X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1391

نوشتن در اینجا هم بعد از یک مدت که نمی نویسی می شود مانند کاری که مدتی است می خواهی انجامش دهی ولی  انجامش را به شنبه می اندازی..همان قضیه قورت دادن قورباغه و این حرفهاست..هر روز می گویم امروز می نویسم و امروز می شود فردا و فردا می شود پس فردا.. 

۱)۱۰ آبان ۱۳۹۱ شد تاریخ ثبتی ازدواجمان..همه چیز خوب بود و به خودمان که خیلی خوش گذشت..بقیه را نمی دانم و خوب راستش غیر از ۱۰ ۲۰ نفر آدم بقیه برایم مهم نیست که بهشان خوش گذشت یا نه! وقتمان را با ادا و اصول هایی که عکاس و فیلمبردار می گوید در بیاوریم هدر ندادیم و فقط خندیدیم و رقصیدیم.. 

اما با اینکه خیلی خوش گذشت همچنان اعتقاد دارم که عروسی گرفتن کار مزخرفی است..آدمهایی که دیگر قرار نیست هیچ وقت ببینیشان می آیند و خودشان را پرت می کنند وسط شبی که قرار است خاطره انگیز ترین شب زندگیت باشد ..همین است که نمی فهممش و خوب گویا اجتناب ناپذیر هم هست.. 

۲) هفته دیگر می رویم مسافرت البته اگر ویزایمان بیاید تا جمعه..حس اینکه فقط خودمانیم و خودمان دور از تلفن و اداره و شرکت حس خیلی خوبی است فکرش را که می کنم نیشم تا بناگوش باز می شود.. بر که گشتیم وسایل دوست داشتنیمان را می بریم به  خانه دوست داشتنی ترمان..خانه ای که وقتی واردش شدم  آن چنان حس خوبی به من داد که گفتم همین را می خواهم..همین که از پنجره که بیرون را نگاه می کنم انبوه درختان سرسبز را می بینم و صدای آب می شنوم یعنی زندگی.. 

۳)چه قدر دنیای بعضی از آدمها کوچک است..چه قدر حرف زدن با عمل کردن فرق دارد..چه قدر تمامی فلسفه هایی که می بافتم و تئوریهای روانشناسانه ای که برای آدمهای دیگر بلغور می کردم به نظرم غیر عملی می آیند.. 

هوا باز ابر دارد و می خواهد ببارد ..چه قدر دوست دارم این هوای ابری پاییزی را..کاش همیشه پاییز بود...