X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392

انگاری که من به این صفحات طفلکی از آبان ۸۴ فقط زمانهای دلتنگیم سر می زده ام..گویا دفتر این وبلاگ با تمام شدن دلتنگیهای من رو به بسته شدن می رود..نمی خواهم رفیق نیمه راه باشم..این همه مدت تحمل کرد سنگینی نگاه مرا که بی خود ساعتها زل می زدم به صفحه و بعد از چندین ساعت چند خطی می نوشتم که سنگین تر از نگاهم بود..همیشه بدم می آمده از آدمهای نصفه نیمه..همیشه متنفر بودم از آدمهایی که می آیند یک نقطه ای خطی چیزی روی قلبت می کشند و می روند انگار هیچ وقت نبوده اند..همیشه بدم می آمده از آدمهایی که زمان گرفتاریشان من را دوست داشته اند و بعد که دلتنگیشان رفت گرفتاریشان رفت دوست داشتنشان هم تمام شد...نمی کنند حداقل چند وقت یکباری حالت را بپرسند..که زنده ای مرده ای ..نمی خواهم خودم اینطور آدمی باشم..نباید حالا که نیازی ندارم سرم را روی شانه هایش بگذارم بگذرم و بروم.. نباید حالا که شانه مطمئن تر و امن تری پیدا کردم بگذارم این طفلکی تنها بماند باید بعضی وقتها بیایم خودی نشان دهم و بگویم هی من هنوز  دوستت دارم....