X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1394

از دریاچه گ ه ر زیاد شنیده بودم از سالیان قبل.. از شروع طبیعت گردیهایم یا به قول تو ولگردیهایم..

(چه قدر مستانه می خندم وقتی به من می گویی آذری طبیعت گرد ولگرد) اما نشده بود که بروم و ببینم..

این چند روز اما شد و با تو رفتم و فهمیدم چرا اینقدر شنیده بودم از این دریاچه..همه رنگ بود و رنگ.. آبیه آبی سبزه سبز بنفشه بنفش ماهیهای قزل آلای خالدار قرمز در آبی دریاچه و سنگ ریزه های سفیه سفید همه رنگ ناب بود این چند روز ..البته که آسان نبود رسیدن به وصال این معشوق تمام رنگ 6 ساعت کوهنوردی و دره نوردی بود و نفس نفس زدن و کوله چند روزه کشیدن اما قطعا که می ارزید به همه سختیهایش..

پ.ن : چرا از پنبه کار که بالا می آمدم و نفس نفس می زدم تو را دیدم با او که پایین می آمدید و به هم  لبخند زدیم حتی اسمال تاک کوچکی هم  داشتیم که من نفس نفس زنان گفتم نخندید موقع برگشت می بینمتان و تو خندیدی و گفتی 10 دقیقه بیشتر نمانده و من هم گفتم پس شما هم 10 دقیقه تا دریاچه دارید و چهار نفری در همان سربالایی سرپایینی قهقهه زدیم و باز تو گفتی شب آنجا ماندید؟ و من گفتم خماندیم و عجب بارانی هم آمد و برای هم دست تکان دادیدم و همین که رد شدید گفتم ای دل غافل چه قدر این دو لبخند آشنا بود یعنی تو بودی؟ فکر نکنم تو را چه به گ ه ر این فصل سال.. پس چرا اینقد هر دو شبیه بودید به عکسهایتان و لبخندتان چه قدر شبیه بود به لبخندتان..فکر کنم شده ای مالیخولیای محبوب من!