X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1391

امسال دومین عیدی است که دیگر برایم عید نیست..از وقتی رفت سال نو هم برایم رفت و روزها را می گذرانم که فقط گذرانده باشم.. 

نه اینکه زانوی غم به بغل گرفته باشم نه!  فعالیتهای اجتماعیم به راه است.. سفرها و تفریح هایم  سر جایش است.. آدمهای زندگیم دوستم دارند و من هم سعی می کنم مهربان باشم با آنها ..در مجموع زندگیم باگ خاصی ندارد... 

اما  عید که نزدیک می شود مورمورم می شود که نزدیک است باز سالگرد رفتنش..که نزدیک است باز سالگرد نبودنش..بعد یاد آن سال که می افتم که گفت هفته دوم هم پیشمان بمان و من بوسیدمش و گفتم چند روز می روم و زود برمیگردم و وقتی برگشتم او بود که برای همیشه رفته بود چیزی فراتر از گریه مدل خفگی گلویم را می گیرد.. 

بگذریم از این تکرار که هست و رفتنی و عادت کردنی نیست.. 

 چند روزی دست زن و بچه را گرفتم و رفتیم شمال... امسال هر چه اینطرف آنطرف کردم دیدم نخیر بلاد کفر با این قیمتهای سرسام آور نمی شود رفت..اما برخلاف تصورم خوش گذشت همین سفر چند روزه و رها کردن خودم در خیل جمعیتی که آمده بودند تا خوش باشند یعنی الکی خوش باشند.. 

پ.ن ۱: عنوانم شاید به نظر بی ربط باشد به کل نوشته اما حاصل یافتن کارت کوچکی بود  در خانه تکانی کمد کاغذهایم ...خواندمش..لبخند زدم.. اشک ریختم و به سطل زباله فرستادمش..