X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 16 دی‌ماه سال 1390

به تاریخ آخرین پستم نگاه می کنم بیست و یکم آذر ماه است..فکر می کنم چند روز دیگر یک ماه می شود که ننوشته ام و به یک ماه گذشته فکر می کنم..اولین روز یا شاید بگویم اولین ساعاتی است  در این یک ماه که خلوت خودم را دارم و منم و این جعبه قدیمی خانه پدری که هنوز با سختی و نفس نفس سعی می کند به من سواری دهد.. 

همین یک ساعت پیش خواهرم رفت ..دو هفته مثل برق و باد گذشت و دوباره زمان لعنتی خداحافظی رسید..یک قانون نانوشته داریم همه مان در خانواده که خداحافظی را خیلی کشدار و عجیب و غریبش نکنیم ..چمدانها را بگذاریم داخل ماشین و خپل مثل یک گربه ملوس همه ما را بغل کند و خواهرم بگوید پس تابستان منتظرتان هستیم من لبخند کشداری بزنم و مامان بگوید اگر زنده باشم و برادرم بگوید زود باشید دیر شد..همین ..شاید از وقتی بابا رفت این قانون نانوشته آمد و نشست در قلب همه مان..شاید اینکه دیدیم رفتن چه قدر آسان است دلیل أن شد که خداحافظیهایمان را سوزناک نکنیم.. 

من اما دلم گرفته است..خواهرم رفته و نمی دانم کی قرار است دوباره ببینمش..مامان یک دفعه مریض شد و برنامه ریزیهای ما برای اینکه تا خود فرودگاه به قول او ور بزنیم خراب شد و من ترجیح دادم فعلا کار را تعطیل کنم و پیش مادر بیمار تنهایم بمانم و باز به پدرم فکر کنم که چه قدر زود رفت و فردا دومین سال تولدش است که دیگر پیشمان نیست و باز بی صدا زار بزنم و باز از فکر کردن به اینکه نیست قلبم درد بگیرد..اصلا این خانه هر چه قدر هم شادی از سر و رویش ببارد قلب مرا فشرده می کند...اصلا وقتی برادرم کبابها را به سیخ می کشد و منقل را اماده می کند دلم می خواهد فریاد بزنم و سینی کباب را از پنجره پرت کنم بیرون و بگویم من کبابهای دستپخت بابا را می خواهم.. اصلا دیگر حالم از کباب خانگی بهم می خورد ..اما چه کنیم که خپل داییش را به اسم دایی کباب می شناسد و جمعه ها حتما باید کباب بخورد..چه کنیم که خپل هنوز به ماشینمان می گوید ماشین بابا سی سی و هر بار که این را می گوید انگار که دارد با خنجری قلبهای همه مان را پاره پاره می کند.. 

انگار باز زده به سرم خدا به خیر کند امشب را..