X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1391

این روزها را زیر باران زندگی کردم و از خیس شدن نترسیدم و خودم را سپردم به باران بدون هیچ چتری .. 

خیس شدیم و خندیدیم و مهربانی کردیم و از سر تا ته لاله زار را پیاده رفتیم و با ذوق چیزی را که می خواستیم پیدا کردیم و باز خندیدیم و فکر کردیم که چه قدر خانه قشنگ می شود با این چراغی که سه ستاره کوچک آویزان است از سه سیم بلند و باز خندیدیم از اینکه سقف خانه می شود مثل یک آسمان کوچک که فقط سه تا ستاره دارد.. 

خیس شدیم و خندیدیم و زیر باران پارک لاله را گز کردیم و سردمان شد و باز خندیدیم و مهربانی کردیم و غذای لبنانیی خوردیم که اصلا لبنانی نبود ..

و من همش در فکر بودم که تو چه قدر بزرگواری که حتی یکبار هم به روی من نیاوردی که همه چیزت را به خاطر من رها کردی و آمدی و من شرمنده می شوم و لپهایم سرخ می شود و یک لبخند زیر پوستی از ته دل می زنم و به تو نگاه می کنم و تو می گویی چرا مرا اینطوری نگاه می کنی و من می گویم هیچ فقط دلم برایت تنگ شده بود و تو می خندی که من که اینجایم پیش تو آمده ام که برای همیشه باشم و من باز لبخند می زنم که نه دلم تنگ شده برای آدمی که این روزها پیدا نمی شود کسی مثل او... 

 

(این پست را آبان ۹۰ نوشته بودم اما نمی دانم چرا پابلیشش نکرده بودم!)