X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1390

از وقتی پدرم رفته خیلی خیلی بیشتر از قبل تنها شده ام.. 

نه اینکه صبح با فکر او از خواب بیدار شوم یا که شب با یاد او سر بر بالش بگذارم..

یا هر شب خوابش را ببینم..نه..اتفاقا مبارزه می کنم با حضورش در فکر و ذهنم.. 

تا که چشمم به عکسش  می افتد و می روم که شناور شوم در حس نبودنش خودم را می کشم بیرون نمی گذارم در یادش غرق شوم.. 

هنوز می ترسم  از فکر کردن به نبودش... فرار می کنم از حرف زدن درباره اش ..هنوز مبارزه می کنم با خاطره شدنش..و نمی دانم کی این دوره سوگواری من قرار است شروع شود..نمی دانم 

فقط این را می دانم که خیلی خیلی بیشتر از قبل تنها شده ام.. 

این را می دانم که نبودنش خیلی پررنگ است در زندگیم و هر روز پررنگتر می شود .. 

هر روز بیشتر  می فهمم که هیچ کس نیست که بتواند مثل او باشد برایم.. 

که موقع سختی بدانم یک نفر هست که نگذارد آب توی دلم تکان بخورد.. 

که بعد از او فقط و فقط خودم هستم که می توانم جای او را برایم خودم پر کنم و این هر روز مرا بیشتر می ترساند..هر روز بیشترمرا تنها می کند.. 

 

پ.ن۱: تئاتر آقای اشمیت کیه؟ داوود ذشیدی را دیدم ..داستان گم شدن آدمها در هویت جعلی بود که جامعه و اطرافیان برای آدم می سازند..موضوع آدمهای قرن حاضر..زیبا بود ارزش دیدن داشت 

پ.ن۲: اینجا بدون من فیلمی که تا یک ربع آخر مرا غرق کرد در تلخیه زیبایش و یک ربع آخرش مرا از اوج پرت کرد پایین..نمی دانم کسی نمایشنامه باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز را خوانده آخر آن هم به همین گندی تمام می شد؟ 

پ.ن۳: امروز می روم تئاتر سفید برفی و هفت کوتوله ..گویار که صامت است نود درصد کار ولی دوستان می گویند کار خوبی از آب در آمده 

پ.ن۴: ترم ۳ فرانسه ام از امروز شروع می شود خیلی تمرین نمی کنم اما دوست دارم این زبان را عین بغ بغو (؟) کردن است