X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1390

می دانم...
یکی از آن روزهای مبهم دور
وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای
و بچه ها از سرو کولت بالا می روند
درست همان لحظه که قرار است احساس کنی خوشبخت ترینی
ناگهان...
یاد من به سینه ات چنگ می زند...  

 

دیشب تا صبح خوابت را می دیدم وقتی می گویم تا صبح یعنی تا خود وقتی که ساعتم زنگ زد .. .. 

یک روز بعد از تولدت بود زنگ زدم و تو گوشیت را برداشتی و گفتی هلوو و من سلام کردم و گفتم بد موقع که زنگ نزدم  خواستم تولدت را تبریک بگویم می دانم که دیروز بوده اما نمی خواستم که جلب توجه کنم جلوی خانومت..بعد حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و از خودمان گفتیم مثل آن روزها که هر چه حرف می زدیم کم نمی آوردیم و همیشه چیزی داشتیم برای تعریف کردن.. 

بعد نمی دانم چه شد که وسط حرفهایمان یاد آن موقع هایی  که هنوز موبایل نداشتم و هنوز توی همان خانه حیاط دار بزرگمان که یک زیر زمین مخوف هم داشت و من همیشه می ترسیدم تنهایی بروم تویش افتادم..یادم می آید تو زنگ زدی به تلفن خانه و بابا توی زیر زمین داشت به موتور شوفاژ ور می رفت و مامان داشت توی آشپزخانه شام را آماده می کرد و بهار طبق معمول مشغول درس خواندن بود و برادرم هم نمی دانم کجا بود لابد باز داشت با دوستانش شیطنت می کرد در راه کلاس کنکور..من اما نشسته بودم توی هال و بدنم می لرزید که یک وقت بابا نفهمد من دارم با تو حرف می زنم اما با چشم سفیدی ذاتیم همچنان حرف می زدم و می زدم و صدای تو ترسم را دور می کرد.. 

نمی دانم چه شد وسط حرف زدنمان که دیگر نه تلفنی بود و نه فاصله ای ..من بودم و تو که چشم در چشم هم مشتاقانه حرف می زدیم ..تو هیچ فرقی نکرده بودی درست مثل عکس دو نفره تان در فیس بوک ..من اما شکسته بودم  انگار .. پیر شده بودم..

ناگهان عشقت آمد ..من هول کردم اما تو آرام بودی..او هم آرام بود ..نگاهش کردم و خواستم برایش توضیح دهم که به خدا فقط می خواستم تولدت را تبریک بگویم آن هم تلفنی نمی دانم چرا سر از اینجا در آوردم..حرف می زدم ..صدایم را نمی شنید...انگار صدا از گلویم خارج نمی شد..نگاهش می کردم ... مرا نمی دید...ترسیدم..او اما آرام در خانه اش راه می رفت و به تو میرسید..برایت غذا آورد..تو آرام غذایت را خوردی..آب آورد ..آرام نوشیدنیت را خوردی..آرام و بی صدا برایت لباس تمیز آورد تا لباسهایت را عوض کنی و تو هم بی صدا این کار را انجام دادی ..و من نامرئی شده بودم..تو دیگر مرا نمی دیدی ..او هم که از ابتدا مرا نمی دید..من دیگر وجود نداشتم.. بیدار که شدم صورتم خیس خیس بود.. 

 

 *  شعر زیبای بالا را امروز در وبلاگ آنی دالتون خواندم و بدجور مناسب بود با حال و هوای امروزم پس کپی پیستش کردم بدون اجازه!