X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390

بالاخره با هم تنها شدیم.. 

فکر کردم  تنها که شویم ساعتها حرف دارم برای زدن..که تمام حرفهایی که این یک سال و اندی ماندند در گلویم و با یک لبخند تلخ تحویلشان دادم را در خلوت دو نفرمان خواهم گفت..فکر کردم فقط این مهم است که با هم تنها باشیم بدون هیچ مزاحمی..آن وقت است که من چشم در چشمت می دوزم و به واسطه طبع سرکشم چشمهایم را گشاد می کنم و بدون پلک زدن حرف می زنم و حرف می زنم..همه حرفهای قلمبه شده این یک سال و اندی را..حرفهایی که فقط به تو می شد گفت.. خوشحال بودم که بالاخره رسید زمانی که فقط من باشم و تو و خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد..  

چرا حرفم نیامد اما.. چشمم که به عکست افتاد پهن شدم روی زمین و به پهنای صورتم زار زدم درست عین پدر مرده ها..آن صورت گستاخم یک دفعه خرد شد حرفهایم همه تبدیل شدند به اشک ..اشکهایی که می باریدند و وه که تمام نمی شدند لامصب ها .. 

باز هم هیچ نگفتم ..باز هم حرفهایم همه ماندند  تا یک بار دیگر که تنها شویم.. 

 

پ.ن ۱: از تئاترهای جشنواره دو لیتر در دولیتر صلح آذرنگ و خیال حمیدرضا نعیمی را دیدم خیال را کمی بیشتر دوست داشتم اما هر دو خوب بودند

پ.ن۲: می پرستمت به خاطر معنای عشقی که در وجودت یافتم...