X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1392
 (این پست را هفته اول فروردین نوشتم اما بلاگ اسکای نگذاشت پستش کنم)
۱-آلرژیم زده است بالا.. نمی دانم عبارت قشنگترش چه می شود آلژیم گرفته است یا عود(؟) کرده است یک همچین چیزهایی خلاصه..در اینجور مواقع اگر یک قلاده گردنم بیندازند فرق خاصی با یک ماده سگ کمی تپل و سفید ندارم و هرکس که به من می رسد و می گوید سرما خورده ای صدایی شبیه زوزه البته زوزه نه مال گرگ است صدایی شبیه واق واق یا هاپ هاپ در می آورم و پاچه طرف را می گیرم و می گویم که نخیییر آلرژیم گرفته است بعد همه ادامه می دهند که وای آخی تا کی طول می کشد و من این بار واق پرصداتر ی می کنم و می گویم تا آخر تابستان! و این داستان ادامه دارد.. 
 ۲- گفتم که حس خوبی به عیدها ندارم این حس از زمان بچگیم وقتی که پدر و مادرم مجبورمان می کردند خانه کسانی که حتی در عوالم بچگی هم می فهمیدیم مهر و محبتی در رفت و آمدمان نیست و فقط برای رفع تکلیف است برویم وجود داشته است.. از سه سال پیش که پدر رفت بیشتر و بیشتر از عید بدم آمد..امسال مبارزه ای می کردم برای عید دیدنی نرفتن که بیا و ببین ..مادرم به من می گوید آدم گریز..غیراجتماعی..و در دلش هم حتما می گوید افسرده و رویش نمی شود که بلند بگوید احتمالا..فکر کنم خانواده همسرم غیر از صفاتی که مادرم امسال به من نسبت داد یک بی ادب هم در دلشان گفتند..و به قول سهراب مثل کبریت کشیدن در باد زندگی دشوار است ..من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل یک معجزه باور دارم..آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد...هرچه باداباد.. 
۳-دلم برای خواهرم می سوزد هر تعطیلاتی که گیر می‌اورد آن سر دنیا به جاب اینکه بروند دنبال عشق و حالشان هلک هلک بلند می شود می آید ایران..تحسینش می کنم خیلی تحسینش می کنم