X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391

۱)به یاد روزهای نه چندان دور امروز از صبح کارهایم را کنار گذاشتم وبلاگم را باز کردم و شروع کردم به خواندن پستهای قدیمیم ..حس خوبی است بعضی وقتها گذشته ها یت را مرور کنی..کمک می کند قدر امروزت را بهتر بدانی.. 

۲) خواب دیدم لباس سفیدی را که داده ام برایم بدوزند سیاه دوخته اند و خیاط اصرار دارد که این رنگ خیلی شیک و مدرن تر است و من هی با او بحث می کنم طبق عادت همیشگیم..صبح که بیدار شدم ترسیدم واقعا ترسیدم چون لباس سفیدی که داده ام بدوزند لباس عروسیم است.. 

۳)دیروز توی کلاس ورزش خانمی که داشت با جدیت زمین را تی می کشید با جدیت خیلی بیشتر دسته جارو را در چشم من فرو کرد..چشم چشم که نه جایی بین بینی و گوشه چشم.. گویا چند دقیقه ای غش کرده ام اینطور که بچه ها می گویند اما وقتی به خودم آمدم یک کیسه گنده یخ روی چشمم بود و خانمی که جارو را در چشمم فرو کرده بود مدام از من عذر خواهی می کرد و می خواست که حلالش کنم..الان سمت چپ صورتم که بی حسی و درد ملویی دارد ... 

۴) جدیدا به اینکه آدم هم می تواند چشم بزند و هم می تواند چشم بخورد اعتقاد پیدا کرده ام قبلا نداشتم اما الان دارم..باید بیشتر بخوانم راجع به آن.. 

۵) باغی که می خواهیم عروسیمان را بگیریم دبه کرده که عروسی آن هم خانوادگی اصلا مایه فسق و فجور است..فکر کرد من الان خودکشان می کنم که نه توروخدا ..خیلی خونسرد گفتم خوب جدا کنید اشکال ندارد طرف کم آورد رسما فکر کرد الان قرار است پول خفنی به جیب بزند..در این مملکت خودمان هم به همرحم نمی کنیم دیگر.. 

۶) کلا حالم خوب است  ..خوش می گذرانیم..سخت نمی گیریم..همه چیز را به اطراف حواله می دهیم...حداقل سرطان نمی گیریم البته شاید! امتحان کنید خوب جواب می دهد...