X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1391

اصلا نفهمیدم که چه شد که بحث به اینجا کشید ...با خواهرم را می گویم.. 

از زمانی که یادم می آید مشغول گیس و گیس کشی بودیم ..من نهایت خونسردی بودم و کلا دختری درون گرا و از همان بچگی عادت کردم مشکلاتم را خودم حل کنم.. خواهرم اما نقطه مقابل من ..حساس و زود جوش اما به غایت مهربان و برون گرا همه ما از سیر تا پیاز جزئیات مدرسه و دانشگاهش را می دانستیم.. همه چیز را به تفصیل تعریف می کرد..

 یادم می آید سال اول دانشگاه بودم و خواهرم سال آخری... کتاب آمار و احتمال شلدون راسش را خواستم..کتابهایش از جانش عزیزتر بودند و مانند بچه اش مراقب بود خط به کتابهایش نیوفتد..با کلی شرط و شروط و وساطت مامان کتاب  را به من داد...من اما سبک سر وبی خیال به بهانه اینکه کتاب خیلی حجیم است و سنگین و اذیت می شوم این همه راه هفته ای دوبار شلدون راس را بکشم با خودم و ببرم دانشگاه کتاب را سه قسمت کردم و گفتم آخر ترم صحافی می کنم جوری که خواهرم نفهمد.. 

خواهرم اما یک روز دو نیمه دیگر شلدون راسش را کف اتاق من پخش دید و قیامتی شد در خانه که نگو و نپرس... 

بچه که بودیم یکی از دوستان پدرم هفته ای یکبار می آمد و به ما ارگ درس می داد..من بااستعداد بودم اما حواس پرت و بدون پشتکار..خواهرم اما با استعداد بود و پر از پشتکار..خواهرم تمام هفته را روی آهنگهایی که آقای لطفی داده بود تمرین می کرد از شکوفه می رقصد از باد بهاری می زدیم تا سلطان قلبها...شبهای چهارشنبه که آقای لطفی فردایش می آمد من خوشحال و خجسته آخر شب با اعتماد به نفس ارگ را می آوردم جلویم و دفتر نتم را باز می کردم و شروع می کردم به مشق کردن اما هر ۵ دقیقه یکبار از جایم بلند می شدم به شیطنت ..و نتیجه این می شد که آخر شب های چهارشنبه با چشم  گریان پا به زمین می کوبیدم که بگویید فردا آقای لطفی نیاید من تمرین نکرده ام و طبق معمول با وساطت مامان خواهرم همه تلاشهای یک هفته ایش را در درآوردن قطعه موسیقی  یک ساعته به من منتقل می کرد.. و من فردا با پررویی هر چه تمام تر در چشمان لطفی زل می زدم و تعریف و تمجید می شنیدم و لبخند پیروزمندانه می زدم... 

نه اینکه فکر کنید من چه قدر بدجنس بودم و خواهرم چه قدر مظلوم..نه..او هم حساسیتهای مرا می دانست و با سیاست مرا می چزاند ..من در زندگیم یادم نمی آید کسی را آزار داده باشم یا نقاط حساس روحش را بدانم و هی انگولکش کنم اما خواهرم می کرد زیاد هم این کار را می کرد..این را هم بگویم که بعد از همه این حرفها همیشه هم عاشق هم بودیم یک نفر حق نداشت به یکی از ما جلوی دیگری بگوید بالای چشمش ابروست..آنچنان آستینها را بالا می زدیم و از هم دفاع می کردیم که بیا و ببین.. 

دوران کودکی و نوجوانی واوایل جوانیمان اینگونه گذشت..خواهرم اما ۲۱ سالگی ازدواج کرد و از ما جدا شد اول خانه اش بعد شهرش و بعدهم کشورش ..خودش مادر شد و خلاصه گیس و گیس کشی در ملا عاممان تبدیل شد به گیس کشی های زیرپوستی لفظی و اختلاف نظرهایی که همیشه بود و به واسطه بزرگ شدن و دور شدن رنگ و بویشان عوض شده بود.. 

همیشه از من شاکی که تو موجود توداری هستی و آدم اصلا نمی فهمد داری چه کار می کنی..و از من گفتن اینکه خواهر من طبیعت آدمها را که نمی شود عوض کرد من ذاتا اینطوری هستم.. 

دیشب اما نفهمیدم واقعا نفهمیدم ..فکر کنم فشارهایی که از بعد از رفتن بابا یک تنه تحمل کرده بودم با هم جمع شدند و فریاد شدند و از دهان منی که هیچ وقت هیچ کس در اوج ناامیدی هم از من گلایه و شکایت نشنیده بود خارج شدند..واقعا نمی دانم این من بودم..خواهرم اما تعجب کرد مات شد از رفتار من از حرفهای من ..من اما گفتم و گفتم .. خیلی چیزهایی گفتم که الان یادم نیست..اما فکر کنم خودم نبودم که این حرفها را می زدم..فشارهای جمع شده این دوسال و اندی بود که در قالب فریاد از دهانم خارج شد.. 

پشیمانم خیلی پشیمان ..کاش مثل همیشه سکوت بودم ..کاش مثل همیشه مرموز و تودار بودم...کاش مثل همیشه یک تنه تحمل می کردم..