چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392

۱-کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ی رضا قاسمی را می خوانم کتابی است که از اولش جذب می شوی ادامه دهی ..همان صفحات اول پاراگرافی خواندم که به دلم نشست: 

دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم.اینطور بارم آورده بودند که بترسم.از همه چیز.از بزرگ تر که مبادا بهش بر بخورد.از کوچکتر که مبادا دلش بشکند .از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد.از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید... 

۲- فردا می روم تئاتر مرد بالشی .محمد یعقوبی و آیدا کیخایی کارگردانیش را کرده اند باید کار خوبی باشد..شام با دوستان آیدا کیخای نسبتا خوب از آب درآمده بود برای اولین کار آیدا عالی بود... 

۳-خیلی اتفاقی با چند تا از بچه های گروه اوازی تهران آشنا شدم یک سی دی بیشتر ندارند به اسم وکاپلا..از دستش ندهید سبک جدیدی است ..در واقع آکاپلای ایرانی است که مطلقا هیچ آلت موسیقی در آن وجود ندارد..دوستش داشتم جدید بود برایم.. 

4-شبها دکستر می بینیم ..کلا ماهواره و تلویزیون ایران تعطیل است یعنی اصلا نداریم..اینست که کلا نه می دانم در ایران چه خبر است و نه در دنیا تنها از صدای بوق بوق ماشین ها می فهمم که مردم خوشحالند و همین کافی است.. 

امتحان کنید خیلی فاز می دهد به خدا..