده ام میگیرداز این همه اشتیاق صبحگاهیم به کشف آدمها..